روزهای رنج
بهروز تنها مانده بود ونمی دانست چه باید بکند. من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به امید سفری خوش همراه من آمده بود. اما حالا می دید که با این کار سایه شوم تشکیلات دوباره روی زندگی اش افتاده و می دید که به اجبار زن و فرزندش را از او می گیرند. احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشکیلات می دیدم، رگهای سرخ متورم روی سفیدی چشمانش را گرفته بود. او با قلبی خنجر خورده و چشمی خونبار باید خاطرات تلخ گذشته را یک بار دیگر تجربه می کرد. خدای من در آن لحظه احساس کسی را داشت که یکباره در تصادف وحشتناک همسر و فرزندش را از دست داده باشد. نه، بدتر از این، غرور و حیثیت و اعتقاد و غیرت مذهبی اش لکه دار شده بود. او مورد ظلم ناجوانمردانه ای قرار گرفته و هیچ راهی برای نجات از این ظلم نبود. از جا برخاست و گفت: رها بیا برویم، خواهش می کنم. من در وضعیت بسیار بدی قرار گرفته بودم پشیمان بودم اما دیگر راهی نداشتم نامه را محفل برده بود و من ندانسته به عنوان مجرم خود را از جانب دولت ایران در معرض خطر می دیدم. اصلاً خجالت می کشیدم که در عرض چند ساعت دوباره خط و مشی عوض کنم و همراه بهروز بروم. گذشته از اینکه می ترسیدم همه خانواده را یکباره از دست بدهم. به بهروز گفتم: هما نطور که برای تو از دست دادن من و بچه ات سخت است، برای من هم از دست دادن خانواده ام سخت است. تو اگر مرا دوست داری بمان و با من همراه شو. او به من التماس می کرد، گفت: رها خواهش می کنم بیا برویم کمی فکر کنیم کمی باهم تنها باشیم. سلیم دستپاچه شد و گفت: نه رها چنین کاری نمی کند. تومی خواهی او را به همدان ببری. بهروز گفت: تا زمانی که خودش نخواهد که نمی توانم به زور او را به همدان ببرم. اجازه بدهید برای چند دقیقه باهم تنها باشیم. پدر و مادر سودابه و سایرین همگی باهم مخالفت کردند. او دیگر به گریه افتاد و با بغضی که به شدت گلویش را می فشرد رو به من کرد و گفت: رها تو خودت مرا مسلمان کردی، حالا چرا تنهایم می گذاری؟! من هم به گریه افتادم و از او فاصله گرفتم و به یکی از اتاقها رفتم. نفرات حاضر در خانه جملگی آدمهای تشکیلات بودند، او را ظالمانه و با چشمی اشکبار از خانه بیرون کردند. بعد از دقایقی از بیرون تماس گرفت و گفت گوشی را به رها بدهید. سلیم مخالفت کرد و گفت: رها حرفهایش را زده و تصمیم خودش را گرفته، بهتر است او را به حال خودش بگذاری. او با ناامیدی گوشی را قطع کرد. من ناخواسته خود را در معرض دندان درندگان بی رحمی مثل عناصر تشکیلاتی انداخته بودم یکباره خوابم به خاطرم رسید. آن حیوانات درنده و گرفتاری من در آن بیابان، نداشتن راه فرار و آن وضعیت ناهنجار. خوابم تعبیر شده بود و خانواده ام برای من حکایت دوستی خاله خرسه را تداعی می کردند. بهروز رفت و من لحظه ای چشمانم از اشک خالی نشد. گوئی مذاب داغ روی دلم ریخته بودند زجری که در آن ساعات می کشیدم قابل وصف نیست. او مرا با افتخار به میهمانی آورده بود تا به یاری هم باعث تبلیغ اسلام شویم و صله رحم به جا آورده و اقوام را ببینیم و حال می دید که تنها مانده و هیچ یاوری در کنارش نیست، از شدت پشیمانی به خود می پیچیدم. من اصلاً آخر این قضیه را نخوانده بودم و هرگز فکر نمی کردم که چنین اتفاقی می افتد و من و بهروز دوباره از هم جدا می شویم. فکر می کردم او هم از این امکاناتی که تشکیلات در اختیار ما گذاشته استفاده خواهد کرد. اشک بی امان از چشمانم فرو می چکید و عمیق ترین دردهای بشری را با تمام وجود احساس می کردم. چهره بهروز یک لحظه از نظرم محو نمی شد. او طوری مورد ظلم واقع شده بود که اگر برای گرفتن انتقام به کشتن همه عناصر تشکیلاتی مبادرت می کرد حق به جانبش بود و من فکر می کردم اگر مورد فریب واقع شدم تقصیر زیادی متوجه ام نبود چرا که او بعد از مسلمان شدن سخت گیریهای شدیدی می کرد و چون حس می کرد اسلام قلعه ای است که مرا از معرض آسیب ها و دخالتهای بی جای تشکیلات دور نگه می دارد، سعی می کرد مرا تحت فشار قرار داده و در پناه اسلام حفظ کند. مرتب نمازهای مرا چک می کرد و دائماً از بهائیان خصوصاً عملکرد خانواده من خرده می گرفت. من می ترسیدم او مرا از خانواده جدا کند و پناهگاه امنی برایم باقی نگذارد و دریغ از این که خودش برایم پناهگاهی بود که امروز به دستور تشکیلات از من گرفته شد و تنها فرزندم نیز به امر همین منادیان صلح و صفا سقط گردید. بهائیان با شنیدن داستان تلخ ما دسته دسته به منزل خواهرم می آمدند و کسب اطلاع کرده و می رفتند. هرکدام از آنها تا مرا می دید وآن چشمان سرخ متورم را مشاهده می کرد مرا سرزنش می نمود و بهروز را لایق این گریه ها نمی دانستند و بدون توجه به خواسته قلبی من پشت سر بهروز حرف می زدند. یک نفر از من نمی پرسید چرا این همه گریه می کنی؟ و هیچکس از دردی که می کشیدم جویا نمی شد فکر می کردم این بیرحمی وشقاوت را خانواده ام بطور اتفاقی در حق بهروز روا داشتند اما شراره گفت: گریه نکن این خواست تشکیلات بود که بهروز از تو جدا شود. پرسیدم چرا؟ گفت: به خاطر اینکه آنها می دانند که او قلب پاکی ندارد و قابل برگشت نیست ما لحظه به لحظه با محفل در تماس بودیم آنها دستور فرمودند که بهروز اگر حتی زبانا دوباره بهائیت را پذیرفت از او نپذیرید او قابل اعتماد نیست. وقتی این را شنیدم بیشتر زجر کشیدم چون خود تشکیلات دستور بازگشت به نزد او را به من داده بود؛ وقتی این را به شراره گفتم او گفت: آن دستور برای آن زمان بود و امروز دستور دیگری دادند این پاسخ توجیه درستی نبود، اما دیگر با او بحث نکردم. دقایقی بعد مسعود از طبقه بالا که منزل پدرش بود آمد و گفت: اعضای محفل ملی می خواهند رها را ببینند. همه به من تبریک گفتند و به من غبطه می خوردند. تا اینکه بالأخره قرار شد به دیدن اعضای محفل برویم با یکی از افراد تشکیلاتی در یکی از خیابانهای بالای شهر تهران داخل یک کوچه قرار گذاشتند، به زحمت به آنجا رسیدیم فکر می کردم این فرد که از طرف تشکیلات آمده می خواهد ما را به دیدن اعضای محفل ببرد. اما وقتی به آنجا رسیدیم آن مرد از داخل یک ماشین پیاده شد و مرا برای چند لحظه دید و گفت: اعضای محفل شما را نپذیرفتند و به من گفتند که پیامشان را به شما ابلاغ کنم. ایشان اطمینان دادند که مورد حمایت سازمان حقوق بشر هستید و هیچ نگرانی به خود راه ندهید. اگر هم گرفتار شدید مقاومت کنید ما بهترین و مجرب ترین وکلا را برای شما می فرستیم. این کارشان هم مثل همه کارهای دیگرشان مسخره و بی ارزش بود. من و سلیم و مسعود و شراره برای دیدن اعضای محفل تا آنجا رفته بودیم و این به دستور خود آنها بود. حدود چهار ساعت رفت و برگشت ما طول کشید اما بطور مسخره ای چنین جوابی به ما دادند و ما را راهی کردند. البته اینها همه از سیاستهای کذایی آنهاست که خودشان را خیلی به پیروان خود نزدیک نمی کنند تا غیر قابل دسترس و مجهول باشند، بدین وسیله می خواهند قدر و ارزش خود را در نزد عده ای بهائی فریب خورده بر تر از دیگران جلوه دهند و بزرگ نمائی کنند. مثل بعضی از شیوخ اهل تصوف که کسی معجزات آنها را ندیده اما همه فقط شنیده اند و به راحتی پذیرفته اند. وقتی برگشتیم گفتند که بهروز مرتب تماس گرفته و خواسته که با من حرف بزند و باور نمی کرده که در خانه نیستم. بهروز دوباره تماس گرفت و باز سلیم و بقیه گفتند صلاح نیست که با او حرف بزنی. آن شب تلخ گذشت و من تاصبح چشم روی هم نگذاشته، نمی دانستم بهروز کجاست و چه می کشد و بی اندازه عذاب وجدان داشتم. صبح که شد دوباره بهروز تماس گرفت وباز به او گفتندکه: رها اینجا نیست بالأخره من اصرار کردم که اجازه بدهید با او حرف بزنم شاید می خواهد برای همیشه خداحافظی کند. گوشی را که گرفتم او با لحن مهربانی گفت: سلام رها. . . گفتم: سلام. گفت: خیلی دارم زجر می کشم دیشب تا صبح نخوابیدم چرا جواب تلفنهای مرا نمی دادی؟ با گریه گفتم نمی دانم، سلیم و بقیه کسانی که آنجا بودند گفتند: زود با او خداحافظی کن و با او با مهربانی حرف نزن. او اگر این بار تو را به دست آورد برای همیشه اسیرت می کند. به او گفتم: سعی کن قبول کنی که دیگر نمی توانیم باهم زندگی کنیم. مگر اینکه تو به حرف من گوش کنی و همراه من به خارج از کشور بیایی. او گفت: پس بچه را چه می کنی؟ در جواب فقط گریه کردم سلیم تلفن را قطع کرد چند روز به همین شکل گذشت و من خواب و خوراک نداشتم شبها تا صبح در گوشه ای از اتاق می نشستم و گریه می کردم و روزها دسته دسته از بهائیان را که از روی کنجکاوی به دیدنم می آمدند ملاقات می کردم این همه فشار روحی و جسمی که بر من وارد شده بود مرا به شدت ضعیف کرده بود حالم رو به وخامت گذاشت و فهمیدم که جنین در حال سقط است درد به اندازه ای شدید بود که هر لحظه فکر می کردم که آخرین لحظه زندگی ام را می گذرانم. خوب به خاطر دارم که بدون اراده دقایق زیادی روی زانوانم می چرخیدم کمر درد توان ایستادن از من گرفته بود، نمی توانستم یک لحظه روی پا بایستم.
جهت مطالعه متن کامل در ادامه مطلب وارد شوید
نجات از دام
به هرزحمتی بود خود را به بیمارستان رساندم و در ورودی سالن انتظار از شدت درد بیهوش شدم و بعد موقعی که از بیهوشی خارج شدم فهمیدم که بچه را از دست داده ام. ناامیدی به اندازه ای بر من مستولی شده بود که دلم نمی خواست یک لحظه دیگر زنده باشم فقط مرگ می خواستم و فراموش کردن هر آنچه برسر من آمده بود. به بهروز چه باید می گفتم؟ من که او را از خود بیرحمانه رانده بودم حال چگونه این خبر ناگوار را به او می دادم .سودابه و شراره از این اتفاق اظهار خوشحالی می کردند و بی توجه به من که زجر می کشیدم، از اینکه از تنها مسئله ای که باعث پیوند دوباره من و بهروز می شدخلاص شده اند خوشنود بودند. بالأخره من برخلاف خواست خودم از بیمارستان مرخص شدم و دیگر هیچ دلخوشی و هیچ انگیزه ای برای زنده بودن نداشتم چند روز دیگر به این منوال گذشت و من اصلاً حق نداشتم با بهروز حرف بزنم تا اینکه یک روز نزدیک ظهر زنگ خانه خواهرم به صدا درآمد، همه فکر کردیم باز هم یک دسته از بهائیان برای انتقال خبر به دیگران آمده اند، اما دیدیم که دو نفر همراه بهروز جلوی خانه هستند به مسعود گفتند: ما مهمان شما هستیم و می خواهیم با رهاخانم صحبت کنیم. آن دو نفر مردان محترمی بودند که فقط به خاطر رضای خدا به یاری بهروز آمده بودند. از بقیه خواهش کردند که تنها با من صحبت کنند. قبل از اینکه همراه آنها به یک اتاق دیگر بروم سلیم و مسعود به من نزدیک شدند و گفتند: هر چه گفتند قبول نکن. سعی کن حرفهایشان را نشنوی. ما چهار نفر تنها شدیم آن آقایان سعی کردند به من بفهمانند که مورد ظلم واقع شده و فریب تشکیلات را خورده ام. حالا فرصت دارم خودم را نجات دهم وگرنه در وضعیت بدتری قرار می گیرم. اما من به دستور تشکیلات بهائیت سعی می کردم حرفهایشان را نشنیده بگیرم. به گمان خود، خودم را به خدا سپرده بودم. به راهی رفته بودم که راه برگشت نداشت مگر معجزه ای رخ می داد. بهروز مرتب می گفت: بیا همراه ما برویم و من که سخت سکوت کرده بودم گفتم: اما من می ترسم تو که می دانی؟!!! بهروز گفت: منظورت آن نامه است؟ و به آن آقایان گفت که: از آن نامه ای که نوشته می ترسد. آنها گفتند: اصلاً دلیل ندارد بترسی همه می دانند که آن نامه را تو ننوشته ای بلکه دیکته تشکیلات بوده. اما من فکر کردم این غیر ممکن است. به هر حال من آن نامه را نوشتم و همه جرم متوجه من است و باز ترسیدم و قبول نکردم. بهروز خیلی اصرار کرد و من به توصیه شدید خانواده ام که مهره های مستقیم تشکیلات بودند نپذیرفتم. بهروز وقتی می خواست مرا ترک کند از من پرسید چرا اینقدر رنگت پریده حالت خوب نیست؟گریه ام گرفت و درحالی که دیگر هیچ چیز برایم مهم نبودبا گریه و دلی آکنده از درد گفتم بچه سقط شد بهروز به اندازه ای ناراحت شد که گوئی تمام عشق و امید زندگی اش را از دست داده از شدت ناراحتی لبهای خود را می گزیدو با هر دو دست دو طرف گیجگاهش رامی فشرد.لحظاتی بعد با عصبانیت گفت من از دست خانواده ات شکایت می کنم شما عمدا بچه مرا از بین برده اید. آن دو نفر که با او آمده بودند او را آرام کردند وسپس برای آخرین بار به من نگاهی کردند و با ناامیدی آنجا را ترک کردند. خانواده وقتی دیدند که من مقاومت کرده و با آنها نرفتم خیلی خوشحال شدند و دیگر به من اعتماد کرده و بدترین ناسزا ها را به مسلمانها نسبت می دادند. پدر و مادر مسعود و سودابه به اماکن متبرکه مسلمین مثل مکه و مشهد و قم و غیره بی حرمتی هائی می کردند. همه باز هم به تمسخر مسلمانها پرداخته بودند، غافل از اینکه من از این حرفها زجر می کشیدم و آنها می گفتند مسلمانها دروغگو هستند خودشان را به هزار مرض و فلج و نقص عضو می زنند و به مشهد می روند و بعد می گویند امام رضا(ع) شفا داد. این چیزها را می گفتند و می خندیدند. سودابه به من گفت: بهتر شد که این بچه را از بین بردیم و همه گفتند: این بچه باید از بین می رفت چرا که او هرچه باشد یک مسلمان زاده است مشغول این حرفها بودیم که باز صدای درب منزل آمد وقتی در باز شد چند نفر با نشان دادن حکم تفتیش خانه وارد منزل شدند و دو ماشین نظامی هم جلوی خانه پارک بودند پس از وارسی خانه کپی نامه ای را که نوشته بودم از داخل کمد پیدا کردند و با خود بردند من نگران این قضیه شدم اما از طرف تشکیلات دستور رسید که آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند ما قهار ترین وکلا راداریم و در ضمن سازمان حقوق بشر هم از ما حمایت می کند. من در تهران اقوام زیادی داشتم در ضمن بهائیان دیگری هم بودند که از این جریان مطلع بودند. به اعضای تشکیلات گفتم: مرا پنهان کنید تا زمانی که از ایران خارج شوم برایم مشکلی پیش نیاید. اما آنها گفتند: به پنهان کردن نیازی نیست در همان جا بمان و ساعاتی بعد چند نظامی آمدند و حکم جلب مسعود را نشان دادند و او را به همراه خود بردند. وقتی مسعود گرفتار شد همه فامیل مرا مقصر می دانستند و دیگر هیچ اجر و احترامی نداشتم و با عصبانیت می گفتند: اگر شما مسلمان نشده بودید این اتفاقات نمی افتاد. بالأخره آن روز گذشت و شب هیچکدام از شدت گرفتاری و ناراحتی مسعود نخوابیدیم.
روز بعد خبر رسید که تشکیلات در پی آزادی مسعود است و سعی دارد بی گناهی او را ثابت نماید و در دادگاهی که برای او تشکیل می شود حاضر شده و علت گرفتاری مسعود را جویا شود و چون مدرکی دال بر اینکه او جرمی مرتکب شده وجود ندارد، خود آنها را محکوم خواهد کرد. با این خبر دلگرم و راضی شدیم.
اما برخلاف انتظار ما ساعاتی بعد باز عده ای آمدند و این بار حکم جلب مرا آوردند و من با دیدن حکم قاضی چادرم را پوشیدم و با آنها همراه شدم. آقایانی که برای بردن من آمده بودند بسیار با احترام با من رفتار می کردند. شراره و برادر کوچکتر مسعود هم همراه ما آمدند. ما را به دادگستری بردند و حدود نیم ساعت بعد به شراره و برادر شوهرش گفتند: شما بروید این خانم بازداشت است و باید راهی زندان شود. آنها با من خداحافظی کرده و رفتند. آقایان مرا سوار یک پژو سیاه کرده و با خود بردند پس از سپری کردن مدت زمانی اندک روبه روی زندان قصر تهران بودیم. دقایقی منتظر شدیم و بعد دیدم که مسعود را همراه خود آورده و او را هم در کنار من نشاندند و حرکت کردیم. ما نپرسیدیم ما را کجا می برید و آنها هم چیزی نگفتند اما از شهر خارج شده و به سمت جاده همدان راهی شدیم ساعاتی بعد به همدان رسیدیم و وارد دادگاه انقلاب همدان شده و بعد ما را از هم جدا کرده و هرکدام را به سمتی بردند وارد یک ساختمان اداری شدیم و بعد به من گفتند که روی صندلی بنشینم چند دقیقه بعد برایم غذا آوردند غذا را که خوردم یک حوله و یک مسواک، یک جفت دمپائی و یک دست لباس به من دادند من با دیدن آن چیزها مطمئن شدم که برای مدتی طولانی بازداشت هستم. بالأخره مرد محترمی روبه روی من نشست و گفت: بهروز از مسعود و برادر وخواهرت شکایت کرده که همسرش را به اجبار از او جدا کرده و موجب از بین رفتن فرزندش شده اند شما هم به جرم همکاری با دشمنان نظام جمهوری اسلامی و نوشتن یک نامه علیه دولت ایران بازداشت شده اید. اما می دانیم که شما مورد اغفال واقع شده و در یک عملیات سیاسی گرفتار شده اید. شما برای ما خیلی قابل احترام هستید اولاً بخاطر اینکه از سلاله رسول الله(ص) هستید و ثانیاً به دلیل اینکه به اسلام روی آورده و مسلمان شده اید اگر می گذاشتیم در آنجا بمانید ممکن بود بلائی سر شما بیاورند چرا که نمونه این مسائل را زیاد دیده ایم آنها به دوباره بهائی شدن شما اعتماد نمی کنند و می دانند که هیچ وقت نمی توانند در گوش شما از آن اراجیف پرکنند از این رو ممکن بود شما را از بین ببرند و به گردن جمهوری اسلامی بیندازند. خانواده شما مهره ای بیش نیستند و آنها فریب خورده اند و نمی دانند که آب را در آسیاب چه کسی می ریزند. آنها دقیقاً مثل رباط عمل می کنند ما تصمیم گرفتیم به بهانه اینکه شما علیه جمهوری اسلامی نامه نوشته اید شما را دستگیر کرده از آن خانه بیرون بکشیم و بعد اجازه بدهیم با آرامش فکر کنید و تصمیم بگیرید. حالا تا زمانی که تصمیم خود را بگیرید مهمان ما هستید و بعد می توانید در دادگاه از خود دفاع کرده و آزاد شوید. او گفت: قبل از اینکه ما تصمیمی در باره شما بگیریم یک فرد ناشناس فتو کپی نامه شما را برای ما فرستاده بود. بعد تلفنی خبر دادند که فردی به اسم رها، علیه جمهوری اسلامی مطالبی نوشته و قصد دارد از ایران خارج شده و در آنجا هم تبلیغات سوئی علیه نظام داشته باشد. او دوباره بهائی شده و به اسلام اهانت می کند ما پی گیری کردیم و متوجه شدیم آن شخص از خود تشکیلات گمارده شده تا بدین وسیله شما را به دام دولت انداخته و به خیال خام خود شما رادر مقابل دولت جمهوری اسلامی قرار دهند و در دنیا به تبلیغات علیه نظام بپردازند و برای پیروان خود داستان سرائی کنند اما ما به خاطر اینکه شما فریب خوردید بیش از یک شب شما را نگه نمی داریم و ان شأ ا. . . فردا در دادگاه مسئله فیصله یافته و شما به نزد همسر خود باز می گردید. من خوشحال شدم و از ایشان تشکر نمودم و گفتم: آیا می توانم بهروز را ببینم گفت: بله، حتماً.
عصبانیت در محفل
حرفهای آن مرد محترم کاملاً واقعی بود. برای تشکیلات اصلاً اهمیت نداشت چه بلائی بر سر من بیاید و در ضمن خودم بارها شاهد بودم که بهائیان مسلمان شده را اذیت می کردند و به گردن جمهوری اسلامی می انداختند و در زمان خود بهاء و عبد البهاء نیز بسیاری را ترور می کردند و می گفتند خودشان از شدت عشق به بهاء خود کشی کرده اند!! آنها با بی رحمی تمام بچه مرا از بین بردند. آنها هیچ رحم و مروتی نداشتند. احساس امنیت فوق العاده ای کردم و از اینکه از خانواده و تشکیلات دور بودم و می توانستم به راحتی نماز بخوانم احساس بسیار خوبی داشتم به بازجو گفتم: می خواهم نماز بخوانم، راهنمائی کرده و پس از وضو در همان اتاق که موکت شده بود به نماز ایستادم. حالت عجیبی در نماز داشتم احساس می کردم خداوند ناظر می داند که چگونه مورد ظلم واقع شده و عذاب می کشم. دلم برای بهروز تنگ شده بود از خدا خواستم او راحت و آرام باشد و بداند که من از او جدا نمی شوم و دوباره به کنارش بر می گردم. وقتی نماز تمام شد درب اتاقم را زدند و یکباره متوجه شدم بهروز به دیدنم آمده است. خوشحال شدم و بعد از سلام واحوال پرسی به او گفتم من از تو خجالت می کشم نمی توانم نگاهت کنم و او گفت عیبی ندارد هر چه بود گذشت حالا فهمیدی آنها چه انسانهای بی رحم و بی عاطفه ای هستند. گفتم: از اول فهمیده بودم اما اولاً در عمل انجام شده قرار گرفتم و بعد از اینکه تو مرا از آنها جدا کرده و دیگر پشتیبانی نداشته باشم می ترسیدم و نمی دانم چرا نمی توانستم دوباره نظرم را عوض کنم و با تو برگردم می خواستم تا آخرش بروم و باز سرنوشتم را به خدا بسپارم. گفت: سرنوشت خود را به دست تشکیلات سپرده بودی اما خدا به تو رحم کرد و با شکایتی که من از خانواده ات کردم تو را به همدان بازگرداندند. آن شب اجازه دادند بهروز در کنار من بماند.
من و بهروز تا صبح باهم حرف زدیم و از اتفاقاتی که برایمان افتاده بود درس عبرت گرفتیم و از تجربیات تلخی که کسب کرده بودیم شناختمان نسبت به تشکیلات بیشتر شد. این مرحله سخت زندگی را هم پشت سر گذاشتیم و به هم قول دادیم در حد توان در راه اسلام قدم برداریم و هرگز افتخار این نام از ما سلب نشود. فردای آن شب به دنبال ما آمدند و ما را به دادگاه بردند همه ماجرا را برای قاضی تعریف کردم و سپس همه مسائل را اعتراف کردم و به کمک وکیل تسخیری که داشتم از حضور دادگاه عذر خواهی کرده و تعهد دادم که دیگر مورد فریب تشکیلات واقع نشوم. قاضی هم حکم آزادی مرا صادر کرد. من و بهروز به خانه برگشتیم و من قلب پاک و بی کینه بهروز را می ستودم و از همه چیز شرمنده بودم و سعی می کردم همه اشتباهاتم را جبران کنم. چند روز بعد شنیدم که مسعود همه چیز را اعتراف کرده و از اولین روز که از طرف تشکیلات مأموریت بازگرداندن مرا داشته به همه چیز بدون کم و کاست اقرار نموده است. اعترافات او باعث شد که حکم جلب سلیم و شراره را هم دادند و هرکدام از آنها به علت داشتن شاکی خصوصی وثابت شدن جرمشان و همچنین به جرم دیکته یک نامه کذائی علیه نظام و همکاری با دشمنان جمهوری اسلامی در خارج از کشور مدت کوتاهی در بازداشت به سر می بردند. من و بهروز از آن پس بدون سایه شوم تشکیلات زندگی خوبی را باهم آغاز کردیم مدتی بعد باز هم خانواده به دیدنم آمدند و گفتند ما می دانیم که تو اجباری دوباره مسلمان شدی و من هر قدر که سعی می کردم به آنها بقبولانم که از صمیم قلب عاشق اسلام هستم و از بهائیت نفرت دارم نمی پذیرفتند. با این حال مادرم دیگر مثل سابق به من محبت نداشت و پدرم با نگاهش از پشت عینک برای اینکه دوباره مسلمان شده بودم اظهار تأسف می کرد، سلیم و سودابه و پدرو مادرم فقط یک شب در خانه ما ماندند و آنها به قول خودشان باز هم از طرف تشکیلات مأموریت داشتند تا نظر نهائی مرا بدانند. آن شب گذشت و روابط ما کاملاً بدون کمترین محبت و عواطف خانوادگی شده بود. آنها وقتی جواب مرا شنیدند مأیوس شدند و رفتند، مدتی بعد یکی از برادرهای بهروز که همراه خانواده برای تفریح به شمال رفته بودند در دریا غرق شد و ما در مراسم سوگواری او در کنار بهائیان قرارگرفتیم. همه در آن مراسم سعی می کردند به اذیت ما بپردازند و با چهره ای حق به جانب و مغرور به تحقیر مسلمانان بپردازند. خانواده من هم از سنندج آمده بودند. تشکیلات از این فرصت هم استفاده کرد و باز به عده ای مأموریت داده بود که آخرین تلاشهای خود را بکنند. اعضای خانواده من شب بعد از مراسم عزاداری به خانه ما آمدند. سلیم گفت: اعضای محفل می خواهند شما را طرد کنند اما به احترام ما هنوز این کار را نکرده اند. شما هم وقت دارید که اگر پشیمان شدید برگردید، من و بهروز عقیده خود را بدون کوچکترین تردیدی بیان کردیم. باز هم کمی با ما بحث کردند تا ببینند حقیقت درون ما چیست و اگر می توانند ما را به تردید انداخته و بازگردانند اما تلاششان بیهوده بود. از این رو به تهدید ما پرداختند و گفتند اگر طرد شوید دیگر نمی توانید با هیچ کدام از ما رفت و آمد کنید و باید تا آخر عمر تنها بمانید. من که به شدت از دست تشکیلات عصبانی بودم گفتم: اگر من جای دولت جمهوری اسلامی بودم همه اعضای محفل را تیر باران می کردم، آنها انسان نیستند بلکه حیواناتی به شکل انسانند، آنها بوئی از انسانیت و معرفت نبرده اند و بهائیت را هم قبول ندارم چرا که کاملاً به بطالت این فرقه پوشالی و سیاسی پی برده ام و حاضرم حتی به قیمت کشته شدن، در راه اسلام ایستادگی کرده و از حقیقت دست بر ندارم وقتی دیدند که از این راه هم هیچ سودی نخواهند برد به خرافات همیشگی متوسل شدند و برای اینکه ما را بترسانند گفتند: می دانید هرکس از بهائیت خارج شود به بد ترین و دردناک ترین بلاها و مصائب دچار می شود و مثالهای زیادی برای ما آوردند که از کودکی آنها را در گوش ما خوانده بودند. این حرفها کمترین حاصلی برای آنها نداشت. تا نزدیک صبح با ما حرف زدند و ما را تبلیغ کردند و صبح با ناراحتی خانه ما را ترک کرده و رفتند. دیگر احساس خطر می کردم. من به شدت به مادرم و خانواده ام وابسته بودم، بهترین و شاد ترین خاطرات زندگی ام را با آنها گذرانده بودم. فکر اینکه آنها را برای همیشه از دست بدهم آزارم می داد. مدتی به خاطر از دست رفتن برادر بهروز در خانه پدر شوهرم بودیم تا پدر و مادرش تنها نباشند و تسلی خاطری برای آنها باشیم. در آنجا هم وقتی بهائیان مرتب رفت و آمد می کردند و ما را می دیدند به ما توصیه می کردند از اسلام دست کشیده و دوباره بهائی شویم و ما هم آنها را تبلیغ می کردیم. خانواده بهروز هم مأمور توصیه های لازم به ما شده بودند. ما دیگر توبه کرده بودیم و امکان نداشت فریب حرفهای آنها را بخوریم. سمیرا خواهر کوچک بهروزبا اینکه دختر با محبتی بود به من گفت: رها جون شما را به خدا کاری کنید که طرد نشوید من شما و داداش بهروز را خیلی دوست دارم نمی توانم از شما برای همیشه جدا شوم. به او گفتم خب اگر طرد شدیم دوباره به خانه شما می آئیم و شما را می بینیم ما که از تشکیلات ترسی نداریم. ما که گوش به فرمان آنها نیستیم. سمیرا گفت: نه چنین چیزی امکان ندارد ما که گوش به فرمان هستیم اگر طرد شوید دیگر از شما متنفر می شویم و اگر شما را جلوی خانه ببینیم از طبقه بالا آب کثیفی روی سر شما می ریزیم تا بروید و دیگر هیچ وقت برنگردید. من آن روزها در حال نوشتن کتابی به اسم «چرا مسلمان شدم» بودم و به گوش بهائیان هم رسیده بود که من مشغول نوشتن کتابی هستم آنها برای عوض کردن نظر من همه تلاش خود را کردند، اما من بالأخره آن کتاب را نوشته و به چاپ رساندم تا اگر کسی هم در بین بهائیان مستعد مسلمان شدن است بی پروا به ما بپیوندد البته بسیاری از بهائیان قلباً به بطالت بهائیت پی برده بودند اما جرأت ابراز عقیده نداشتند، بسیاری هم از آن جامعه خارج شده و در روزنامه کناره گیری و برائت خود را از بهائیت اعلام می کردند و طرد می شدند، با نوشتن آن کتاب هم مسلمانان را از وجود چنین کرمهای خطر ناکی در کنارشان آگاه ساختم و هم به بهائیانی که مثل خانواده من و بهروز واقعاً فریب خورده و از سیاسی بودن این تشکیلات بی اطلاع هستند هشدار داده بودم که در روز حساب هیچ عذری از آنها پذیرفته نخواهد شد و همچنین به نقد احکام و دستورات بی اساس بهائیت پرداخته بودم. این کتاب که چاپ شد و به اطلاع تشکیلات رسید به خانواده ها دستور دادند که با ما قطع رابطه کرده و ما را از محبت خود محروم کنند. من در این چند ماهه به حدی غرق لذت عشق به ائمه اطهار بودم و آنچنان امیدی به محبت و رحمت این بزرگواران بسته بودم که به راحتی می توانستم این عشق الهی را به همه تعلقات دنیوی ترجیح دهم.
هدیه ای به نام زهرا
چندی بعد خداوند به ما دختری عنایت کرد و زندگیمان پر از شور و شعف شد. ما دوستان بسیار نزدیک و خیلی صمیمی و مهربانی داشتیم که در آن روزها که نیازمند کمک بودیم به یاری ما آمده و ما را از تنهائی خارج کردند. اما من هنوز نیاز عجیبی به مادرم داشتم و به شدت دلم برایش تنگ می شد. یک روز تصمیم گرفتم به او تلفن کرده و حالش را بپرسم می دانستم به من کم محلی خواهد کرد و منتظر بودم ملامتم کند اما وقتی به او تلفن کردم زن برادرم گوشی را برداشت و به محض اینکه متوجه شد منم گفت: مادرت با تو حرفی ندارد و گوشی را قطع کرد چند بار دیگر تماس گرفتم باز همان زن برادرم که همسر امیر بود با عصبانیت می گفت: مامان دیگر هیچ وقت با تو حرف نمی زند. گفتم: گوشی را بده خودش این را به من بگوید، از این کار امتناع کرد، خیلی دلم شکست بعد ازآن در اوقات مختلفی از شبانه روز حتی نیمه شب زنگ می زدم که دل مادرم به رحم آید و جوابم را بدهد، اما او از طرف تشکیلات دستور گرفته بود که حتی جواب سلام مرا هم ندهد. من هنوز از طرف بیت العدل طرد نشده بودم اما اعضای تشکیلات سنندج به خانواده ام دستور داده بودند که همگی به چند دلیل با من قطع رابطه نمایند، اول اینکه با طرد و دفع من از خود موجبات جذب مرا فراهم کنند، بدین طریق که از لحاظ روحی مورد شکنجه و عذاب قرار گیرم و بالأخره تاب و تحمل از دست داده و از شدت دل تنگی و تنهائی باز هم به بهائیت رجوع کنم، دوم اینکه وجود من در کنار جوانان و نوجوانان بهائی خطر آفرین بود و می توانستم با طرح چند سؤال ساده باعث آگاهی و هشیاری آنان شده و آن همه تبلیغات سوء را علیه اسلام خنثی نموده آنان را به اسلام دعوت نمایم و تأثیرات غیر قابل جبرانی بر آنها بگذارم و سوم اینکه با ایجاد چنین ضربات روحی و روانی کم کم زندگی مشترکم با بهروز دچار مخاطره و اختلال شود و افسردگی و سردی و کسالت در زندگی حکم فرما شده و این را به حساب همان خرافاتی بگذارم که از کودکی در گوش ما خوانده بودند مبنی بر اینکه هرکس از بهائیت خارج شود به بدترین بلایا و مصائب دچار خواهد شد و مشکلات زیادی گریبانگیر او خواهد بود و تشکیلات با اتخاذ چنین سیاستی ما را از دیدن خانواده محروم کرد.
زهرا اسم دختر کوچک ما بود. او بدون مهر و محبت اقوام نزدیک بزرگ می شد و هیچ بهره ای از وجود پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها، عمه و عمو و خاله و دائی نمی برد. زهرا شیرینی زندگی ما شد. او زیبا و با هوش و بازیگوش بود و تمام خلأ زندگیمان را با وجود او پرکردیم. زهرا هدیه ای بود که از حضرت فاطمه زهرا گرفته بودیم، او به طور معجزه آسائی در یکی از مراسم های روح پرور شهادت بانوی دو عالم، آن وجود مقدس و مطهر، از جانب خدا به ما ارزانی شد و به زندگیمان رنگ دیگری داد و ما را به اندازه ای به خود وابسته کرد که عدم وجود خانواده در کنارمان را حس نمی کردیم. من شب و روز در اندیشه تعلیم و تربیت او و سلامت روح و جسم او بودم چرا که نمی خواستم تنهائی و بی کسی ما کوچکترین تأثیری در رشد و تعالی او داشته باشد. همه کتاب داستانهایش را برایش بازبان کودکانه و آهنگین خوانده و ضبط کرده بودم تا در لحظات تنهائی با گوش دادن به آنها و نگاه کردن به عکس کتابها علی رغم سرگرم کردن او به رشد ذهنی اش کمک کنم. در آن روزها من هم آرایشگاهی دست و پا کرده و مشغول کار بودم، تمام امکانات رفاهی و رشد و تربیت زهرا را برای او مهیاکرده بودم. ضبط کوچکی داشت که دائماً نوارهای مورد علاقه اش را گوش می کرد بعد از مدتی متوجه شدم با زبان کودکانه و شیرین همه آن قصه ها و شعر ها و ضرب المثل ها را حفظ کرده، طوری که هر شنونده ای را به خود جذب می کرد و او را به تحسین وا می داشت .وقتی سه ساله بود حروف الفبا را به او فرا دادم و چهار سالش تمام شده بود که کاملاً می توانست تیتر های درشت روز نامه را بخواند. هوش و استعداد این هدیه الهی و این فرشته زیبائی که خداوند به ما عنایت کرده بود باعث شد که افراد تحصیل کرده با اشتیاق زیادی با ما رفت و آمد کنند تا بچه هایشان از همنشینی با زهرا تأثیرات مثبتی بگیرند و ما هم که با علاقه در پی کسب علم و معرفت و مسائل مذهبی و فلسفی بودیم با بزرگان و علمای شهر و با اساتید دانشگاه رابطه بر قرار کرده و توفیق حضور در کنار آنها را داشتیم. من محبت خدا را به عینه می دیدم و لطف و رحمت او را در تمام مراحل زندگی ام احساس می کردم و به امید روزی بودم که آن منجی عالم بشریت، صاحب عصر و الزمان ظهور نماید و پرده از چهره روبه صفتان و کافران بردارد و دنیا از مزاحمت و ظلم و ستم این از خدا بی خبران پاک شود.
زهرا چهار ساله بود که یک روز خاله تماس گرفت وگفت: پدر حالش خوب نیست حتماً با بهروز به سنندج بروید .خیلی نگران شدم یعنی فهمیدم که قضیه بیماری نیست. آنها که با ما رفت و آمدی نداشتند و بعد از چند سال دوری چنین خبری را به خاله داده و از او خواسته بودند که ما به سنندج برویم حاکی از این بود که پدرم از دنیا رفته است. هیچ خبری تا این حد نمی توانست برایم دردناک باشد. بعد از مدتها دوری دلم می خواست می توانستم به کنارش بروم و از وجود گرم ومهربان ومظلوم او عاشقانه لذت ببرم. حدود یک ماه بود که خوابهائی در همین رابطه می دیدم یک شب خواب دیدم پدرم مسلمان شده و به همه غذا می دهد. چقدر آرزو داشتم پدر مسلمان می شد. با صدای بلند گریه می کردم و پدرم را صدا می زدم می دانستم روح او نظاره گر قلب تنها و زخمی من است. خیلی زود به سمت سنندج حرکت کردیم دعا می کردم وقتی رسیدم او را در بستر بیماری ببینم اما وقتی به سنندج رسیدیم فامیلها را می دیدم که با لباسهای سیاه به سمت خانه ما می روند. دیگر مطمئن شدم که پدر رفته است. خانه سرسبز و با صفای ما بدون پدر روحی نداشت لطفی نداشت و هیچ رنگ و بوئی نداشت. پدرم رفته بود. برای همیشه. دلم از درد پر بود نمی خواستم باورکنم که او مرده است. نمی توانستم باور کنم که دیگر نیست. حالا مادر عزیزم را با داغ از دست رفتن پدر چگونه می دیدم؟ او که عاشقانه مثل پروانه ای به گرد شمع پدر می چرخید چگونه مرگ او را باور خواهد کرد؟ چگونه دوری اش را تحمل خواهد کرد؟
به خانه که رسیدم صدای گریه هایم بلند شد. روی پله ها بهمن را دیدم و او را در آغوش کشیدم و هر دو گریه کردیم .مادرم را در حالیکه روسری سیاهی بر سر و لباس سیاه به تن کرده بود دیدم. هرگز دلم نمی خواست او را در این لباسهای تیره ببینم .او که به احترام سیادتش همیشه سبز می پوشید امروز در سوگ پدر رخت عزا به تن داشت. او را هم در آغوش کشیدم و مرتب می گفتم: مامان بگو بابا کجاست؟ مامان سعی می کرد آرامم کند. به طرف جائی که همیشه پدر در آنجا می نشست رفتم. بالش او را می بوئیدم و می بوسیدم و اشک می ریختم. همه اقوام ایستاده ومرا نگاه می کردند. خواهر بزرگم تعریف کرد که او چگونه در عرض یک دقیقه سکته قلبی کرده و از دنیا رفته است. دلم شکسته بود، دوست داشتم تسکین یابم اما صدای قرآنی در فضا پخش نبود. به مامان گفتم: اجازه بده در مسجد محل صوت قرآن پخش شود. مامان گفت: نه ما خودمان دعا و مناجات داریم و نیازی به قرآن نیست، اصرار کردم و با گریه گفتم: از طرف من، نه از طرف شما. بگذارید قرآن پخش شود اما مادرم اجازه نداد. دلم می خواست کاری برای پدر بکنم اما چه کاری از من ساخته بود؟ سلیم را دیدم اما با او دیده بوسی نکردم. مسعود وشراره از تهران رسیدند من نزدیک شراره شدم که یکباره شراره گفت: پدر از دست تو دق کرد و مرد از اینجا برو. بیشتر دلم شکست و احساس کردم ناخواسته در مرگ پدر مقصر بودم. کم کم متوجه شدم هیچ کس در آن شرایط سخت و دل گیر با من حرف نمی زند. کسی هم اگر از روی فراموشی می خواست با من حرف بزند سلیم اشاره می کرد که با او صحبت نکنید. هیچ کدام از اقوام به من تسلیت نمی گفتند و من در آن وضعیت سخت احساس تنهائی می کردم. پدر را در غسالخانه دیدم که ای کاش نمی دیدم و آن چهره از او، برای همیشه در خاطرم نمی ماند. بعد از خاکسپاری پدر دیدم جای من در آن خانه نیست کاملاً غریبه ام و گوئی کسی مرا نمی شناسد. همه برای پدر مناجاتهای مخصوص بهائیان را می خواندند و من فقط به تلاوت قرآن و فاتحه مشغول بودم. غروب که شد به پشت بام رفتم و در خرپشتی را بستم. جای پدرم خالی بود. او را روی آن کوهها به خاک سپرده بودند. شب اول قبرش بود و من با سوز دل می گریستم و ناله های جان خراشم تمام آن فضا را پر کرده بود. نماز شب اول قبر خواندم. زیارت اهل قبور و زیارت عاشورا خواندم و به ائمه التماس کردم که روح او را در کنف رحمت و عنایت خویش داشته و نظر لطفی به او کرده و شفاعتش کنند .صبح فردا به همدان برگشتیم. فضای خفقان آور خانه پدرم برایم غیر قابل تحمل شده بود. به خانه آمدم و خیلی زود جلسه روضه ای در خانه بر پا کردم. روضه من در روز هفتم فوت پدرم و روز اربعین امام حسین(ع) بود جمعیت زیادی به خانه ما آمدند و جلسه به حدی پرشور و حال شد که برایم غیر قابل تصور بود. این جلسه آرامشی به من داد و توانستم با تلاوت سوره الرحمن که توسط یک روحانی قرائت میشد آرام گیرم و با دردی که روز اربعین در سینه ام انباشته بود گریه ها معنی گرفت و روضه ها جان یافت.
بازگشت به خانه
بعد از آن تا مدت ها افسرده بودم و دائم دلم گرفته بود. من غم از دست رفتن پدر را به تنهائی تحمل کردم و هیچکس به دیدنم نیامد. زهرا پنج ساله شد و من در اوائل ماه محرم نجوای عاشقانه ای با امام حسین(ع) داشتم لذتی که از خلوت با امامان و کریمان اهل بیت می بردم غیر قابل وصف است فقط همین را بگویم که همه هستی ام و همه زندگی دنیوی ام را می توانستم به لحظه ای خلوت معنوی و توسل به امامان بدهم و نیم نگاه محبت آمیزی از سوی هرکدام از آن بزرگواران مثل شعله ای فروزنده روشنی بخش و امید آفرین بود. شب عاشورا تا صبح نخوابیدم و از جان و دل در سوگ امام حسین(ع) و یارانش گریستم به یاد مصائب حضرت زینب(س) رنج و اندوه خود را فراموش کرده بودم و یاد مظلومیت امام حسین(ع) و اصحابش ظلمی را که بر ما رفته بود از خیالم می زدود. دلم گرفته بود. آلبوم عکس های خانوادگی را آوردم و روی هرکدام از عکسهای پدر و مادرم قطره ها اشک ریختم. دلم برای مادرم تنگ شده بود. دلم می خواست می توانستم او را ببینم و مثل همیشه عاشقانه او را در آغوش بگیرم نمی توانستم باور کنم که او را برای همیشه از دست داده ام اما او هنوز در قید حیات بود چرا نمی توانستم ببینمش؟! چرا چنین ظلمی در حق من شده بود. نزدیک صبح بود خدا را به عظمت رسالتی که بر دوش سرور و سالار شهیدان گذاشته بود، به مظلومیت و حقانیت او و به پاکی خونهایی که در آن روز بلاخیز به زمین ریخته سوگند دادم که دل مادرم را نرم کند و مرا از محبت مادرانه اش محروم ننماید. دلم هوای مادرم را کرده بود و مثل کودکی خردسال هرجا را که نگاه می کردم چهره زیبای او را مجسم می کردم و دلم برایش پر می کشید. در طول این چند سال دوری توانسته بودم همه اعضای خانواده را با آن همه صمیمیت و آن همه خاطرات خوشی که با آنها داشتم فراموش کنم اما مادر عزیزم را حتی یک لحظه نمی توانستم از یاد ببرم و محبتهایش را فراموش کنم. طولی نکشید که ازطرف یکی از دوستان قدیمی به نام آقا و خانم مردوخی که مسلمان بودند و در سنندج زندگی می کردند دعوت شدیم. من نمی توانستم آن دعوت را بپذیرم چرا که برایم بی اندازه مشکل بود که به سنندج بروم و از دیدن مادرم محروم باشم اما بالأخره پذیرفتم. با بغضی در گلو و سینه ای مالامال از اندوه جاده پر پیچ وخم سنندج را طی کردیم نزدیک ظهر بود که رسیدیم. با وجود فضای شادی که در خانه آقای مردوخی حاکم بود غم تمام وجود مرا احاطه کرده بود خاطرات گذشته همه برایم مرور می شد. مهدی را به خاطر آوردم و محبتهای آن خانواده با ایمان را. به سختی توانستم از آزیتا خبری بگیرم و شنیدم که در یک حادثه آتش سوزی همسرش را ازدست داده و با دختری که کاملاً شبیه پدرسیاه وبا نمک بود تنها زندگی می کرد وشنیدم که سالها پیش خانواده آقای محمد صالحی به تهران رفته اند و کسی آدرس و شماره تلفنی از آنها ندارد و برای اینکه حال نسیم را بپرسم با مادرش تماس گرفتم و به یکی از دختران آقای مردوخی گفتم: بگو یکی از دوستان او هستم و می خواستم حالش را بپرسم او این کار را کرد و بر حسب اتفاق نسیم خانه بود. با خوشحالی گوشی را گرفتم و با او صحبت کردم. او گفت: چند سال پیش به سیامک التماس کردم که با من باشد اما او قبول نکرد و از من جدا شده و ازدواج کرد من هم که به شدت عذاب می کشیدم و از همسرم هم نفرت داشتم با یک مهندس رابطه برقرار کردم که همه چیز را فراموش کنم و بار تحمیل آن زندگی اجباری را از دوشم کمتر کنم همسرم و خانواده همسرم متوجه این قضیه شدند. به اعضای تشکیلات شکایت کردند و می خواستند مرا طلاق بدهند من از خدا می خواستم که طلاق بگیرم اما تشکیلات مخالفت کردند و من هنوز با همان همسرم زندگی می کنم و این روزگار لعنتی را می گذرانم. تشکیلات حیثیت و آبروی مرا به باد داد. تشکیلات عشق و آرزوی مرا از من گرفت، تشکیلات مرا خرد کرد و دیگر چیزی از من نمانده است اما تنها دخترم را طوری تربیت کرده ام که هرگز بلاهائی که بر سر من آمد برسر او نیاورند و او را ملعبه دست خود نکنند. حرفهایم با نسیم طول کشید و دلم بیش از پیش گرفت با او خداحافظی کردم. غم تمام وجودم را احاطه کرده بود. در شهر خودم بودم در زادگاهم و در محل بهترین خاطرات زندگی ام اما از رفتن به خانه خودمان محروم بودم. خانه دوران کودکی و نوجوانی ام، خانه زیبائی که در بهترین و رؤیایی ترین محیط طبیعت بنا شده بود. خانه ای را که جای جای فضای سبز و دل انگیزش یاد آور زحمات پدر عزیزم بود. آقای مردوخی دو دختر چهارده و پانزده ساله و یک پسر سه ساله داشت ما با این خانواده مسافرتهای زیادی رفته بودیم و بچه ها مرا خاله صدا می کردند از آنجا چند بار با خانه تماس گرفتم و با شنیدن صدای خوب مادر نفسم در سینه حبس می شد. سکوت می کردم وچیزی نمی گفتم می دانستم که باشنیدن صدای من تلفن را قطع خواهد کرد و این کار موجب عذاب روحی او خواهد شد سر سفره نشسته بودیم که یکباره فکری به خاطرم رسید.
دیدار پنهانی با مادر
تصمیم گرفتم به خانه یکی از همسایه ها رفته و از آنها بخواهم که مادرم را به خانه خود دعوت کنند و او بدون اینکه از حضور من در آنجا مطلع باشد به آنجا بیاید. از اندیشه این تصمیم هیجان عجیبی داشتم دیگر قادر به خوردن غذا نبودم. مدتی بود که یک پراید خریده بودم اما در مسافرتها بهروز رانندگی می کرد. تصمیم خود را به بهروزگفتم او مخالفت کرد وگفت: این کار عملی نیست تو نمی توانی با گیر انداختن مادرت از محبت او بهره مند شوی، او درچنین وضعی هم جواب سلام تورا نخواهد داد. گفتم: اما من مادرم را می شناسم نمی تواند در مقابل شیطنت های من دوام آورد و به بهروز گفتم: اگر تو مخالفت کنی تنهائی می روم. بالأخره او رضایت داد و دقایقی بعد همراه بهروز و زهرا به سمت خانه راه افتادیم. همسایه ها مادرم را خیلی دوست داشتند و او را بعنوان طبیب محل می شناختند و او با محبت و دلسوزی زیاد بر بالین مریضها حاضر شده و داروهای گیاهی تجویز می کرد. ما مجبور بودیم خود را از معرض دید همسایه ها دور کنیم تا حضورمان در آن محل به گوش خانواده و در نتیجه به گوش تشکیلات نرسد و محدودیتی ایجاد نکند تا ما بتوانیم هر زمان که دوست داشتیم به آنجا آمده ومادرم را ملاقات کنیم. بالأخره به منزل یکی از همسایه ها رفتیم. آنها با دیدن من ابراز خوشحالی می کردند و به یکی دو همسایه دیگر هم حضور مرا اطلاع دادند. دختران همسایه که در سالهای گذشته در عروسک سازی و قالی بافی و. . . به من کمک می کردند باخوشحالی از من استقبال می کردند وعلت غیبت چند ساله مرا جویا می شدند. مادرم حقیقت را به آنها گفته بود و آنها دوست داشتند از زبان خود من بشنوند و من شرح مسلمان شدن خود و عکس العمل تشکیلات را برای آنها تعریف کردم. آنها که مرتب با سلیم در ارتباط بودند حرفهای مرا باور نمی کردند او مثل همه تشکیلاتی ها مردم دار و خوش برخورد بود اما به آنها گفتم که او تابع دستورات شیطان شده است و دیگر تحت هر شرایطی به وظیفه اش عمل می کند او روی عواطف و احساسات انسانی اش پاگذاشت تا امر تشکیلات را اطاعت کرده باشد و این زندگی همه بهائیان بود که دچار مرگ معنویت شده و اسیر زورگوئی های یک سازمان بی رحم و بی منطق گشته بودند. همسایه ها وقتی داستان زندگی مرا شنیدند افسوس خوردند که چهره های مظلومی مثل سلیم و سودابه و غیره چگونه فریب وعده و وعید پوشالی یک حزب سیاسی دروغین به اسم دین را خورده و اسیر سر سپرده یک عده جانی شیطانی شده اند. آنها مصمم شدند در یاری رساندن به من از هیچ کمکی دریغ نکنند. خانم همسایه با مادرم تماس گرفت و گفت: همسرم سخت مریض است، زودتر به دیدن او بیا، مادرم از همه جا بی خبر برای عیادت همسایه از خانه بیرون آمد و من از پنجره خانه همسایه او را می دیدم، فقط خدا می داند که در آن لحظه چه احساسی داشتم. او مثل بیشتر اوقات سراپاسبز پوشیده بود. خدای من چرا باید تا این حد او از اصالت پاک خویش دور باشد که از آنهمه افتخار و سربلندی و بزرگی فقط یک لباس بر او بماند. نفرین به تمام آن کسانی که او را به بیراهه کشیده بودند. آنقدر دوستش داشتم که حتی یک لحظه نمی توانستم او را در گمراهی ببینم، امیدوار بودم و آرزو می کردم که روح بزرگ و خدا پرست و مردم دوست او وجود نازنینش را سزاوار بخشش کند. او خدمات زیادی به مردم می کرد و دل من از این خون بود که اکنون چه مظلومانه از حق مسلم خویش که دیدن فرزند خویش است محروم گشته و چه ناآگاهانه جانب شیطان را گرفته و از خود گذشته است.
کم کم نزدیک شد، هر چه نزدیک تر می شد هیجان من زیادتر می شد، دخترم هیجان مرا می دید و عقل کوچکش معنی شقاوت و ظلم و تعدی را درک نمی کرد. برای او دلیل اضطراب بی سابقه ام را گفتم. او از این داستان غریب متعجب بود و بازبان کودکانه ای گفت: هرکس هر عقیده ای که دوست داشته باشد می تواند انتخاب کند و من آهی کشیده گفتم: عزیزم اینها کسانی هستند که به ظاهر به تحری حقیقت معتقدند و اگر کسی تحری حقیقت کند و بداند که بهائیت باطل است او را به بدترین وجهی تنبیه می کنند. او را به بدترین اتهامات متهم می کنند و این چنین به ظلم و ستم در حق او مبادرت می نمایند. بالأخره مامان وارد خانه همسایه شد خانه همسایه دو اتاق و یک راهرو و یک آشپزخانه بیشتر نداشت، ما دریکی از اتاقها بی صدا ایستاده بودیم، او را به اتاق دیگر هدایت کردند، او با لهجه شیرینش حال همسایه را می پرسید که در همین حین من و بهروز و زهرا به کنارش رفتیم، این مادرم بود و من می توانستم بعد از سالها دوری او را در آغوش گرفته وببوسم. او با دیدن من که دختر کوچکش بودم چه احساسی می توانست داشته باشد؟ دختری که فکر می کرد دلش را شکسته، او را طرد کرده و جواب تلفنهای او را نداده و بر خلاف فطرت ذاتی و واقعیت درونش او را پس زده اکنون در مقابلش بود، با لبخندهای همیشگی اش، با شیطنت های خاص همیشگی اش، من و مادر همیشه اشکهایمان را از هم می دزدیدیم و برای اینکه دیگری غمگین نشود، غم خود را به تنهایی فرو می خوردیم. امروز هم از همان روزها بود. اما شاید بغض کشنده سالها دوری مثل رعدی، صاعقه ای جرقه بزند و ابر چشمان ما را به گریه وادارد. وقتی وارد اطاق شدیم در یک لحظه ایست قلبی او را از شدت هیجان حس کردم شاید از شادی دیدار من اینچنین ساکت و بی حرکت به من نگاه می کرد، او سالخورده تر از قبل شده بود، آن عزیزم که شبها و روزهای مدیدی فقط به یاد رویش و به نسیم بویش اشک ریخته بودم، اکنون در مقابلم بود. از نگاهش هزاران زخم فروخورده سینه اش را می خواندم و غصه های انباشته شده روی دلش را حس میکردم. او را به آغوش کشیدم و روی زیبایش را بوسیدم. او هم مرا بوسید. گویا دوری طاقت فرسا خشم او را تقلیل داده بود. اشک بی امان از دیدگان ما فرو غلطید، کسانی که شاهد این وصل شیرین بودند نمی توانستند اشکشان را پنهان کنند. بهروز هم گریه می کرد و بعد از من او هم با مادرم دیده بوسی کرد. مامان زهرا را روی زانوی خود نشاند، سر وروی او را می بوسید و به او عاشقانه محبت می کرد اما لحظاتی بعد به من گفت: من حق ندارم با تو حرف بزنم اگر تشکیلات متوجه شود مرا هم طرد می کند. گفتم: این در صورتی است که من از طرف بیت العدل طرد شده باشم اما هنوز چنین حکمی از طرف آنها نیامده و تشکیلات استان نمی تواند کسی را طرد کند. برایش توضیح دادم که تشکیلات به قصد تنبیه من چنین دستوری به شما داده و من به دینم، به پیامبر و قرآن وامامانم عشق می ورزم و افتخار می کنم و آنها نه تنها با چنین تنبیهی نمی توانند مرا بازگردانند بلکه من آماده ام که سر و جانم را فدای اسلام کنم. به او گفتم: مامان جان عقاید من به خودم مربوط می شود بیا کاری به عقاید هم نداشته باشیم و گاهگاهی همدیگر را ببینیم. مامان گفت: من نمی توانم مخالف دستور محفل عمل کنم تو در این مدت سه کتاب علیه بهائیت نوشته ای، اگر بخواهی دوباره دست به قلم ببری دیگر تو را آق می کنم، محفل هم اگر بداند مرا طرد می کند. گفتم: نترس دلیلی ندارد محفل از این ملاقاتهای پنهانی مطلع شود. ما می توانیم هر زمان که دوست داشتیم در خارج از خانه همدیگر را ببینیم. در مورد کتاب هم سعی کن نادیده بگیری، من ظلم زیادی کشیدم و آگاهی هایی یافتم که نمی توانم ساکت باشم. اما تو را دوست دارم و نمی توانم دوریت را تحمل کنم و باز محکم او را در آغوش فشردم. مامان لبخندی از روی رضایت زد و تکیه کلام همیشگی اش را که برایم از هر کلامی زیباتر بود بر زبان آورده و گفت: دیوانه. به او گفتم: برو حاضر شو و بیا تا باهم بر سر مزار پدر برویم. او به راحتی پذیرفت و دقایقی بعد برای حاضر شدن به خانه رفت او رفت و من غرق لذتی وصف ناپذیر از گرمی وجود او خدا را سپاس گفتم. در همین حال به خاطرم آمد که نجوای آن شب با امام حسین(ع) بی نتیجه نبود و امروز به آرزویم رسیده ام. او دقایقی بعد برگشت و باهم به سمت مزار پدر راه افتادیم. در آنجا مادرم برای شادی روح پدرم مناجاتهای مخصوص خودشان را می خواند و من فاتحه می فرستادم و سوره های قرآنی تلاوت می کردم.
از آن روز به بعد هر زمان می خواستم مادرم را پنهانی ملاقات می کردم و همیشه از خدا می خواهم که به حق حضرت رسول «صلوات الله علیه وآله وسلم» مادرم و نسل او را که از نسل اشرف مخلوقاتند به راه راست هدایت نماید.
«آمین»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- در فرقه ی بهائیت نمازهایی سفارش شده، نماز کوچک، نماز بزرگ و نماز ظهر. انتخاب این نمازها اختیاری است. نماز بزرگ بهائیان نمازی است که علیمحمدباب به بابیان آموخت و بهاء هم با اینکه همه ی تعلیمات باب را منسوخ شده اعلام کرد آن نماز را به پیروان خود سفارش نمود. از آنجا که قبله ی بهائیان رو به مقبره ی بهاست که در اسرائیل واقع شده، نماز بهائیان به سوی اسرائیل خوانده می شود.
الله ابهی
نوشابه ای با طعم بهائیت