گفت وگو با نویسنده سایه شوم

گفت وگو با خانم مهناز رئوفی نویسنده کتاب
 سایه شوم
 بهائیت سراسر دروغ است

کتاب «سایه شوم»، خاطرات یک نجات یافته از بهائیت، مدتی به عنوان پاورقی در روزنامه ی کیهان به چاپ رسید. این خاطرات خواندنی و ماندگار مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوری که هنوز چند شماره از آن به چاپ نرسیده بود که علاقه مندان متقاضی چاپ کتاب این سلسله از پاورقی ها شدند. به همین خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پایان رسیدن چاپ پاورقی، کتاب «سایه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه خوانندگان این کتاب بی درنگ به سه نوبت چاپ متوالی در طی مدت کوتاه انتشار خود رسید!این استقبال شگفت از خاطرات یک زن نجات یافته از بهائیت، دفتر پژوهشهای روزنامه کیهان را به صرافت انداخت تا با این زن مصاحبه ای اختصاصی، همه جانبه و بی تکلف انجام دهد. مصاحبه حاضر حاوی نکات جالب و ارزنده ای است که مخاطبان کتاب «سایه شوم» با خواندن آن می توانند به دانش خود درباره ی بهائیت و وابستگی این فرقه به استعمار بیفزایند.
گفتگوی اختصاصی کیهان با «خانم مهناز رئوفی» نویسنده ی خاطرات کتاب «سایه شوم» در پی می آید.
¤ اجازه دهید گفت وگویمان را با شرح احوال مختصر شما آغاز کنیم.
- بسم الله الرحمن الرحیم. من مهناز رئوفی متولد ۱۳۴۹ هستم و خوشبختانه از ساداتی هستم که هم پدر و هم مادرم سید هستند. سال ها پیش هر دو پدر بزرگم (یعنی هم پدر مادر و هم پدر پدرم) مورد اغفال تشکیلات بهائیت قرار گرفتند.
¤ در همدان؟
- بله. مورد اغفال بهائیت قرار گرفته و از اسلام برگشتند. پدر و مادرم نسل دوم آنها هستند که بهایی اند و من از نسل سوم آنها که الحمدلله به توفیق الهی از بهائیت برگشته و در سال ۱۳۷۴ مسلمان شدم و تنها دخترم نیز هدیه ای الهی است که پس از اسلام آوردن من و همسرم به ما عطا شد. پدر و مادرم همدانی هستند ولی من در سنندج به دنیا آمدم. چون پدر و مادرم سال ها پیش از تولد فرزندانشان، مهاجر جامعه ی بهایی بودند، آنها را به عنوان مبلغ به اطراف سنندج فرستاده بودند. البته بعداً به این مسئله می پردازم که علت این مهاجرت ها چه بوده و چرا کسانی را به دهات و مناطق دور افتاده کشور می فرستادند. من و دیگر برادران و خواهرانم نیز در سنندج به دنیا آمدیم و آنجا بزرگ شدیم.
¤ آیا خویشان و اقوام نزدیک شما هم در شمار عناصر فعال فرقه بهائیت هستند؟
- بله، علاوه بر آنها همه اعضای خانواده من (شش برادر و سه خواهر) همه از اعضای فعال تشکیلات هستند. برادرهایم عضو محفل محلی هستند. یکی از آنها در آلمان فعال است و عضو محفل است. خواهرانم نیز همین طور، عضو لجنات ]لجنه ها[ و هیئت های مختلفند. همسران برادرهایم هم همین طور و یکی از برادرهایم نیز سمت مهمی در این فرقه دارد و به عنوان مشاور قاره ای در قاره آفریقا بسر می برد. وی یکی دو سال قبل از انقلاب رفته آنجا و مشغول خدمت به اجانب و استعمارگران است.
¤ پدرتان در تشکیلات چه جایگاهی دارد؟
- او به عنوان مهاجر و مبلغ بهایی در سال های گذشته به یکی از روستاهای اطراف سنندج فرستاده شده و تا لحظه وفات در همان حد فعالیت تشکیلاتی داشت ولی به مرور بچه ها جای پدر را گرفتند.
¤ مادرتان چطور؟
- مادرم هم همین طور. پدرم همانگونه که گفتم، فوت کرده اند، ولی مادرم در قید حیات هستند.
¤ درباره تحصیلات خودتان و خواهر برادرهایتان بگویید.
- تحصیلات همگی ما در سطح دیپلم متوسطه است.
¤ به نظر می رسد، باید به مطالعه و تحقیق علاقه خاصی داشته باشید؟
- بله، البته من قدرت بیان خوبی ندارم، ولی در نوشتن خدا این توفیق را داده که بیشتر می توانم بنویسم تا صحبت کنم. مطالعات زیاد و روحیه تحقیقاتی داشتم، خیلی دنبال تحرّی حقیقت بودم. تحرّی حقیقت یکی از تعالیم دوازده گانه بهائیت است. به ما می گفتند، می توانید تا ۱۵ سالگی تحری حقیقت داشته باشید. بعد از آن می توانید راه خود را پیدا و بروید هر دینی که می خواهید انتخاب کنید.
¤ «تحرّی حقیقت» یعنی اینکه تا پانزده سالگی از راه مطالعه به دنبال کشف حقیقت باشید؟!
- ظاهراً بله، اما این شعار یک دروغ بزرگ بود چون ما از ۲-۳ سالگی تحت تعلیمات شدید و گشتاپویی بهائیت قرار می گرفتیم و الآن هم همین طور است. در گلشن توحید - مهدکودک مخصوص بهائی ها - تعلیمات حساب شده ای روی بچه ها دارند، خصوصاً در زمینه اسلام ستیزی. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است، بچه ها را از تعالیم اسلام و مسلمانان دور کنند، فاصله ایجاد کنند. به همین دلیل است که بچه های بهایی وقتی بزرگ می شوند نفرت عجیبی نسبت به اسلام و مسلمانان دارند. آنها بذر نفرت را در قلب پاک بچه ها می کارند و قطعاً بچه ها برداشتی غیر از آنچه آنها هدفشان است، نمی توانند از اسلام و مسلمانان داشته باشند. آنها تا وقتی به ۱۵ سالگی برسند، دنباله رو پدر و مادر خود هستند و آنها را الگوی خود قرار می دهند و چون چنین آموزه هایی دارند، مسلّماً نمی توانند به تحرّی حقیقت برسند.
¤ اما علی رغم وسعت و شدت تبلیغات مسموم این فرقه به حقیقت اسلام رسیدید. . . ؟
- بله، من از بچگی حالت عجیبی داشتم که خانواده ام می گفتند تو همیشه مخالف جریان آب شنا می کنی، چرا این قدر سؤال می کنی؟! چرا همه چیز را پیچیده می کنی؟ در واقع آنها از ذهن جستجوگر و حقیقت طلب من به ستوه آمده بودند. چون من می دیدم که در اوامر و احکام بهائیت تناقض های زیادی وجود دارد. سعی می کردم آنها را برطرف کنم تا مجهولات ذهنی ام روشن شود و بدانم در چه راهی گام برمی دارم، اینکه آیا راهم درست است یا نه. معمولاً در کارهایم - الآن هم همین طور هستم سعی می کنم شک کنم که این کارم صددرصد درست است و حقیقت دارد یا نه. سعی کردم با تحقیق بیشتری به واقعیت برسم، به حقیقت مطلق. همیشه فکر می کردم حقیقت جایی است که باید با تلاش و تحقیق خودم به دست بیاید نه با القائات دیگران. برای همین مطالعه ام را بیشتر می کردم و تا می توانستم کتاب می خواندم. کتاب های بهائیان را که به «کتب امری» معروف است، خیلی مطالعه می کردم. تأثیرات خودش را هم داشت. من از اعضای فعال تشکیلات بودم. . .

به جهت مطالعه متن کامل به ادامه مطلب بروید .

¤ در کدام لجنه؟
- بیشتر در هیئت موسیقی. تقریباً از ۱۷ سالگی سرپرست گروه موسیقی بودم. ۱۸-۱۷ ساله بودم که مربی مهد کودک شدم. جزواتی که به ما می دادند برای تعلیم بچه ها، من را به شک انداخته بود، آن چیزهایی که به ما می دادند تا به بچه ها آموزش دهیم، نشانه این بود که بچه ها را تا می توانیم شستشوی مغزی دهیم. متوجه قضیه ای شده بودم و آن اینکه در فرقه بهائیت «عشق» کاذب مدنظر است. فقط به این نوع عشق، بها می دهند و به آن توجه می کنند و تا می توانند عناصر را شیفته و عاشق سرگشته بار می آورند و به فرموده حضرت علی (علیه السلام) که عاشق کور و کر است، آنها سعی می کردند از این قضیه عشق، سوءاستفاده کنند و تمام افراد خود را کور و کر می کردند. عاشق می کردند، عاشق یک بت که انسان عمیقاً دلباخته آن می شود و هر چه او بگوید آن را بی چون و چرا می پذیرد.
¤ مصداقش را بفرمایید.
- مثلاً شخصیتی از «عباس افندی» (عبدالبها) یا «علی محمد باب» ساخته بودند که جای خدا را برای ما گرفته بود. یعنی آن عشقی را که بنده باید به خدا ابراز کند یا لذتی را که باید از معنویت خداجویی ببرد، متأسفانه به وجود یک بنده ناچیز و غافل به اسم «بهاء» (میرزا حسینعلی نوری) انتقال داده بودند و این «بهاء» ادعاهایی داشت و حتی ادعای الوهیت هم کرد، که من خدای خدایان هستم. خالق خدا هستم یعنی فرعونیت مجسم، در این حد ادعا کرد و بهایی ها هم چشم و گوش بسته هر چه که او می گفت را می پذیرفتند. تعلیم دیگری هم دارند به اسم اینکه ما «ل م و ب م» نباید داشته باشیم. یعنی بدون چون و چرا، هر چه «بهاء» و تشکیلات بهایی امر می کردند را باید می پذیرفتیم. اینها واقعاً باعث تعجب و تحیر من بود. با خودم فکر می کردم دینی که مثلاً پیشرفته است و بخصوص اینکه بعد از اسلام آمده و به روز است باید دیدش بازتر باشد. خرافه پرستی و فردپرستی در آن نباشد، این قدر محدود و محصور نباشد. تمام اینها سؤالات من شده بود و آنقدر زیاد بود و به مرور انباشته شد و مجهولات ذهنی زیادی پیش آورد که باعث شد من به تحقیقی فراتر از آنچه بهائیان اصرار می کردند و پیش پای ما می گذاشتند، بپردازم. کتاب های افراد برگشته از بهائیت بخصوص آنهایی که خودشان در رأس بهائیت بودند و زمانی از بزرگان بهایی بودند و بعد که متوجه شدند فریب خورده اند، این فرقه یک حزب کاملاً سیاسی و تشکیلاتی محض است و اصلاً دین نیست، و لذا از آن برمی گشتند را مطالعه می کردم. من خیلی دوست داشتم بدانم دلیل برگشتنشان چیست؟ چطور توانستند آن همه عشق را از خود دور کنند و به عقاید قبلی خود پشت پا بزنند و از بهائیت خارج شوند و بعد پی بردم که عشق واژه مناسبی برای این اطاعت کورکورانه نیست. زیرا عشق واقعی را در ذات حق تعالی دیدم.
¤ آشنایی شما با این افراد به خاطر تنفری بود که بهائیان نسبت به آنها در ذهن شما ایجاد کرده بودند؟ یعنی از آنجا آشنا شدید که ایجاد تنفر کردند؟
- خب اسامی اینها بود. در تاریخ، در کتاب تاریخ بهائیان اسم افرادی برده شده بود.
¤ کتاب نبیل زرندی و یا اینکه کتاب تاریخ خاصی داشتید؟
- کتاب تاریخ «نبیل زرندی» یکی از کتاب های تاریخی بهائیت است که خیلی مورد وثوق بهائیان هم هست.
¤ آیا این کتاب در دسترس شما قرار داشت؟
- بله. اما این کتاب کاملاً انحرافی است. کسی که مقداری روحیه تحقیق داشته باشد، می تواند از آن نکاتی را برداشت کند، مثلاً اینکه ارتباط بهائیان با کنسولگری روس چه بوده، ارتباط باب و بها با انگلیس چه بوده، چرا اینقدر با سفارت روس و انگلیس در ارتباط بودند، اینها سؤال بود. قبلاً نمی دانستند جمهوری اسلامی ای می آید و این مدارک را بیرون می آورد. اینکه کنسولگری روس و انگلیس چه می کردند و چقدر روی بعضی از افراد - بهایی و غیر آن - برای جاسوس پروری کار می کردند، نمی دانستند اینها مشخص خواهد شد. لذا در کتابهایشان آورده اند و افراد نیز متوجه می شوند. باعث خوشحالی ما باید باشد که لااقل می توانیم استناد کنیم که در فلان کتابتان فلان قضیه هست، پس نمی توانید آن را رد کنید. این کتاب چاپ شده و در دست همه هست. این سؤالات برای من پیش می آمد که افرادی مثل مرحوم آقای آیتی که به «آواره» مشهور و یکی از بزرگان صدر بهائیت بوده و به عنوان یکی از مبلغان بزرگ بهائیت که حتی در حد خود «عبدالبها» - پسر بهاء - همه قبولش داشتند و الواح بزرگی از طرف بهأ و عبدالبها در مدح و ستایشش صادر شده، چطور بعد از مدتی فهمید خیلی اشتباه می کند؟! او همه اتفاقاتی که باعث شد برگردد و تمام مسائلی که ذهنش را برگردانده بود را به رشته تحریر درآورده و کتابش هست. ولی متأسفانه این کتاب را به هیچ وجه در اختیار ما نمی گذاشتند. اصلاً حرفی از او نمی زدند. فقط می گفتند، شخصی به اسم «آواره» که مورد وثوق بوده متأسفانه از بهائیت برگشته، به طمع دنیا! در حالی که ایشان با بی نیازی و استغنا به این حقیقت می رسد و کسی برای رسیدن به مال و منال دنیا حمایتش نمی کرده که این ادعا ثابت شود.
همه دستورها از اسرائیل می آید
¤ در کتاب ها خوانده ایم نوعاً این افراد به خاطر دیدن فسادی که در دم ودستگاه «عبدالبها» و بخصوص افراد نزدیک به «شوقی افندی» بوده برگشته اند؟
- بله، به نکته خوبی اشاره کردید، ممنونم که به ذهن من آوردید. این قدر برای من اینها تکراری شده و این قدر گفته ام که فکر می کنم همه می دانند. بله، در واقع آن افراد نزدیکترین افراد به بزرگان بهائیت بودند که با آنها دم خور بودند و می توانستند راحت در اتاق های خصوصی شان بروند. در دید ما بها را آنقدر بزرگ جلوه داده بودند که اجازه نمی دادند حتی عکس بها را ببینیم. می گفتند دلیلی ندارد بها را ببینید. می گفتیم زمان رسول خدا با اینکه هیچ وسیله عکس و چیزی نبوده باز تصویری از ایشان هست، ما نمی توانیم یک نقاشی از رئیس بزرگ فرقه بهائیت داشته باشیم؟ او که مال امروز است؟ تازه با این همه روتوش و پیشرفتی که در عکاسی هست، لااقل می توانستند زیباترش کنند و نشان دهند ولی اجازه نمی دادند، چون می خواستند ما را از او دور کنند و به او شخصیتی فرا زمینی بدهند، خب ما از خدا تصویری داریم، فکر می کنیم نوری است دست نیافتنی، نمی توانیم به شکلی او را مجسم کنیم. بها را برای ما این طور کرده بودند و ما اصلاً نمی توانستیم تصور کنیم او آدمی بوده که مثلاً شکم بزرگی داشته، کریه المنظر هم بوده، (می گویند خیلی زشت بوده)، ولی به هر حال آدم بوده. ما چطور می توانیم یک آدم را اینقدر بزرگ جلوه دهیم که به عنوان خدا او را بپرستیم. مقابلش سجده کنیم، در هنگام مشکلات به جای توکل به خدا به «بها» توکل کنیم. اسم او را به بزرگی یاد کنیم که خودش هم گفته اگر اسم مرا به بزرگی یاد کنید، من کمکتان می کنم!! اصلاً اسمی از خدا نیاورده، گاه گداری اشاره ای به خدا کرده تا روشنفکرانی که می گویند تو که نمی توانی خالق ما باشی، خودت خالقی داشته ای (اطرافیانش که ما نمی دیدیمشان) او بتواند بگوید: بله، آن خالق مرا قرار داده، چون شما که نمی توانید آن خالق را ببینید، مرا می بینید انگار او را دیده اید. هیچ فرقی نمی کند، البته این ادعا حتی با ادعای پیامبران هم خیلی فرق می کند، آنها می گویند ما رسالت داریم، این می گوید من الوهیت دارم، آنها می فرمودند ما رسول خدا هستیم و این مردک نعوذبالله می گوید من خود خدا هستم. فرعون ها هم همین را می گفتند.
بالأخره این سؤالات برای من هم پیش می آمد که این افراد چرا برگشتند؟ کسانی که نزدیکترین افراد به «بها» و «عبدالبها» بودند، مثلاً کاتبان وحی بودند!! (آنها می گفتند وحی به آنها نازل می شود). یکی «عبدالحسین آیتی» بود که به «آواره» مشهور است و چون زیاد به تبلیغ می رفته و خود را خیلی به زحمت می انداخته و همیشه در این راه آواره بوده خود عبدالبها این لقب را به او داده که «تو آواره ای و من آواره، هر دو آواره ایم. » خوشبختانه این «من آواره» را هم به آن اضافه کرده و کسی نمی تواند بگوید، یعنی اگر امکان داشت الآن اعضای تشکیلات می گفتند این آواره از قبل مدنظر عبدالبها بوده، یعنی عبدالبها می دانسته این شخص یک روزی برمی گردد برای همین این لقب را به او داده و در واقع آواره شده، لوح صادر شده، گفته «تو آواره ای و من آواره» و خیلی مدح و ثنا در حق آیتی کرده است. ولی این شخصی که این همه مدنظر «عبدالبها» بوده الآن منفور تشکیلات است، چون از بهائیت برگشته و تمام فسادهای عبدالبها و شوقی افندی (نوه دختری عبدالبها ) را دیده و برخی را نوشته و اتفاقاتی که باعث شده برگردد را به دیگران هم منتقل کرده است. و «فضل الله صبحی» که او هم مثلاً کاتب وحی بوده و در زمان شاه در رادیو کار می کرد، برای بچه ها قصه می گفت و کتاب هایی که برای بچه ها نوشته، هنوز هم هست، یعنی از چاپ خاطرات او زمان درازی نگذشته و معاصر است، خاطرات و سرگذشت او هم برای من خیلی جالب بود. کسی که این قدر به «عبدالبها» نزدیک بوده، بهائیان عبدالبها را - نستجیربالله - خیلی بزرگتر از پیامبران گذشته می دانند، خیلی بزرگتر، این طوری به ما معرفی شده بود. چون از کودکی شستشوی مغزی شده بودیم. می گفتند هر کسی از کنار عبدالبها رد شده، از روی خاک پای او رد شده، لطفی در حقش شده از طرف خدا و این شخص که همیشه با او دم خور بوده چطور ممکن است از عبدالبهاء برگشته باشد؟ اینها برای من خیلی جالب بود و می خواستم ببینم حرف خودشان چیست؟ از زبان خودشان بشنوم و مرحوم صبحی صریحاً حتی به فسادهای جنسی سرکرده این فرقه در خاطراتش اشاره دارد.
¤ در سنین ۱۸-۱۷ سالگی دنبال این مطالب بودید؟
- نه، از ۱۵-۱۴ سالگی.
¤ یعنی قبل از اینکه مربی مهدکودک شوید؟
- بله، قبل از آن من شنیده بودم چنین افرادی هستند ولی هیچ اثری از آنها نبود. آثاری از آنها را به ما معرفی نمی کردند. فقط می گفتند چنین افرادی هستند و نفرین شده اند.
¤ و نصیحت می کردند مواظب باشید شما مثل آنها نشوید!
- دقیقاً، آنها را آنقدر نفرت انگیز جلوه می دادند و می گفتند پس از جدایی از فرقه بلاهای زیادی سرشان آمده، حال غریبی پیدا کرده اند. بدترین مصیبت ها گریبانگیرشان شده و هر کسی بخواهد از بهائیت خارج شود این اتفاقات و بدتر از اینها برایش پیش می آید! اینها را در مغز ما فرو کرده بودند. ما با تمام سلول هایمان احساس می کردیم اگر کوچکترین بی توجهی به بهائیت بکنیم حتماً خدا ما را مورد غضب قرار می دهد!
¤ و شما خیلی زیبا در کتاب خاطراتتان و همچنین «مسلخ عشق» این معنا را منتقل کرده اید، با جمله های خیلی کوتاه. چیزهایی را که در عمق وجود یک نوجوان بهایی هست. . .
- حال من می توانم نظر شما را درباره کتابم - مسلخ عشق- بدانم؟
¤ نثر بسیار روانی دارد. البته به خصوص اوایل کتاب با روحیه من جور در نمی آید، اما در مقایسه با کتاب های خود بهایی ها مطلب شما هم عفت قلم را حفظ کرده و هم کثیف بودن روابطشان را نشان می دهد و استفاده ای که از کارهای غیراخلاقی برای پیشبرد اهدافشان دارند را تا حدی نشان می دهد. مخصوصاً قسمت اولش، اما از آن به بعد آموزه های بهایی را با بیانی روان بیان می کند و کتاب های بهائیان نثری ثقیل دارد، ذهن انسان خش برمی دارد وقتی آنها را می خواند. خود بهایی ها چطوری با آموزه های خود ارتباط برقرار می کنند؟ البته این نثر ثقیل پوششی است برای پنهان کردن بی سوادی نویسندگان آنها، به یاد داشته باشیم که در مباحثات با روحانیون تهران و تبریز ثابت شده که آنها حتی صرف و نحو ساده را هم بلد نیستند!
- خب مورد تعلیم قرار می گیرند. از بچگی با این کلمات، با این ادبیات بزرگ می شوند و برایشان راحت می شود.
¤ خودشان هم این طوری حرف می زنند؟ این قدر ثقیل؟
- نه، اما کتاب هایشان را زیاد می خوانند، این مطالعات را مرتب دارند. در اثر تکرار ارتباط با این ادبیات دیگر به آن سختی نیست. هر ۱۹ روز یک بار جلسه دارند که اجباری است، ضیافت که می روند می نشینند فقط کتاب می خوانند. افراد یکی یکی چند صفحه ای از کتاب را می خوانند. اخباری که مال روز است و از اسرائیل (از بیت العدل) می رسد را می خوانند. دستورات خاص داده می شود.
¤ یعنی تمام دستوراتی که می آید از اسرائیل است؟
- بله. همه از بیت العدل در اسرائیل است.
بهائیت و پروژه شست و شوی مغزی
¤ سؤال دیگر در مورد طرح روحی است که بهایی ها دارند. در مورد این طرح اگر مطلبی دارید بفرمایید.
- می دانید، از نظر سیاسی اگر برای ما تازه مسلمان ها ارگان های مختلف مثلاً تبلیغات اسلامی کلاس های آموزش دینی برگزار کنند، آنها سروصدا می کنند که چرا شستشوی مغزی می دهید، ولی خودشان از بچگی تا زمان پیری برای بهایی ها کلاس می گذارند.
¤ یعنی در طرح روحی این طور آمده؟
- ببینید، قبل از به وجود آمدن طرح روحی، کلاس های آموزشی و اردوهایی برای همه بهایی ها داشتند تا اینکه طرح روحی به وجود آمد برای بهایی کردن مسلمان ها یعنی هدف اصلی طرح فقط تبلیغ است و آموزش تبلیغ و اتفاقاً به این مسئله اشاره کرده اند که روی بچه ها چطور کار کنید. سیاستشان در طرح روحی این است. البته واقعاً ناموفق بوده اند، من خیلی روشن می بینم که ناموفق هستند و حتی نتوانسته اند اعلام وجود کنند چه رسد به اینکه کسی را بهایی کنند.
¤ چرا؟
- نمی دانم شاید دستی غیبی در کار بود، همیشه ناموفق بوده اند، این هم یکی دیگر از ناکامی هایشان.
¤ در دوره شما که هنوز بهایی بودید این طرح اجرا می شد؟
- در دوره ی ما طرح روحی نبود امّا طرح های زیادی می آمد، طرح پنج ساله، دوازده ساله، مثلاً قرار بود از فلان تاریخ تا پنج سال دیگر یا دوازده سال دیگر فلان اتفاقات بیفتد و عناصر تشکیلات همه هدفمند و آماده برای انجام عملیاتی بودند که در طرح به آنها گفته شده بود. این طرح ها از مرکز «بیت العدل» واقع در فلسطین اشغالی می آمد و بیت العدل هم که از نظر بهایی ها مصون از خطاست، حرفش نعوذبالله حرف خداست، با یک درجه تخفیف جانشین خداست و حرفش اشتباه نمی شود. ولی الحمدلله همیشه اشتباه کرده اند. طرح پنج ساله شان ناتمام ماند. طرح دوازده ساله شان به جایی نرسید. با اینکه همه شان برای عملی کردن این طرح ها بسیج می شوند آخرش به بن بست می رسند. اخیراً هم طرح روحی آمده که خیلی خنده دار است. من جزوه اش را دیده ام. در آن گفته شده بود که چه جوری و از چه طریقی با مسلمان ها ارتباط برقرار کنید برای جذبشان. عملاً آموزش داده شده ولی من می بینم خیلی از بهایی ها فرار می کنند به خارج از کشور و حتی با یک بچه مسلمان نمی توانند مواجه شوند چه رسد به اینکه بخواهند ابراز عقیده کنند یا روی مسلمان ها کار کنند. واقعیت این است که خودشان هم خسته شده اند، چون اینقدر طرح های مختلف پشت سر هم داده اند و هیچ کدام هم عملی نشده است و روزبه روز هم ناکام تر از گذشته هستند و خودشان هم به جایی نمی رسند. بچه هایشان را هم فقط با فعالیت های بیهوده و تشکیلاتی سرگرم می کنند که به هیچ جا نمی رسند. خسته شده اند و گروه گروه به خارج از کشور می روند و فکر می کنند طرح روحی را هم اجرا می کنند!
¤ آیا شما با بهائیانی که به خارج از کشور رفته اند در آن سال ها رابطه داشته اید؟ می خواهم بدانم بعد از آنکه خارج می روند باز بهایی می مانند؟
- بله، آن زمانی که بهایی بودم چند نفر از اینها را می شناختم. فردی بود که شش سال در نروژ زندگی کرده بود. می گفت آنجا اصلاً بهایی وجود ندارد. این همه تشکیلاتی که اینجا هست و کلاس و غیره، این خبرها در آنجا نیست، فقط جزوه ای در خانه می اندازند.
¤ از وضع آنجا راضی بود، یا از وضع ایران که کار تشکیلاتی می کردند؟
- این را نمی دانم، از او نپرسیدم فقط می دانم آن خانم اصلاً حاضر نبود به ایران برگردد و فقط به اجبار همسرش و به خاطر خانواده شان به ایران برگشته بود. برادر خودم هم در آلمان زندگی می کند. من با او نیز در آن سال ها مرتب مکاتبه داشتم. می گفت «اینجا مثل ایران نیست. وفاداری بهایی ها در ایران خیلی بیشتر است!» در واقع فشار روی آنها بیشتر است نه وفاداری شان به تشکیلات و فرقه.
¤ می شود گفت بهایی ها می خواهند از این همه فشارهای تشکیلات بهائیان راحت شوند که به خارج می روند؟
- بله، واقعیت همین است. از سوی تشکیلات فرقه خیلی رویشان فشار هست. مرتب دروغ می شنوند که جمال مبارک این کار را می کند، جمال مبارک آن کار را می کند، در اسرع وقت رژیم سرنگون می شود و غیره. . . و الحمدلله چندین سال است که این اسرع وقت نیامد که نیامد. لذا خسته شده اند و فرار می کنند تا از شرّ تشکیلات خلاص شوند. می توان گفت جرج بوش را به اینها ترجیح داده اند.
¤ احساس یک بچه بهایی ایرانی نسبت به اسرائیل چیست؟ آرزو دارد برود اسرائیل؟
- آرزو که نه، نمی شود گفت، ببینید یک پشتوانه معنوی که مسلمان دارد؛ مثلاً هر بچه مسلمان آرزو دارد که یک روزی به مکه مشرف شود. این عشق و علاقه را به خانه خدا دارد. یا به قبور ائمه اطهار (علیهم السلام) خیلی علاقه مند است. ولی این پشتوانه معنوی را بچه های بهایی ندارند. همیشه کمبودی حس می کنند. سایر ادیان این کمبود را ندارند. آنها بالأخره یک پشتوانه معنوی دارند، جایگاه بخصوصی دارند که راز و نیاز کنند. بهایی ها اینطور نیستند. ولی به هر حال اسرائیل خیلی برایشان مقدس است.
¤ یعنی به قبر «بها» و «عبدالبها» تعلق خاطر ندارند؟
- متأسفانه بهائیت خواسته تا آنجا که می تواند هر آنچه مربوط به آخرت و قیامت است را کم کم، سمت و سویی دنیایی به آن بدهد و به عبارتی دیگر عالم بعد از مرگ و حساب کتاب آخرت را کمرنگ جلوه می دهند تا خیلی راحت باشند.
¤ برای همین به مرده هیچ تعلق خاطری ندارند؟
- بله، می گویند مرده دیگر، ولی احکام و تعالیمش زنده است. با احکام و تعالیمش بیشتر دم خورند. اگر هم به زعم خودشان بهره ی معنوی بخواهند ببرند بیشتر از احکام و تعالیم می برند، ولی اینکه بروند در مقبره و راز و نیازی با او ]مرده[ داشته باشند خیلی کمرنگ است.
¤ آیا به عنوان زادگاه «علی محمد شیرازی» این حس را دارند که مثلاً شیراز شهر مقدسی است؟ یا حساسیت نسبت به شیراز سیاسی است؟
- اگر این حس را داشته باشند که معمولاً ایرانی ها بیشتر دارند، برگرفته از احساسی است که مسلمان ها نسبت به مقبره ائمه اطهار دارند، چون اطرافشان پر از مسلمان است و آنها را دیده اند و دلشان می خواهد این حس را داشته باشند، لذا دوست دارند خانه باب را در شیراز مثلاً به قول خودشان زیارت کنند، ولی در واقع خود مکتب تا توانسته این قضیه را محدود کرده، نگذاشته زیاد گسترش پیدا کند که بین بهائیان رایج شود و نسبت به آن دنیا احساس دیگری ایجاد کند و از آنجایی که به هر چیزی که اثر و نشانی از بهائیت دارد تعصب زیادی دارند، با کوچکترین بهانه ای هر چیزی را به خود ربط می دهند تا با تملک افراد و مکان های مختلف، فرقه ی محدود و جمعیت اقلیت خود را فراگیر و گسترده وانمود کنند.
¤ در مورد رابطه بهائیان با اسرائیل، محبت یا تنفری که دارند، واکنش ها و جهت گیری هایشان در کشتارهای اسرائیل چه می دانید؟
- در مورد دولت اسرائیل باید بگویم بهائیان هر دولتی را که اسلام ستیزی در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمایت می کنند و به آنها خدمت می کنند. تا جایی که می توانند خوش خدمتی می کنند. الآن عملاً جاسوس های بزرگ اسرائیل بهایی ها هستند. در مورد دولت اسرائیل باید بگویم بهائیان هر دولتی را که اسلام ستیزی در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمایت می کنند و به آنها خدمت می کنند. تا جایی که می توانند خوش خدمتی می کنند. الآن عملاً جاسوس های بزرگ اسرائیل بهایی ها هستند.
دست در دست صهیونیسم
¤ آیا هر فرد بهایی خود را موظف می داند که اطلاعات مورد نیاز را در اختیار اسرائیل بگذارد؟
- بله، خود را موظف می داند و برای پیشبرد اهدافشان لازم است. ببینید هر قدر اسلام و جمهوری اسلامی منکوب شود به نفع اینهاست. تلاش خود را هم در این جهت می کنند و الآن نیز می بینیم قضیه دستیابی ایران به انرژی هسته ای چقدر برای اینها ناراحت کننده است.
¤ برای خود بهایی ها؟!
- بله، بهایی ها با اینکه در ایران زندگی می کنند و منافع این قضیه به خودشان هم می رسد، ولی چون دولت های استعماری ناراحتند آنها هم ناراحتند.
¤ یعنی تعلقی به ایران ندارند؟!
- نخیر، اصلاً، تعلقی به هیچ کشوری ندارند، چون تعلق خاطر به وطن در اینها کشته شده، چون یکی از اهداف و کارهای استعمار همین است که برای جاسوس پروری در هر کشوری باید حس وطن دوستی را از اینها بگیرد تا آمادگی پیدا کنند برای در اختیار استعمار قرار گرفتن و آنها وقتی افراد را بی احساس کردند نسبت به سرزمینشان، می توانند نتیجه مطلوب خود را بگیرند.
¤ در کدام یک از لجنه ها بیشتر به این امر می پردازند و ذهن جوان یا بچه را آماده می کنند؟
- در مجموعه ی تمام فعالیت هایشان. وارد هر کدام از فعالیت های به ظاهر مذهبی شان بشوید، متوجه می شوید تا می توانند سعی می کنند اسلام را از چشم افرادشان بیندازند.
¤ ببینید یک فرد جاسوس به دنیا نمی آید، منظورم این است که باید آنها را تربیت کرد، آیا افراد را برای دادن اطلاعات به لجنه آماده می کنند؟
- منظور از جاسوسی این است که اینها با هم در ارتباطند. تمام اطلاعاتی را که کسب می کنند با هم در میان می گذارند. فرض کنید در شهری چند بهایی هستند، اینها یکدیگر را که می بینند هر اطلاعاتی را که لازم است به هم می دهند. هر چه دیده و شنیده اند را به هم می گویند و نهایتاً اطلاعات به رؤسایشان رسانده می شود. در هر شهری رئیس تشکیلات وجود دارد و رؤسا چشم و گوش هستند و رکن قوی این قضیه هستند، آنها اطلاعات را جمع می کنند و می فرستند برای بیت العدل در قلب فلسطین اشغالی.
¤ یعنی هر فردی خود را موظف می داند اطلاعاتی را که دارد در اختیار بگذارد؟
- بله.
¤ در موضوع دستگیری جاسوسان بهایی در سال ۷۴و۷۷ جمهوری اسلامی دو بار با این مشکل روبرو شد که جاسوسان تا پای اعدام هم رفتند ولی فشارهای جهانی و گالیندوپل همه وارد ماجرا شدند.
- بله، ثابت شد که جاسوسند، خودشان هم اعتراف کردند. خودشان اقرار می کنند که بله ما اطلاعات را خارج می کنیم. دینمان این را می گوید.
¤ یعنی این قضیه در جامعه بهایی هیچ قبحی ندارد؟
- نه، می گویند هر کسی تعلیمات خاص خود را دارد. تعلیم دین ما هم این است که اطلاعات را خارج کنیم. ما هر جا هستیم موظفیم همه چیز را به بیت العدل اطلاع دهیم و بیت العدل هم در ارتباط مستقیم با اسرائیل و آمریکا است.
¤ در یکی از کتاب های بهائیان که اشاره شده بود به الواحی که عبدالبها در حمایت از اسرائیل صادر کرده و الواح زیادی هم هست و در آنها امر هم می کند باید خدمت کنیم به اسرائیل!
- بله. این یکی از مسائل خیلی واضح است که همه بهایی ها هم می دانند، چون کاملاً تشکیلاتی اند. عاطفه در بین اینها معنی ندارد. فقط به تشکیلات فکر می کنند و بس. هدفشان همین است. الآن من که فکر می کردم خانواده صمیمی و خون گرمی داشتم، به محض اینکه از بهائیت خارج و مسلمان شدم، خانواده ام به طور کلی از من دور شد، چنانکه انگار هیچ وابستگی و هیچ خویشاوندی با آنها نداشته ام، تا این حد عاطفه شان ضعیف است. فقط به اهداف تشکیلاتی فکر می کنند. وطن پرستی شان کلاً منکوب شده است، حتی مهر و عاطفه خواهری و برادری ندارند.
¤ در لوح های عبدالبها هست که عن قریب دولت اسرائیل تشکیل می شود و از او سؤال می کنند: توسط بهایی ها؟ می گوید نه توسط همین یهودیان صهیونیست. خیلی هم از این دسته یهودیان تعریف می کند. یهودیان و بهائیان ارتباط تنگاتنگی با هم داشته و دارند. در خود همدان یهودی ها بیشتر بهایی می شدند. این از نکته هایی است که در کتاب «مسلخ عشق» شما خیلی کم به آن اشاره شده، فقط در مورد پیرمردی یهودی مطالبی گفته اید. به نظر می آید با توجه به مستندات تاریخی به این مسئله بیشتر باید پرداخته شود.
- بله، این واقعیتی است که ارسال الواح در مدح و ستایش حاکمان جائر و ستمگر خیلی بوده، بها و عبدالبها برای پادشاهان انگلیس، روس و دیگر کشورها الواحی را در مدح و ستایششان نوشته اند که قابل رد کردن نیست. الآن خیلی راحت می توانیم ببینیم که در فلان لوح به اینها این قدر بها داده شده، به ستمگران و آدم کش ها. آیا اینها جای سؤال ندارد؟! در حالی که همه پیامبران ما در جهت منکوب کردن ظلم قدم برمی داشتند و سعی می کردند دشمنان دین را معرفی می کنند که اینها کارهایشان با احکام دین مطابقت ندارد و آنها را کلاً نفی می کردند. ولی «بهاء» اولین کسی است که خود را به عنوان پیامبر معرفی می کند و با پادشاهان ستمگر همسو می شود و از آنها مدح و ستایش می کند. این الواح الآن هم موجود است
گویید بهائیت زنده است!
¤ آیا بهائیان ایران از تلویزیون استفاده می کنند؟
- بله.
¤ اوایل انقلاب تلویزیون کشتارهای صبرا و شتیلا را نشان می داد. الآن هم کشتارهایی که اسرائیل کرده و متقابلاً پاتک هایی که اسرائیل می خورد را نشان می دهد، واکنش بهایی ها نسبت به این مسئله و دستورالعمل هایشان چه بود؟!
- دستورالعمل خیلی مشخصی نیست، ولی دهان به دهان طوری مطرح می شود که همه می فهمند چه احساسی نسبت به این قضیه باید داشته باشند. من در کتاب خاطراتم به نام «سایه شوم» که توسط انتشارات کیهان منتشر شده اشاره کرده ام به این قضیه که وقتی از پدرم می پرسیدم، مشخص است اسرائیل به فلسطینیان زور می گوید، کشور آنها را غصب کرده و ظلم می کند، نظر شما چیست؟ پدرم می گفت: اصلاً مسلمان جماعت لیاقت حاکمیت ندارد، نباید حکومت کند، چون اصلاً نمی تواند حکومت کند! این مسائل را پرورانده بودند و در ذهن ما فرو کرده بودند که مسلمان آنقدر ضعیف است که نمی تواند حکومت داشته باشد. آن موقع هم زمانی بود که حکومت اسلامی «نوپا» بود. گفتم پس الآن حکومت اسلامی چگونه پا برجاست؟ گفت نه، مطمئن باش بزودی زود از بین می رود و ما منتظر شدیم از بین برود و خوشبختانه روزبه روز محکم تر و پایدارتر شد. این فکر به ذهن من فرو می رفت و من به دیگری می گفتم و دیگری به دیگری که اصلاً اسرائیل حق دارد این کار را بکند، باید فلسطینی ها را اذیت کند و بکشد چون فلسطینی ها لیاقت اداره خود را ندارند. لیاقت حکومت کردن ندارند و از عهده حکومت خودشان برنمی آیند باید یکی دیگر بیاید و بر آنها حکومت کند. این کاملاً یک تفکر سیاسی است که بهائیان این را متأسفانه نمی فهمند. عناصر عامی بهائیان هم که زیاد در اصل ماجرا نبودند، بهائیان شناسنامه ای هم که از سواد کمتری برخوردارند، متوجه نبودند که این تفکر سیاسی و تشکیلاتی است. فکر می کردند دینشان گفته اسلام باید از بین برود. اسرائیل هم که می گوید اسلام باید از بین برود پس اسرائیل خوب کاری می کند. آمریکا و بوش می گوید اسلام بد است، درست می گوید، چون دین گفته. در حالی که واقعیت این است که تفکرات سیاسی جای تفکرات دینی را برای اینها گرفته بدون اینکه خودشان بدانند.
¤ اخیراً حسنی مبارک رئیس جمهور مصر گفته بهائیان حق انجام کارهایشان را دارند. یعنی آزادی عمل در مصر دارند!
- بله، به آنها رسمیت داده شده.
¤ گویا زمان جمال عبدالناصر اجازه فعالیت نداشتند و ظاهراً به همین علت بهائیان به عبدالناصر خیلی ناسزا می گویند؟
- کلّاً بهائیان نسبت به اهل تسنن هم دید مثبتی ندارند. من خیلی تعجب کردم وقتی شنیدم مصر به اینها رسمیت داده چون بهائیان سنی ها را اصلاً به حساب نمی آورند و سنی ها منفور آنها هستند. بزرگان بهائیت می گویند شیعه حق است، اول می گویند شیعه حق است، سنی در اشتباه محض است و درد دین ندارد لذا تبلیغ و اثرگذاری روی افراد سنی مشکل است، چون برایشان مهم نیست چه دینی حق است، چه دینی بیاید روی کار بهتر است. اصلاً توهین های مستقیمی به سنی جماعت شده، نمی دانم چطور توانستند حسنی مبارک را راضی کنند که به آنها رسمیت بدهد. اگر این مسائل را در مورد خودشان خوانده بود مطمئناً چنین کاری نمی کرد.
¤ با این همه تضادی که با اهل تسنن دارند چطور بهائیان به مناطق سنی نشین می روند؟
- خب این یکی از دستورات تشکیلات است که به همه جا بروید، به هر شهری، به هر دهاتی یک نفر را می فرستند که فقط برود بگوید بهائیت زنده هست! و سعی کند افراد را جمع کند. جمع کردن افراد خیلی برایشان مهم است. اینکه چند نفر باشند. تعداد نفرات برایشان خیلی مهم است. افراد را جذب می کنند بدون اینکه روی اعماق ذهنشان کوچکترین تأثیری بگذارند. فقط آنها را از چیزی که هستند برمی گردانند و بهایی می کنند و بعداً راه برگشتی برایشان نمی گذارند. فعلاً فقط جذبشان می کنند و از چیزی که بودند خارجشان می کنند. قبل از انقلاب این قضیه فوق العاده زیاد بود. در دهات و در اطراف هر شهری افرادی را برای تبلیغ می فرستادند ، از جمله خانواده خودم را .
¤ بودجه شان چگونه تأمین می شود؟
- عوام ساده دل را آنقدر شستشوی مغزی داده اند که خیلی بودجه برایشان مهم نیست. می گویند هر سختی را به خاطر اینکه افراد را بهایی کنیم متحمل می شویم، بدون دستمزد. مثلاً برادر خود من هزار و یک مشکل را در آفریقا تحمل کرده، در بدترین کشور دنیا در دهات عجیب و غریبش. به قبیله های مختلف می رود، به گرفتاری های مختلف دچار شده، مالاریا و حیوانات جنگلی و. . . فقط برای رسیدن به اهدافش. این طوری یاد گرفته.
¤ بهائیان در همه جا بنایشان بر این است که اصل بر تبلیغ است. بچه را طوری بار می آورند که خودش را مبلغ می داند. حتی بچه ها در مدارس مسلمانان کار تبلیغی می کنند. یعنی اینقدر از پشت پرده تقویت می شوند که مثل یک ضبط صوت همیشه شارژ هستند. با این تنفری که شما می گویید از سنی ها دارند در مناطقی که اهل سنت هستند چطور دوام می آورند؟
- البته برخی از اهل سنت که از لحاظ اعتقادی سست بوده اند بهایی شده اند. اخیراً دختری از اهل سنت که اصلاً برایش مهم نبود چه دینی درست است، ولی دوست داشت در جامعه ای باشد که از نظر خودش مترقی تر است. کشف حجاب و رقص و آواز داشته باشد. راحت بتواند آنجا عرض اندام کند. کسانی که درد دین ندارند خیلی جذب می شوند. بهائیان می گویند بها امام دوازدهم است، اینان در واقع باید ائمه را قبول داشته باشند و اینکه ائمه نسبت به امام زمان چه فرموده هایی داشته اند. یک سری چیزها را از اینها استخراج کرده اند. البته اینکه سنی ها زیر بار نمی روند، چون بهائیان از عثمان چیزی استخراج نکرده اند و مثلاً از عمر چیزی را استخراج نکرده اند همه اسناد را از تشیع آورده اند، ولی از تسنن چیزی نبوده. به خاطر همین نمی توانند به اهل تسنن بگویند چون عمر این را گفته شما هم بپذیرید، چون این را ندارند قاعدتاً سنی ها کمتر جذب می شوند، چون فلسفه موعود در آنها کمرنگ است و نه اینکه ایمان آنها قوی تر باشد.
¤ شما اشاره ای به مهمانی های بهائیان داشتید، آیا در ضیافت ها فقط بهایی ها هستند؟ یعنی اول مطمئن می شوند طرف بهایی شده تا راهش بدهند یا از ضیافت ها برای جذب افراد به بهائیت هم استفاده می کنند؟
- فقط بهایی ها و بهایی زاده ها اجازه دارند در آن مجالس باشند. حتی کسانی که از بهائیت خارج و طرد شده اند به هیچ عنوان اجازه حضور در جلسات را ندارند. اما غیر بهائیان که طعمه مناسبی برای جذب شدن به این فرقه هستند، وقتی حضور پیدا کردند و آلوده شدند، در این مرحله تشکیلات از آنها سوءاستفاده می کند.
¤ یعنی بچه هایی که می خواهند جذب مسائل تفریحی بهایی ها بشوند اول باید بهایی بشوند تا بتوانند در این مجالس حضور داشته باشند؟
- البته جدیداً دستور تازه ای از بیت العدل آمده که روی بچه های مسلمان کار کنید. بچه های مسلمان را جذب می کنند از راه تفریحات خاص، خود را به اصطلاح مترقی تر نشان می دهند و الآن که متأسفانه جوامع در کل دنیا رو به فساد می روند، اینها کمال استفاده را می کنند چون می بینند از این راه جذب بیشتر است. می روند سمت مسائل غریزی تا لذت دنیوی بیشتری باشد. از راه موسیقی، رقص و آواز و روابط نامشروع افراد را جذب می کنند، خب نوجوانی که در فشار پدر و مادر و اعتقادات خود است برای رعایت حجاب و عدم ارتباط با نامحرم، می بیند در جامعه بهایی خیلی راحت است، فعلاً خوش می گذرد، خوب راضی تر است آنجا باشد. فضا را برای آنها آماده می کنند و از این مسائل برای جذبشان استفاده می کنند. البته گروهی جذب می شوند که خوشی را در فساد می بینند و نه افراد مقید به احکام اسلام.
ترس بی جا از خروج
¤ در مورد یهودیان بهایی و ارتباط یهودیان و بهاییان بگویید.
- تا جایی که من می دانم بهائیانی که اصالت یهودی دارند همچنان به یهودیت تعلق خاطر دارند. در واقع یهودی باقی می مانند ولی ظاهراً می گویند ما بهایی هستیم. یا با کسی که بهایی است، ولی نسبت دوری با یهودیان دارد ازدواج می کنند که بتوانند همچنان با یهودیان در ارتباط باشند. بهایی ها یهودیان را قبول دارند، کوچکترین بدگویی از یهودی ها ندارند و این ریشه صددرصد استعماری دارد و با تعریف و تمجیدهایی که از آنها می کنند روی آنها اثر کرده و آنها را باز می گردانند. اول می گویند ما شما را قبول داریم. اصولاً با هر کسی که برخورد می کنند می گویند ما شما را قبول داریم، دیگران را نه. بها در جایی از شیعه - نعوذبالله - با لفظ شنیعه اسم برده. این را به سنی ها می گویند. با شیعیان که هستند می گویند سنی ها دین ندارند. هیچ اعتقاد درستی ندارند، عمر و عثمان در اشتباه محض بودند. با یهودیان هم همین طور، البته با حالتی که گویای قرابت و نزدیکی یهودیت و بهائیت باشد، چون با استعمار در ارتباطند.
¤ آیا در تشکیلات امتیاز خاصی برای بهایی یهودی زاده نسبت به بهایی مسلمان زاده قائلند؟
- امتیاز خاص خودبه خود در تفکراتی که در مورد یهود القا شده که یهودی بهایی شده برتر است، به وجود می آید. البته مسلمان بهایی شده خیلی خیلی کم هستند. در ایران که نداریم، البته بعد از انقلاب نداریم.
¤ بهایی هایی که اصالتاً یهودی هستند با آنها که اصلیت آنها مسلمان بوده، از نظر چارت تشکیلاتی یا مناصبی که دارند فرق دارند؟
- روی این قضیه خیلی فکر نکرده ام. ولی افرادی مخصوصاً در همدان مثلاً یهودیانی بودند که مورد توجه خاص بهائیان بودند دلیلش هم این است که مشاغل خوبی داشتند، پزشک بودند.
¤ در صورت صلاحدید با توجه به سؤالات برخی از خوانندگان کیهان درباره فشارهایی که به برگشتگان از بهائیت از سوی تشکیلات وارد می آید، مطالبی بیان کنید و اصولاً فکر می کنید چقدر این فشارها می تواند مؤثر باشد. چون در صحبت های قبل از شروع مصاحبه اشاره داشتید به اینکه تشکیلات بهائیان اولاً در مرحله جذب افراد خیلی کار می کنند و در مرحله بعدی فرد جذب شده به سختی می تواند از تشکیلات جدا شود.
- فشارهایی که تشکیلات این فرقه وارد می آورند بیشتر روی کسانی است که می خواهند از این فرقه خارج شوند و یا خارج شده اند به طور مثال زمانی که من بهایی بودم اسم کسانی را می شنیدم که از بهائیت خارج شده اند، اما خودشان را ندیده بودم. مثل دکتر ملکی، استاد دانشگاه، هزار تا انگ به او می زدند که او اصلاً دیوانه شده، عقلش را از دست داده، افسردگی دارد. . .
¤ یعنی به کسی که استاد دانشگاه بود این انگ ها را می زدند؟
- بله می گفتند شخصیت ثابتی ندارد، کلاً دیوانه است.
¤ ایشان اهل همدان هستند؟
- بله. من اینها را می شنیدم و فکر می کردم او ( خیلی ببخشید ) آدم خل وضعی باید باشد و یا مغزش عادی نیست. کم کم بدتر از اینها را به او می گفتند که اصلاً آدم پستی است. کلاً هرچه از دهانشان درمی آید را به کسانی که می خواهند از بهائیت خارج شوند، می گویند و این تهمت ها را می زنند. بعد که این فرد خارج می شود دیگر با او قطع رابطه می کنند و انواع فشارهای روانی و عاطفی و فشارهای اقتصادی به او وارد می کنند. بالاخره علقه هایی بین افراد خانواده هست، با قطع رابطه خلأ عاطفی سختی ایجاد می شود مخصوصاً اگر زن و بچه داشته باشد باید از بچه هایش دل بکند، از همسرش دل بکند. اگر مجرد باشد باید از خواهر و برادر و پدر و مادر دل بکند. واقعاً اینها مشکل است. علاوه بر این مشکلات اقتصادی هم هست، چون تنها می شود. تهمت ها هم هست، اگر هم بخواهد مثل من علیه بهائیت حرفی بزند، کتاب بنویسد، علمش می کنند، بیچاره اش می کنند، سعی می کنند هر جور شده او را تا می توانند منکوب کنند تا نفر دومی مثل او پیدا نشود. اما این فشارها، فشارهایی نیست که نشود آن را تحمل کرد. من قبل از اینکه شروع کنم و قبل از اینکه قدم اول را بردارم وحشت زیادی داشتم، نیمه شب ها با خدا راز و نیاز می کردم و می گفتم چگونه از این فرقه خارج شوم؟ دوری از خانواده را چگونه تحمل کنم؟ پدر و مادرم را چه کنم؟ طرد شدنم چگونه خواهد بود؟ حرف های مردم را چه طوری تحمل کنم؟ وقتی کسی از بهائیان طرد می شود بدترین حرف ها به او وارد می شود و درباره اش می گویند او آنقدر پست بوده و آنقدر از نظر خدا و به تعبیری دیگر از نظر بهاءالله قابل سرزنش بوده که از بهائیت خارج شده، لیاقت نداشته و گناهان زیادی هم داشته، اوایل تحمل این حرف ها برایم خیلی سخت بود، اول وحشت داشتم اما وقتی بسم الله گفتم و وارد این راه شدم به قدری راه برایم آسان و هموار شد، به حدی آرام شدم و راحت بودم که آرزو می کردم ای کاش سال ها قبل این کار را می کردم. چون من وقتی نوجوان بودم خیلی دوست داشتم مسلمان شوم ولی از ترس طرد شدن و از دست دادن خانواده این کار را نکردم. چون یک دختر نوجوان بودم، نمی دانستم تنها چه کنم. اگر با مسلمانی ازدواج می کردم نمی دانستم آیا می توانم با او زندگی کنم یا نه. چون رابطه زیادی با مسلمانان نداشتیم. ولی بعداً پشیمان شدم، گفتم ای کاش در همان پانزده سالگی مسلمان می شدم، همان زمانی که مدام می گفتند بیا تسجیل شو، تسجیل شو و فشار می آوردند برای بهایی شدنم، ای کاش همان موقع می گفتم نه و مسلمان می شدم و به اجبار قبول نمی کردم و این چند سال زندگی ام را هدر نمی دادم. اما بهایی جماعت اینها را باور نمی کند از بس روی قضیه خارج شدن از بهائیت مانور داده اند که هر کس خارج شود چه بلاهایی که سرش نمی آید، همه را می ترسانده اند.
من هم می ترسیدم از اتفاقاتی که ممکن بود برایم پیش بیاید. با خودم می گفتم اگر بلایی سرم بیاید معلوم است اشتباه کرده ام. چون از بچگی ما را ترسانده بودند و من با اینکه از نظر علمی و عقلی و استدلالی فهمیده بودم اسلام حق است، ولی آنقدر در گوشمان خوانده بودند ملکه ذهنم شده بود و می گفتم اگر خارج شوم حتماً برای من اتفاقی می افتد همان طور که برای همه کسانی که از بهائیت خارج شده اند اتفاقاتی افتاده، ولی دیدم نه، روزبه روز الحمدلله از هر نظر چه از نظر اقتصادی، چه از لحاظ روحی واقعاً اقناع شده ام، اصلاً نیازی ندارم. فکر نمی کردم بتوانم دوری از خانواده را تحمل کنم. یکی دو سال اول که هنوز در مسلمانی تثبیت نشده بودم گاه گداری برای خانواده ام گریه هایی از روی دلتنگی می کردم، ولی بعدها هر قدمی که برای اسلام برداشتم، و نیتم هم این بود که دیگران بفهمند از بهائیت خارج شدن آن طور نیست که بهائیان در گوشمان خوانده اند و آنقدر سخت نیست، دلم می خواست آنها هم بدانند. هر قدمی که در این راه برای اسلام برداشتم الحمدلله هر لحظه راحت تر از قبل شدم. هر سال خوشبخت تر از قبل شدم. الان هم با وجود تنهایی زیاد و دوری از خانواده، مواقعی که احساس خلأ می کنم، می بینم علت آن در نرسیدن به معرفت واقعی خدا است. زیرا انسانی که خدا را دارد از همه چیز احساس بی نیازی می کند.
¤ الآن مثل قدیم «کشتن» افراد برگشته از بهائیت را هم مجاز می دانند و در دستور تشکیلات هست؟!
- فعلاً چنین جرأتی را ندارند، قبلاً ترور و خشونت فوق العاده ای در سطح کادرهای بالا در بهایی ها بوده. حتی در گذشته های دور بهائیت، اگر خارج شدگان به اطلاعاتی هم می رسیدند و ممکن بود به دیگران برسد و آنها را سرد کند یا از بهائیت خارج شوند، شنیده ام آن افراد را سر به نیست می کردند و می گفتند از عشق «بها» خودکشی کرد! این بیچاره ها را به دریا می انداختند و می گفتند از عبدالبها خواسته یک لحظه بهشتی را که می بیند به او نشان دهد. گفته اگر نشان دهم نمی توانی تحمل کنی و می میری و او قبول کرده و یک لحظه می بیند و خودش را به دریا می اندازد! ولی معلوم است او را کشته اند، چون سؤالاتی می کرده، که سران بهائیت برای آنها پاسخی نداشته اند، چیزهایی برایش روشن شده که باید از بین می رفته. خیلی از افراد خارج شده از بهائیت را سر به نیست می کردند ولی الآن جرأت ندارند چون می دانند نظام جمهوری اسلامی، پیگیر قضیه است و می داند از کجا آب می خورد و با نگاه تیزبین خود تحرکات اینها را زیرنظر دارد. واقعاً از این نظر افرادی همچون من شانس آوردیم وگرنه مثل روزگار پهلوی ما را هم سربه نیست می کردند. به تازگی اتفاق جالبی افتاده است، خانواده ای تازه مسلمان شده اند. یک موتور سوار بهایی در خیابان روسری دخترشان را در می آورد و بعد به آنها می گویند ببینید جمهوری اسلامی برای شما که از بهائیت خارج شده اید ارزش قائل نیست و چنین کاری می کند، بی آبرویتان می کند. در حالی که معلوم می شود آن موتور سوار بهایی بوده و آن شخص بهایی هم اعتراف کرده که من این کار را کرده بودم.
دعوای دو موعود!
¤ علائم و نشانه های بهائیان در چه چیزهایی است؟
- علامت خاصشان «یا بهاءالابهی» است، یکی هم اسم اعظم (چهار تا «ه» دو تا «ب» خیلی برایشان مقدس است. در خانه هایشان این علائم هست، وارد خانه بهایی که بشوید در گوشه ای، روی دیوار خانه هایشان نصب شده و عکس عبدالبها هم وجود دارد. ولی عکس «بها» را از دید بهایی ها دور می کنند. حتی ما اجازه نداشتیم ببینیم! من در کودکی خیلی آرزو داشتم عکس بها را ببینم. شنیده بودم یکی از اعضای اصلی بهائیت عکس او را دارد. به حدی ناراحت شدم که چرا او باید داشته باشد و ما نه؟ از خود می پرسیدم: مگر نمی گویند بهایی ها همه اعضای یک پیکر و یک درختند، چرا ما نباید عکس بها را داشته باشیم؟ یک روز فقط به خاطر این قضیه به منزلش رفتم. گفتم شنیده ام شما عکس بها را دارید (البته آن موقع «حضرت» و امثال اینها هم به اسمش اضافه می کردیم. ) گفت داریم ولی چشم شما لیاقت دیدن او را ندارد. گفتم: چشم شما لیاقت دارد؟ گفت: خوب اتفاقی به دست ما رسیده و ما اجازه نداریم به کسی نشان دهیم و این مسأله عقده شده بود در دلم گفتم، چرا لیاقت ندارم او را ببینم؟! روزی در کتاب های مرحوم آیتی و اینها عکسش را دیدم که چه اعجوبه ای است!! شوکه شدم، فکر کردم آیا زشت تر از این آدم وجود دارد؟ هنوز آن موقع بهایی بودم، با خودم می گفتم حتماً من آدم بدی هستم که او را زشت می بینم. امکان ندارد، می گویند از مظاهر مقدسه است و از طرف خدا آمده و زیبایی های خاصی دارد که من متوجه نیستم. به خودم لعن و نفرین کردم ولی درونم، فطرتم چیز دیگری می گفت.
¤ مثل «صبح ازل» که خط زیبایی داشته و «صبحی مهتدی» در خاطراتش می گوید قبل از برگشتن از بهائیت وقتی خط او را دیدم که چقدر زیباست بلافاصله گفتم «وای من اینقدر بد شدم که حتی خط او را زیبا می بینم؟ گفته بودند که خیلی زشت است، «همه نوشته هایش را پاره پاره کردم»، یعنی تعصب تا این حد!
- بله، علی رغم اینکه می گویند تعصب نداریم خیلی تعصب دارند، ولی به هر حال عکس «عبدالبها» را خیلی نصب می کنند در منازلشان. اما در مغازه هایشان نه. وقتی می میرند حتماً یک انگشتر طلا با علامت اسم اعظم در انگشت کوچکشان باید با خودشان به گور ببرند، چند موردی هم نبش قبر داشتیم، که توسط فقرای بهایی بوده، چون به دنبال طلا بودند. همه باید این انگشتر را خودشان تهیه کنند. دلیلش هم این است که می گویند می خواهیم بعدها که مثلاً جایی را کندند معلوم شود در گذشته چقدر بهایی وجود داشته است.
¤ به این ترتیب، مثلاً، وقتی زلزله می آید اگر تعداد آنها زیاد باشد معلوم می شود به خاطر آنها بلا نازل شده! راستی در کتابتان نوشته بودید جنازه را به حضیره القدس منتقل می کنند؟
- در همه شهرها یک حضیره القدس هست.
¤ می دانم در تهران بوده. چندی پیش هم در تفرش می خواستند یک حضیره القدس در تپه های منطقه درست کنند. حدود یک سال پیش در نشریات خودمان خبرش را چاپ کردند، ولی جلویش را گرفتند.
- حضیره مکان تجمع بهایی هاست. همه جمع می شوند برای مثلاً عبادات مذهبی.
¤ برای من جالب بود که خودشان به این اماکن معبد می گویند.
- خب معبد یعنی عبادتگاه و آنها حضیره را به عنوان عبادتگاه می دانند در حالی که وقتی آنجا جمع می شوند فقط کتاب هایشان را می خوانند و به دستورات خاص و آموزه های خود می پردازند.
¤ یعنی همان کاری که در مشرق الاذکار می کنند؟
- مشرق الاذکار بزرگتر است و مال چند کشور است و همه اعضای تشکیلات آنجا جمع می شوند. چند منظوره است. ممکن است در آسیا یک مشرق الاذکار باشد و در اروپا دو سه تا.
¤ می دانم در آلمان و در عشق آباد یکی هست. آیا در سنندج و همدان هم حضیره وجود داشته است؟
- بله، ولی مشرق الاذکار مثلاً در سیدنی یکی هست، در واشنگتن نیز یکی هست.
¤ الآن حضیره القدس فعال نیست؟
- در ایران نه. بعد از انقلاب اسلامی حضیره ها مصادره شد و در حد محفل خصوصی و خانه ها فعال هستند. کلاً فعالیت هایشان در خانه ها انجام می شود. قبلاً فعالیت های مذهبی در حضیره القدس انجام می شد و مرده را هم اول به آنجا می بردند و شستشو می دادند و بعد دفن می کردند. البته بهایی ها کفن هم می کنند ولی نه مثل مسلمانان.
¤ برگردیم سر اینکه چگونه مسلمان شدید. گفتید اهل تحقیق بودم، ندای باطن بود. از ۱۵-۱۴ سالگی شروع شد تا اینکه مربی مهدکودک شدید و چیزهایی که می گفتند و القائاتشان برای شما جای سؤال داشت.
- بله، در پی پیدا کردن دو نفری بودم که همیشه نسبت به آنها بدگویی شده بود. آقایان «آیتی» و «صبحی مهتدی» که از بهائیت برگشته بودند. برایم جالب بود بدانم چه می گویند. بالأخره کتاب هایشان را پیدا کردم و خواندم و واقعاً منقلب شدم.
¤ می فهمیدند شما این کتاب ها را می خوانید؟
- نه. توسط فردی که از بهائیت برگشته بود و من ( در کتاب خاطراتم (سایه شوم) که سرگذشت خودم است، به آن اشاره کرده ام )آن فرد برگشته این کتاب ها را به من معرفی کرد و این قبل از ازدواج من، در سال ۱۳۷۰ بود. من تا سال ۱۳۷۵ حدود ده، دوازده سال با خودم درگیر بودم. این درگیری را همه بچه های بهایی دارند و این واقعیتی است. منتها عده ای جرأتش را دارند ابراز کنند، ولی عده ای همان طور سکوت می کنند، چون می ترسند بایکوت شوند.
من این کتاب ها را کاملاً اتفاقی به دست آوردم. لطف الهی بود. قبل از ازدواج، ولی در سکوت مطلق این کتاب ها را می خواندم. تا اینکه بالأخره ذهن مرا روشن کرد، سؤال هایی که ذهنم را آشفته کرده بود. مقداری از بهائیت کناره گرفته بودم، ولی نمی توانستم ابراز کنم، اما تردید و پرسش هایم بیشتر می شد. بیشتر سؤال می کردم، در لجنه ها و مجالس مختلف از مسئولان بهایی می پرسیدم، ولی جواب درستی نمی دادند و به طرد شدن تهدیدم می کردند، می گفتند اگر به طرح این سؤالات ادامه دهی یا اینقدر بخواهی توهین کنی، مطرود می شوی! آنها می گفتند تو داری مستقیماً توهین می کنی! از جمله چیزهایی که می پرسیدم این بود که باب اگر ادعای قائمیت کرده، اولاً چرا ادعای رکن رابع کرده بعد گفته من نبوت آورده ام، بعد گفته مهدی موعود هستم و همین طور ادعای به الوهیت رسیدن کرده!! پس این ادعاهای ضد و نقیض چه ربطی به ادعاهای «بها» دارد؟ و ادعاهایی که خود بها کرده و گفته که باب مبشر من بوده، بشارت دهنده بوده، من مهدی موعود هستم! بالأخره ما نفهمیدیم قائم دروغین کدام یک از این دو بوده اند. بچه بهایی ها این سؤال ها در ذهنشان هست، ولی محصور و منکوبشان کرده اند و نمی گذارند بپرسند. من فقط یک ذره دل و جرأت بیشتری داشتم. مخصوصاً زمانی که ازدواج کرده و مستقل شدم جسارت بیشتری پیدا کردم و فکر می کردم می توانم روی پای خودم بایستم، با خود می گفتم فقط کافی است شوهرم را راضی کنم آن وقت کسی نمی تواند از خانه بیرونم کنم. وقتی دنبال کتاب ها رفتم و خواندم، مخصوصاً کتاب های اسلامی که البته به هیچ وجه در اختیار ما نمی گذاشتند و اجازه نداشتیم آنها را مطالعه کنیم، البته مستقیماً نمی گفتند شما اجازه ندارید بخوانید، بلکه به حدی ما را مشغول کتاب های خود کرده بودند و آنقدر مشغولیت داشتیم که روز می آمد و می رفت و ما نمی فهمیدیم چطوری رفته، شب می آمد و می رفت و ما نمی فهمیدیم شب چطور رفته. برای تمام ساعت هایمان لحظه به لحظه، برای همه چیز برنامه ریزی داشتیم. به طور کلی وقتمان را پر کرده بودند. یا به تفریح می پرداختیم، یا به انجام مسئولیت هایی که آنها به عهده مان گذاشته بودند، یا کتاب های مخصوص بهائیت را به اجبار می خواندیم و جواب پس می دادیم. در درس اخلاق و لجنات و کنفراس ها در مجالس، مجبور بودیم بخوانیم بدین لحاظ دیگر وقتی برای کتاب های دیگر نداشتیم، خصوصاً که تفکرات اسلامی را آنقدر برایمان زشت جلوه داده بودند که تعلق خاطری نداشتیم که دنبالش برویم
دعا برای پیروزی صدام!
¤ بالأخره شما در مدارس مسلمان ها درس خوانده اید؟ با اسلام مقداری آشنا شده بودید!
- من نمونه کوچکی از بچه بهایی ها هستم. همه بچه های بهایی در ایران به مدارس دولتی می روند. معلم پرورشی و دینی بیشتر با دین کار داشتند. سایرین درس خودشان را می دادند.
¤ مسئولان مدرسه چه برخوردی با شما داشتند؟
- در مدرسه زیاد از دین صحبت نمی شد مگر در کلاس دینی. آن زمان بعضی معلم های دینی متأسفانه تعصب بدی داشتند و من به آنها اشکال می گیرم که اگر اجازه می دادند بچه های بهایی سر کلاس بنشینند خیلی بهتر بود، لااقل روشن تر می شدند، ولی می گفتند شما که معتقد نیستید از کلاس بیرون بروید. این اشتباه بعضی معلم های آن زمان بود. ولی الآن بچه ها راحت می نشینند و گوش می کنند. البته اجباری نیست. قبلاً بعضی وقت ها امتحان دینی از ما نمی گرفتند و می گفتند شما که اصلاً دین ندارید و برایمان صفر می گذاشتند. از تعصب زیاد و عدم شناخت، سرخود عمل می کردند. اگر از علما پرسیده بودند با بچه های بهایی چه کنیم، مطمئناً علما می گفتند بگذارید بنشینند، بشنوند. بیشتر اوقات یا از کلاس بیرون می رفتم یا معلم که حرف می زد فقط درصدد بودم جوابش را بدهم و هر چه تشکیلات یادم داده بود را بگویم. اصلاً ذهنیت مثبتی نداشتم، اصلاً نمی خواستم بشنوم و مقابله می کردم با آنها. همه بهایی ها این طور هستند.
¤ شما تلویزیون هم نگاه می کردید؟
- بله، نگاه می کردم و غبطه و حسرت می خوردم به کسانی که به مشهد یا مکه می رفتند. به ایمانی که مسلمان ها به دینشان داشتند، می گفتم ای کاش ما هم چنین ایمانی داشتیم. چون این نوع نگاه به مقدسات مذهبی برایم دلنشین بود. فکر می کردم چیزی کمتر از آنها دارم، چون بهایی بودن اصلاً سخت نیست، رها بودن است، ولی تعجب می کردم که مثلاً خانم های مسلمان چطور مقنعه و چادر و سختی را تحمل می کنند، فقط برای حفظ دین و باورهایشان، با خودم می گفتم خوش به حال آنها که این طور هستند. ما چیز خاصی نداشتیم که بخواهیم به خاطر آن از خودمان بگذریم.
¤ در اینجا یک پرانتز باز کنم، آیا دوران دبیرستان شما با دوران سال های دفاع مقدس همزمان بود؟
- بله، همین قضیه جنگ، حسرتی بود برای ما، ما بهائیان بر اثر القائات تشکیلاتی نفرت عجیبی به مسلمانان داشتیم، ولی نسبت به آنها حسرت هم داشتیم مثلاً نسبت به شهدا که در راه دین و وطن جانشان را فدا می کردند و در راه عشق به مکتبشان شهید می شدند. این شهید شدن ها و اعتقاد قوی آنها و اسلام نابی که جمهوری اسلامی آورده بود، حسرتش را می خوریم.
¤ شما زمان جنگ در سنندج ماندید؟
- بله، زمان جنگ سنندج ماندیم، مدتی آواره کوه و دشت شدیم ولی سنندج بودیم. می دانید! عمق و فطرت انسان چیزی می گوید و ظاهر آدم چیز دیگری که به او یاد داده اند. بالأخره من حسرت می خوردم به مسلمان ها، زمانی که موفقیت هایی در جنگ به دست می آوردند، جشن می گرفتند و یا هنگامی که عده زیادی شهید می شدند، همه متأثر می شدند و از آن طرف وقتی فرماندهان جنگ شهید می شدند، بهایی ها خوشحال می شدند، به خاطر نفرت زیادشان و اینکه چقدر دلشان می خواست ایران شکست بخورد، این ضدیت آنها با اسلام و با جمهوری اسلامی را نشان می داد. با اینکه من وعده ای دیگر به شهدا و خانواده های آنها حسرت می خوردیم که با ایمان و یقین استقامت می کنند و لذت می برند ولی ما محرومیم، من غبطه می خوردم، حسرت می خوردم، ولی مرتباً به گوش ما خوانده می شد که بهتر، هر چه بیشتر از تعداد مسلمان ها کم شود این به نفع ماست و از کشته شدن مردم در شهرها خوشحال می شدند و می گفتند اصلاً مسلمانان باید ریشه کن شوند. آرزوی آنها پیروزی صدام حسین بود.
این مسائل برای من مهم است که در جراید بیاید. متأسفانه مردم عادی فکر می کنند بهائیان چقدر آدم های مهربانی هستند، ظاهرشان واقعاً فریبنده است، وقتی با یک مسلمان حرف می زنند از خوبی های طرف و دینش می گویند، ولی پشت سر اصلاً این طوری نیست. الآن اسلام ستیزی در بهائیت واقعاً به اوج خودش رسیده، از اول هم هدفش ریشه کنی اسلام بوده و اینکه آن را منسوخ شده اعلام کنند و از بین ببرند، الآن اتفاقاتی که می افتد مثل اهانت به رسول اکرم در واقع ریشه در همان اعتقادات مکاتب ساختگی دارد. حتی نستجیربالله آنها قرآن کریم را هم منسوخ می دانند.
¤ شما واکنش های آنها را نسبت به این اتفاقات دیده اید؟!
- من الآن رابطه ای با آنها ندارم.
¤ مثلاً زمان سلمان رشدی را شما خاطرتان هست؟
- بله، کاملاً شانتاژ می کردند. می گفتند می خواهید بدانید اسلام چیست، حرف های سلمان رشدی را بخوانید. از طرفی اسلام را به کلی رد می کردند و از طرفی از اسلام برای اثبات حقانیت خود استفاده می کردند. اگر اسلام منحط است نباید اسمی از آن بیاورند. به این شکل سلمان رشدی را تأیید می کردند. از اینکه اسلام کوبیده شود خیلی خوششان می آمد، حال هر کسی آن را بکوبد، ولی نمی توانند بگویند اسلام رد شده است، چون خودشان از اسلام برای اثبات حقانیت دروغین خود کمک گرفته اند. اینکه می گفتند نوشته های سلمان رشدی را بخوان ببین اسلام چیست، چون دوست داشتند نفرت ما به اسلام زیاد شود، هر چیزی که بتواند به اسلام ضربه بزند برای آنها باارزش و قابل ستایش است، چون اصلشان بر ریشه کنی اسلام است، چون تنها دینی است که در مقابل استعمار می ایستد و تن به خواسته هایشان نمی دهد، لذا این فرقه توسط استعمار برای ریشه کن کردن اسلام به وجود آمد. در پاورقی روزنامه کیهان خواندم یکی از رؤسای انگلیس گفته بود تا زمانی که قرآن هست، نمی توانیم نفس بکشیم، این را باید از بین ببریم.
¤ آیا فضای زمان جنگ را با توجه به سن شما که نوجوان بودید، به یاد دارید؟
- بله، دقیقاً یادم می آید و آن حس و حال را هیچ وقت فراموش نمی کنم. من از بچگی کنجکاو بودم، خیلی اهل تحقیق بودم، مرتب از معلم پرورشی مان سؤال می کردم. او هم صحبت می کرد و مهربان بود، مرا خیلی ناز و نوازش می کرد، محبت می کرد، من هم علاقه پیدا می کردم بیشتر به او نزدیک شوم. یادم هست آن زمان یک بار هم مسلمان شدم. ۱۳-۱۲ ساله بودم، نماز اسلامی را با هزار زحمت یاد گرفته بودم، رو به قبله مسلمانان که سجده می کردم برادر و خواهرم بر پشتم سوار می شدند و نمی گذاشتند بلند شوم، آنها بزرگتر بودند، عمداً کاری می کردند که بدم بیاید، هر کاری می کردم مرا مسخره می کردند. البته در «سایه شوم» همه اینها را نوشته ام. به این شدت با من مبارزه می کردند، دیگر خسته شدم، بچه طاقت ندارد و رها کردم، تقریباً بی دین شدم و در این حالت بودم که هر چه خانواده ام باشند، برای من مهم نیست، پس هر چه خانواده می گوید همان است ولی عمق درونم همیشه ندایی حقیقت را فریاد می کرد.
¤ همین جا پرانتز را می بندم تا برگردیم به چگونگی مسلمان شدن شما و خوابی که دیده بودید؟
- من همیشه گریزان بودم از تعریف کردن خواب. چون خواب حجت نیست، ممکن است انسان مدتی افکاری داشته باشد و همانها به شکل خواب به سراغش بیاید. اما من مطمئن هستم خوابی که آن زمان دیدم، معمولی نبود، کاملاً رؤیای صادق بود. با تمام اینها همیشه از این قضیه طفره می روم. حمل بر ریا نشود، از آنچه باعث شود «من» مطرح شوم، خیلی منزجرم. البته به خود می بالم که توفیق شامل حالم شده و از ائمه اطهار (علیهم السلام) پیغامی به من داده شده، ولی همیشه از این قضیه گریزانم اما برای بیداری نسل جوان روی حرفم پا می گذارم و آن خواب را تعریف می کنم. بعد از خواندن کتاب ها و تأثیر گرفتن ها، (کتاب های آقای آیتی و صبحی را قبل از ازدواج گذرا خوانده بودم تا حدی که فقط بدانم آنها چه می گویند اما در اندازه ای سواد و معلومات نداشتم که بتوانم آنها را تحلیل کنم)، بعضی مسائل را از خواهر و برادرهایم می پرسیدم و آنها هم جواب هایی می دادند و مسائلی در ذهنم ماند و چیزهایی باعث شک و شبهه ی بیشترم شد. بعد از ازدواج و کسب استقلال بیشتر تصمیم گرفتم بیشتر دنبال تحقیقات بروم و مطمئن شوم راهم حق است و فقط به این اکتفا نکنم که چون خانواده ام بهایی هستند من هم باید بهایی باشم. می خواستم تحری حقیقت بکنم، یعنی خودم دنبال حقیقت بروم و آن را پیدا کنم. البته همین تعلیم خودشان که «تحری حقیقت» بکنید، این را برای مسلمان ها گذاشته اند، برای خود بهایی ها نیست. می گویند شما از ابتدا تحری حقیقت شده اید، از دو سالگی در مغزتان فرو کردیم و کافی است، ولی وقتی جوان ها می خواهند تحری حقیقت کنند فوری به طرد شدن و هزار و یک انگ تهمت آمیز تهدید می شوند. من با دل و جرأت زیاد به خدا تکیه کردم و از او خواستم کمکم کند تا راه راست را پیدا کنم و الآن این حس را دارم که اگر آن موقع امام حسین (علیه السلام) را می شناختم و صدا می زدم مطمئناً دست مرا زودتر می گرفت، ولی متأسفانه اینقدر ما را از اسلام دور کرده بودند که تازه وقتی می گفتم، خدایا، خود بها می آمد جلوی چشمم، نهایتاً از او خواستم واقعیت را به من ثابت کند تا دیگر شک نداشته باشم. نه در این حد که من تحقیق کنم، تو حق هستی یا نه، در این حد که استحکام پیدا کنم، ولی وقتی تحقیقات را بیشتر کردم و شبهه ام بیشتر شد، به جدّم توسل کردم. ناخودآگاه این حالت پیدا شد که اگر شک و شبهه هست ممکن است بهائیت حق نباشد، پس اگر حق نیست، چرا از خود بها کمک می گیرم؟! از جدم کمک بگیرم، از کسی که آخرین دین را از طرف خدا آورده، به این اعتقاد داشتیم که آخرین دین را از طرف خدا آورده ولی آنها می گفتند منسوخ شده!
ماجرای یک خواب
¤ یعنی اسلام را به عنوان آخرین دین قبول داشتید؟
- بله، البته تا زمانی که بها آمده. بعد بها گفته تاریخ آن منقضی شده الآن وقت دین من است و بعد از هزار سال وقت دین دیگری است و هر هزار سال دین جدیدی می آید!
برای اولین بار بود که این حس به من دست می داد که از خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) طلب کمک کنم.
چند روز مرتب روزه گرفته بودم و از خدا کمک می خواستم. حال ضد و نقیضی داشتم. متأسفانه همچنان عشق و علاقه به بها در من بود، از همانها هم کمک می گرفتم اما آخرهای دعا بود که به ذهنم رسید از حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) کمک بگیرم و رفتم قرآن آوردم. قرآن کوچکی را یک نفر از دوستان مسلمانم به من هدیه کرده بود.
¤ در خانه قرآن نداشتید؟
- نه، چون قرآن ارزشی برای بهائیان ندارد که بخواهند در خانه داشته باشند.
¤ یعنی آیاتی که در کتاب هایشان هست را کسی نمی رود نگاه کند ببیند در قرآن هست یا نه؟
- نه، نمی رود، آیات قرآن در کتاب هایشان تحریف شده، بسیاری هم دستکاری شده، ولی کسی مطابقت نمی دهد با کتاب اصلی خدا، چون دم دستشان نیست. آن قرآن را آوردم و سجده کردم و التماس به قرآن کردم که به حق پیغمبر، راه راست را نشانم بده و همان شب آن خواب را دیدم. خویشاوندی بهایی داشتیم به نام شهین خانم که مثل خواهر دوستش داشتیم، با هم بزرگ شده بودیم، این خانم در بمباران رفته بود بچه هایش را نجات بدهد، شهید شده بود، اما بچه هایش زنده ماندند.
¤ با اینکه بهایی بود شما قائل به شهادت او هستید؟
- بله، من قائل به شهادتش هستم ولی نمی دانم علما و بزرگان چه نظری دارند، ولی چون این خواب را دیدم برایم مبرهن است، چون اولاً برای نجات بچه هایش رفته بود، این کار انسانی بزرگی است و دیگر اینکه او هم مثل خیلی از عناصر بهایی فریب خورده بود، اطلاعات زیادی نداشت و مطمئنم فعالیت زیادی هم نداشت. فقط خانه دار بود، فعالیت جانبی تشکیلاتی نداشت و اینکه توسط دشمن کشته شد، دشمن اسلام و خونش بی گناه ریخته شد. من استنباطم این است.
¤ از طرف نظام هم به عنوان شهید محسوب شد؟
- بله. می دانم بهایی هایی که در سربازی به جبهه می رفتند و کشته می شدند را شهید حساب کردند و اینها را هم بنیاد شهید تحت پوشش قرار داده است. به هر حال یک وقت هایی سر قبر شهین خانم در قبرستان بهایی ها می رفتم و دعا و مناجات مخصوص بهایی ها را می خواندم. در خواب دیدم، دارم برایش مناجات می خوانم، از قبر بلند شد، اشاره کرد دیگر نخوان. گفتم چرا؟ مناجات من را قطع نکن، من دارم برای شما مناجات می خوانم، گفت دیگر نخوان دنبال من بیا، در خواب زیباتر هم دیدمش. دنبالش رفتم، در پشت یک کوه، گنج بزرگی از طلا نشانم داد و گفت مال توست، آمدم اینها را به تو بدهم. گفتم تو خودت سه تا بچه داری، چرا به آنها نمی دهی؟ گفت نه، مقرر شده اینها به تو داده شود. کنجکاو بودم بدانم چرا برای من؟! این را گفت و گنج را به من داد و پشت کرد به من و رفت. به آنها نگاه کردم، گوشواره ای نظرم را جلب کرد، دنبال لنگه اش گشتم ولی چون عجله داشتم دنبال شهین خانم بروم دیگر نگشتم و گفتم بعداً برمی گردم چیزهایی که می خواهم را برمی دارم. دنبال شهین خانم رفتم و پرسیدم چرا این گنج را به من دادند؟ گفت، آخر تو مسلمان شده ای. گفتم: مگر به هر کسی که مسلمان شود گنج می دهند؟ گفت: بله. تو هم مسلمان شده ای و ائمه اطهار (علیهم السلام) هم از این مسئله خیلی خوشحالند.
(کلمه «ائمه اطهار (علیهم السلام» تا آن موقع برایم آشنا نبود، می گفتیم «امام ها». صبح که بلند شدم فکر کردم ائمه اطهار چیست؟ یادم افتاد مسلمان ها به امامان می گویند ائمه اطهار. ) خلاصه دنبالش رفتم، رفت توی قبرش و دراز کشید و چشمانش را بست. فکر کردم مرده و دیگر نتوانستم با او حرف بزنم، به خانه برگشتم دیدم خانه پر از کادوهای بزرگ و کوچک است. خیلی تعجب کردم گفتم این همه کادو برای چیست؟ یک خانمی که نفهمیدم چه کسی بود، گفت مال توست، امروز تولد حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) است و اینها را به تو داده اند. همان موقع تعجب کردم که تولد حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) چه ربطی به من دارد و این کادوها به جای حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) چرا به من داده شده، چون معمولاً به کسی که روز تولدش است کادو می دهند. از خواب بیدار شدم. نزدیک اذان بود، البته اذان برای ما خیلی ارزش نداشت، ولی از آهنگش لذت می بردم. اذان صبح را گفتند و درباره خوابم به فکر فرو رفتم که چرا شهین به خوابم آمد، من که به او اصلاً فکر نمی کردم، آن خانم کی بود؟ این خواب مرا بیشتر به فکر فرو برد و آن لحظه فکر می کردم در خواب مسلمان شده ام، با آن همه شک و شبهه و خواندن آن نماز و قدم برداشتن و قسم دادن خدا به جد بزرگوارم، دیگر مطمئن شدم این پیغام از طرف خداست و من باید مسلمان شوم. تصمیم گرفتم نامه ای برای شوهرم بنویسم و تمام چیزهایی که ممکن بود او را از بهائیت خارج و به فکر من نزدیک کند، برایش نوشتم. حدود ۳۵ صفحه ریز روی کاغذ A.4 با ترس و لرز زیادی به او دادم، چون بهائیان به محض اینکه حس می کردند کسی از بهائیت می خواهد خارج شود، آنقدر با او مقابله و دشمنی می کردند، آنقدر حرف ها پشت سرش می زدند که من فکر می کردم اولین چیزی که به ذهن او ]همسرم[ می رسد این است که من عاشق شده ام و با خود فکر می کند حتماً می خواهم از او جدا شوم و با یک مسلمان ازدواج کنم. گفتن اینکه «من مسلمان شده ام، تو هم مسلمان شو» برایم خیلی سخت بود. ممکن است آن لحظات را شنونده درک نکند ولی واقعاً برایم سخت بود.
¤ بهایی ها و مدعیان دموکراسی قائل به آزادی فردی هستند و مدام این مسئله را به عنوان نقطه ی مثبت خود تبلیغ می کنند. آیا به شما که فردی بهایی بودید این آزادی را داده بودند؟ و شما این احساس امنیت را داشتید؟
- نه، من می دانستم چه اتفاقاتی برایم پیش خواهد آمد، داشتم زهره ترک می شدم، می گفتم اگر خانواده ام بفهمند مسلمان شده ام، چه می کنند؟ چقدر از نظر آنها منفور می شوم. خب هر کسی دوست دارد برای خانواده اش باارزش و عزیز باشد، مخصوصاً که از بچگی به من می گفتند تو یک چیزی می شوی، البته الحمدلله.
آخرش هم شدم ولی آنها منتظر چیزی بودند که خودشان می خواستند، خودم هم این سعی را داشتم ولی بعد به این شکل شد. مخصوصاً در خانواده پدر و مادرم را بی نهایت دوست داشتم دلم می خواست در حق آنها خدمتی کرده باشم و آنها خدمت را در این می دیدند که خادم بها باشم و این بزرگترین خدمت در حق آنها بود، ولی من خادم بها که نشدم هیچ، بلکه دشمن او شده بودم و در واقع دشمن پدر و مادرم شده بودم. به هر حال نامه را به همسرم دادم. اول جرأت نکردم پیشش بمانم ولی وقتی نامه را خواند با گریه گفت من حرف های تو را کاملاً قبول دارم.
¤ ایشان هم از نظر تحصیلات هم سطح شما بودند؟
- بله. اوایل به من می گفت: تو که خیلی مؤمن بودی، چطور شد؟ می گفتم الآن هم مؤمنم. می گفت: خب تو خیلی فعالیت در بهائیت داشتی، چطور توانستی همه را کنار بگذاری؟ دلایلم را گفتم و آن نامه انگیزه ای شد که کتاب «نامه ای برای برادرم» را بنویسم و البته هیچ وقت جوابی برای آن نامه از طرف برادرم نیامد. آن همه سؤال کرده بودم در آن، سایتی هم راه انداخته بودم با چند ایمیل و به همه بهایی ها اطلاع داده بودم اگر سؤالی یا حرفی دارید، یا می خواهید با من مناظره کنید، من آماده ام، می خواستم با هم بحث کنیم، ولی اصلاً جرأت نداشتند جلو بیایند و کوچکترین وقعی به این قضیه نگذاشتند. هیچ تماسی با من گرفته نشد و جوابی هم به کتاب هایم داده نشد.
بعد از آن هم فعالیت های مذهبی مان را شروع کردیم. قبل از آن من مطالعه کتاب های شهید مرتضی مطهری و آقای جعفر سبحانی را شروع کرده بودم و در من تأثیر گذاشته بود، مخصوصاً کتاب های شهید مطهری
اغلب روسای ساواک بهایی بودند
¤ در مسیر مطالعاتی تان کدام کتاب ها بیشترین تأثیر را داشت؟
- کتاب زیاد مطالعه می کردم ولی اوایل بیشترین تأثیر را کتب اسلامی داشت. کتاب های رد بهائیت را قبل از ازدواج خوانده بودم و شک و شبهه هایی ایجاد شده بود، بعد کتاب های اسلامی را که خواندم دیدم خیلی با چیزهایی که آنها به ما یاد داده اند متفاوت است، من فکر می کردم سطح اسلام خیلی باید پایین باشد، اصلاً فکر می کردم عقب – نستجیربالله – مانده ترین دین دنیاست. در حالی که وقتی خواندم دیدم چقدر به روز است، چقدر جامع و کامل است، هیچ ایرادی ندارد. فکر می کردم اصلاً چه دلیلی داشته بهائیت بیاید وقتی اسلام این قدر کامل است؟ وقتی از نظر تعلیمات اخلاقی، تعلیمات اجتماعی و از هر نظر هیچ نقصی ندارد؟! در احکام بهایی احکام عجیب و غریبی است. مثلاً باب گفته، خیلی عذر می خواهم، هرگاه دو همسر بچه دار نشدند، می توانند بروند جای دیگری بچه دار شوند و دوباره به زندگی شان برگردند. این اصلاً با عقل و منطق هیچ بشری جور در نمی آید، حتی حیوانات هم حریم خانواده را حفظ می کنند.
¤ سؤالی در مورد یکی از تغییرات احکام بهایی و بابی ها داشتم و آن اینکه درست است که در بابیت طلاق جایز نبوده و بعد این حکم منسوخ شده است؟
- متأسفانه چون دسترسی به کتب بابی برای بهائیان امکان پذیر نیست، آگاه به این مسئله نیستم. چون اگر اجازه می دادند کسی کتاب های بابی را بخواند مطمئناً پی می برد بابیت با بهائیت خیلی منافات دارد. خود همین مطالعه خودبه خود بهائیت را رد می کرد. برای همین وقتی بها آمد هر چه کتاب بابی بود را باطل کرد و از بین برد، به دریا ریخت و در جواب سؤال کنندگان گفت: چون عقل بشر هنوز کشش اینها را ندارد، ولی کشش کتاب های مرا دارد! خب آنکه زودتر از این آمده! باید مطالبش جدیدتر باشد! با این ترفند مطالب را از بین برد.
ولی آنچه از دست بعضی درآمده و به چاپ رسیده بود و دست مردم بود، دست ما بهایی ها نمی رسید. من در کتاب های ردیه چیزهایی خواندم نسبت به بابیت. و بیان عربی و فارسی را به هزار زحمت پیدا کردم، بیان عربی که اینقدر عجیب و غریب و وحشتناک است که نه عربی است و نه فارسی و نه ترکی و کردی، قاطی است. این نحوه نوشتن را نتوانستم بفهمم، خودشان هم می گویند خیلی سخت و سنگین است وقتی می گوییم چرا این جوری است؟ این قدر مشکل دارد؟ می گویند چون او – نستجیربالله – پیغمبر بوده، هر طور دلش می خواسته می توانسته حرف بزند، این تقصیر توست که نمی فهمی نه تقصیر باب!! در حالی که بی سوادی او در مباحثه با علمای زمان ناصرالدین شاه محرز شده است.
¤ در بهائیت چطور، طلاق جایز است؟
- بله، منتها در بابیت را نمی دانم. البته در بهائیت تجدید فراش و دو همسر در یک زمان داشتن را جایز نمی دانند. ولی خودشان – رؤسای بهایی – چهار تا چهار تا زن داشتند، ولی به افرادشان اجازه نمی دادند دو زن بگیرند. این هم یکی از عجایب است، که اینها هر کاری خودشان می کردند را به دیگران می گفتند، نکنید.
¤ شما و دیگر دوستانتان که شک کرده بودید و در حال تحقیق و مطالعه بودید، موظف بودید عقایدتان را ارائه کنید؟ یا از طرف تشکیلات مورد بازخواست قرار می گرفتید به خاطر عقایدتان؟
- همان طور که گفتم باید هویتی می داشتیم، وقتی هم از بهائیت خارج شدیم باید اعلام می کردیم، نمی توانستیم در هوا معلق بمانیم.
¤ نه، منظورم قبل از اسلام آوردنتان است، بالأخره شما مطالعات و تحقیقاتی داشتید و تغییراتی کرده بودید و دیگران هم حس می کردند.
- فقط تهدید می کردند که اگر به این سؤالات ادامه دهید طرد می شوید و ما را از طرد شدن می ترساندند و ما خودمان به قدر کافی وحشت داشتیم. چون فکر می کردیم که هر کس از بهائیت خارج شود حتماً بلایی سرش می آید، خودمان هم قبل از اینکه به شک و شبهه بیفتیم این دید را داشتیم نسبت به برگشتگان از بهائیت که واقعاً فراوان هستند، الحمدلله تعدادشان خیلی زیاد است که پی به بطالت این فرقه می برند ولی عده زیادی سکوت می کنند، عده ای هم اعلام می کنند در روزنامه های رسمی کشور. سازمان تبلیغات این افراد را به روزنامه اطلاعات معرفی می کند تا آنجا اعلام کنند. تهدید می کردند که اگر از بهائیت خارج شوید بلاها و مصیبت هایی گریبانگیرتان می شود. علاوه بر این، تهمت هایی هم می زدند، تهمت هایی ناروا و ناجور که خود ما هم قبل از اینکه شبهه برایمان ایجاد شود فکر می کردیم هر کس از بهائیت خارج شود، حتماً خلافکار است. مثلاً دوست داشته مشروب بخورد، چون در بهائیت ظاهراً شراب حرام است و در خانواده های سنتی به دلیل پیشینه اسلامی و طهارت اخلاقی که داشتند آن را زشت می دانند و از آن پرهیز دارند، اما افراد این فرقه اکثراً مشروب می خورند، البته نه به صورت علنی تا آنها که اهل این کار نیستند به آنها ایراد بگیرند.
¤ در لجنه ها و محافل این کار را می کنند؟
- نه. ما با فکر کوچک خودمان فکر می کردیم حتماً دوست داشته در این
قید و بندها نباشد و از آن خارج شود. دیگر فکر نمی کردیم کسی که مسلمان شد، دینی را انتخاب کرده که قید و بندش بیشتر هم هست، به نفسانیاتش لگام می زند. بالأخره این تهدیدها بود، تهمت ها خیلی سخت بود. تهدید جدایی از خانواده خیلی وحشتناک است. همین دو مورد خیلی بزرگ است و کافی است و اینکه عمیقاً در مغزها فرو کرده بودند که مصیبت هایی برای خارج شدگان از بهائیت می آید، خرافاتی در مغزمان کرده بودند و ما واقعاً فکر می کردیم که اگر از بهائیت خارج شویم ممکن است این بلاها برایمان پیش بیاید. مثلاً توسط گرگ درنده ای تکه پاره شویم یا بلاهای عجیب و غریبی گریبانمان را بگیرد. چیزهای وحشتناکی می گفتند و ما می ترسیدیم. ولی الآن ۱۰ سال است مسلمان شده ام، الحمدلله روزبه روز پیشرفت داشته ام، شادتر بوده ام، روحیه ام بهتر بوده واقعاً دلم می خواهد با تیتر درشت در روزنامه چاپ شود که من خیلی احساس بهتری نسبت به گذشته دارم، قبلاً اگر افسرده بودم، مشکلات روحی و جسمی داشتم، الحمدلله الآن آنها را ندارم. با وجودی که خانواده ام را از دست داده ام و طبیعتاً می بایست بیشتر دچار این مشکلات شوم، ولی حالا خیلی بهتر از سابق هستم. آنها از هر چیز کوچکی سوءاستفاده می کنند، مثلاً می گویند دیدی فلانی سردرد گرفت، تصادف کرد، فلانی را دیدی دل درد گرفت، چون از بهائیت خارج شد! ولی خودشان اگر سرطان و جذام هم بگیرند از الطاف خدا می دانند. ما می ترسیدیم از این قضایا، من نسبت به آبرویم خیلی حساس بودم که مبادا آبرویم برود، مخصوصاً خانواده با آبرویی داشتم، فکر می کردم اگر مثل بقیه که مسلمان شدند پشت سر من هم حرفی غیراخلاقی دربیاید، چه خواهد شد. البته حرف هایی پشت سرم زده شد که خیلی سخت بود.
¤ به عملکرد بهایی ها برگردیم و نقششان. در کتاب مسلخ عشق به حضور بهایی ها در سیستم های امنیتی و حکومتی و اقتصادی قبل از انقلاب و حضورشان در ساواک تا حدی اشاره کرده اید، بعد از انقلاب فعالیت های سیاسی بهایی ها چگونه بوده؟
- تا قبل از انقلاب تشکیلات خیلی به مسائل سیاسی نمی پرداخت. عدم دخالت در سیاست یکی از احکام و اصولشان است. زمان «عبدالبها» انگلیس برای داشتن اشراف بیشتر روی بهائیان، مخصوصاً ایرانی ها، (اصلاً بهائیت از ایران شروع شد چون می خواست بر ایران تسلط پیدا کند) این مسئله را راه انداخت. عدم دخالت در سیاست هم آموزه آنها بود که با این آموزه و اینکه مردم اگر به سیاست اهمیت نمی دادند در جریان مشروطه آن اتفاقات پیش نمی آمد، یا خیلی موفقیت ها برای مسلمانان به دست نمی آمد، آنها می خواستند تعصب سیاسی مذهبی را از ایرانیان بگیرند، چون دیانت ما همان سیاست ماست، اگر این سیاست را می گرفتند خیلی راحت به اهدافشان می رسیدند، برای همین آن زمان حکم عدم دخالت در سیاست را دادند، ولی وقتی حکومت به دست خودشان افتاد، قاجار تحت نفوذ انگلیس بود. از آن زمان به بعد دیگر مشکلی نبود و آن حکم برطرف شد، بیشتر رؤسای بهائیت در رأس ساواک قرار گرفتند و هویدا هم که نخست وزیر بود، خلاصه همه سیاسی شدند، از آن الواحی که عبدالبها برای پادشاهان نوشته بود بگیرید تا زمان انقلاب که هر کاری از دستشان برآمد برای دخالت در سیاست انجام دادند، بعد از انقلاب و حکومت اسلامی باز دستور عدم دخالت در سیاست شروع شد، گفتند حق ندارید در سیاست دخالت کنید. این سیاست را اتخاذ کردند که مردم باید از سیاست دور باشند.
عنایتی به نام شکنجه !
¤ آیا شعارهایی که از سوی مردم در جریان انقلاب داده می شود از قبیل «مرگ بر شاه، مرگ بر اسرائیل» در لجنه ها بحث می شود؟
- علاقه فوق العاده به اسرائیل و آمریکا دارند و آن را در خواسته هایشان نشان می دادند، ولی به محض اینکه می خواستیم کوچکترین دخالتی در مراسم اجتماعی، فرهنگی و ملی کشور داشته باشیم، می گفتند: در سیاست دخالت نمی کنیم. آن شعارهای مرگ بر آمریکا و. . . را هم نمی دادند. در جشن های ملی، در هیچ چیز مشارکت نمی کردند. سربازی و جبهه نمی رفتند، اسلحه به دست نمی گرفتند، یعنی اینکه ما در سیاست دخالت نداریم، اما از آن طرف همراهی و همگامی با استعمار بود.
¤ بعد از انقلاب بعضی گروهک ها و احزاب هر جا منافع ملی بود بیانیه و عملکردشان متضاد با آن بود. . .
- اینها اگر واقعاً دین دار بودند مثل یهودی ها و مسیحی ها در مناسبات ملی حداقل شرکت می کردند، بیانیه ای می دادند. ابراز وجود می کردند که ما هستیم، عضو این سرزمین هستیم، یا در روز ۲۲ بهمن، روز قدس آنها بشدت ناراحت می شوند و در ۲۲ بهمن عزادار می شوند که چرا مردم بیرون می روند. توهین می کردند و می گفتند: مردم! بیرون نروید، حتی برای خریدن شیر، در برنامه تلویزیونی پوچ در پوچ این را کاملاً نشان می داد! با ۲۲ بهمن، روز قدس و دیگر مراسمی که در ایران بود بشدت مخالفت می کردند، هنوز هم این طور هستند.
¤ در تجمعات براندازی شرکت می کردند؟
- اینها جزو محرمانه ترین کارهایی بود که در محفل ها اتفاق می افتاد، ما نباید حرف هایی که در محفل ها زده می شد را می شنیدیم. صحبت ها داخل خودشان بود که برای براندازی چه نقشه هایی دارند.
¤ منافقان برنامه هایی داشتند که فلان روز برای براندازی حکومت اسلامی می رویم. آیا بهائیان سیاه لشکر منافقان می شدند؟
- نه، تا جایی که من می دانم چنین حرکاتی نداشتند. ولی تا می توانند اذهان را خراب می کنند، از چیزی که ممکن است به نفع جمهوری اسلامی باشد، اذهان را برمی گردانند.
¤ آیا پایگاه مردمی دارند؟
- ظاهر فریبنده ای دارند، فوق العاده! چون در اقلیت هستند سعی می کنند آهسته بیایند و بروند، با مردم خوب تا کنند، مهربان باشند، رفتارهای اجتماعی خوبی بروز دهند که مردم به آنها اعتماد کنند، یکی از شگردهای کارشان است. با مردم خوبند و مردم هم ظاهر را می بینند. آنها که از کنه این فرقه اطلاع ندارند.
¤ بیشترین نقضی که از جانب غرب برای ایران در حقوق بشر ادعا شده درباره بهایی هاست. به نظر شما علت چیست؟
- چون دولت های استعماری از بهائیان حمایت می کنند و از نظر آنها محدود کردن فعالیت تشکیلات صهیونیستی نقض حقوق بشر است و از سوی دیگر ارباب همیشه باید هوای خبرچین های خود را داشته باشد.
¤ بهایی ها در اینجا آزادی عمل دارند، اعمال خاص خود را دارند، خفقان که نیست، فقط نمی توانند سیاست خود را اعمال کنند!
- اتفاقاً الآن فعالیت های زیادی برای خودشان دارند و خیلی هم راضی اند از این وضعیت، ناراضی نیستند، روی انصاف خود پا می گذارند و همین که به خارج می روند از جمهوری اسلامی بد می گویند و خوش خدمتی به دشمنان اسلام می کنند و این ریشه در افکار غلطشان دارد، این جوری یاد گرفته اند که از اسلام بد بگویند تا خودشان پایدار شوند. وقتی خارج می روند خیلی مظلوم نمایی می کنند. در صورتی که مظلوم نیستند.
درباره تفتیش عقاید که می گویند ممنوع است، حق ندارید کسی را به خاطر عقیده اش مثلاً از دانشگاه محروم کنید، روی اینها حساس هستند و شانتاژ می کنند و علیه جمهوری اسلامی موضع می گیرند، اما خودشان تفتیش عقیده می کنند. کسانی که از بهائیت خارج می شوند و من یکی از آنهایی بودم مورد هجومشان قرار می گیرند. خوب من از بهائیت خوشم نیامده خارج شدم، چرا دست از سرم برنمی دارند؟ هنوز هم که هنوز است می آیند تا از هر طریق ممکن به من دسترسی پیدا کنند، فقط برای جذب من و اینکه دوباره برگردم. خوب این هم نوعی تفتیش عقیده است. شما چه کار به عقیده من دارید؟ ولی اینها کار دارند، خیلی با جدا شده ها کار دارند، آنها را اذیت می کنند، برای من خیلی مشکلات درست کردند. از آن طرف تطمیع هم می کنند مثلاً برادرم که عضو محفل است به من ۱۰ میلیون تومان پیشنهاد کرد که فقط از ایران خارج شوم، چرا؟ چون دیگر دور و برم مسلمان نباشد، کسی از افکار و عقایدم حمایت نکند. فقط برای خروج از ایران حاضر بود ۱۰ میلیون بدهد. آن هم حدود ۱۰ سال پیش که ۱۰ میلیون تومان پول خیلی زیادی بود. خیلی تلاش کردند مرا جذب کنند، از طرف تشکیلات دو سه نفر را اجیر کرده بودند که برایم صحبت کنند و عقاید مرا برگردانند. آنقدر روی من کار کردند، آنقدر اعصابم را به هم ریختند، بحث کردند، چند شب پشت سر هم در خانه ما با من بحث می کردند که اشتباه می کنی، برگرد. . . با همه جدا شده ها (متبری ها) این برخورد را دارند. به محض اینکه می فهمند کسی برگشته سراغش می روند و تا می توانند سعی شان را برای برگرداندنش می کنند، یا عقایدش را به مضحکه می گیرند، توهین هایی می کنند که نگو و نپرس فقط باید به خدا پناه برد و استقامت کرد.
¤ اگر بهایی ها بخواهند از کسی شکایت کنند مثلاً کاری خلاف اخلاق یا خلاف عرف خودشان اتفاق افتاده باشد به کجا شکایت می کنند؟
- اول به محفل، محفلی که خودش سرا پا ایراد است، اگر از آن شکایت داشته باشند به بالاتر از آن – محفل ملی- که در تهران است شکایت می برند.
¤ آنها را می شناختید؟
- بله، در ارتباط بودیم با آنها، به آنها مراجعه می کردیم و اگر نمی توانستند مشکل را حل کنند یا از خودشان شکایتی داشتیم به بیت العدل شکایت می کردیم.
¤ ارتباط مستقیم با بیت العدل داشتید؟
- بله، نامه می نوشتیم به عنوان کسی که استینافی دارد، یا اشکال و ایرادی، جواب هم می دادند.
¤ نتیجه ای هم می گرفتید؟
- چه نتیجه ای می توانستیم بگیریم؟ آنها برای خودشان نتیجه می گرفتند. حرف های قلمبه سلمبه مذهبی که طرف اصلاً نمی فهمید جوابش چه هست؟ در روزنامه کیهان آمده بود خانمی بهایی که پسرش را افراد فاسدالاخلاق بهایی شکنجه کرده بودند، وقتی شکایت کرد چه جوابی به او دادند؟! گفته بودند این از الطاف الهی بوده که بچه شما به این نحو غیراخلاقی شکنجه شده! به جای اینکه دادستانی کنند. گفته بودند لطفی است که شامل حالت شده. این جوابشان است! منتها از آن جا که بهایی ها چشم و گوش بسته اند، هر چه بیت العدل بگوید همان است. اگر به سکوت توصیه شود، سکوت می کنند. اگر بگوید تحمل کن، تحمل می کنند.
¤ در دوران جنگ گفتید از شکست ها خوشحال می شدند و تا می توانستند ضدنظام عمل می کردند. بعد از دفاع مقدس وضعیت بهایی ها چگونه بوده؟
- بعد از جنگ فارغ البال تر شدند و راحت تر توانستند به فعالیت هایشان بپردازند. از آن جایی که قبلاً تعهد داده بودند تبلیغ نکنند و در خودشان باشند و از فعالیت های داخلی خود خارج نشوند؛ کمی احتیاط می کنند اما در کار تبلیغ فعال هستند و با هزار وعده ی توخالی درصدد فریب جوانان هستند.
¤ یعنی فعالیت های حزبی و تشکیلاتی شان تعطیل شد؟
- بله، باید تعطیل می کردند، ولی اصلاً عمل نکردند. دیدیم در سال های اخیر جاسوسی هایی برملا شد که خودشان هم اقرار کردند.
کشتار مردم ابرقو در رژیم پهلوی هم ریشه در فعالیت های سیاسی شان دارد. خلاصه دست از فعالیت هایشان برنداشته اند. کارهای زیرزمینی شان و فعالیت های حزبی شان به صورت زیرزمینی است، جدیداً برخلاف تعهّدی که اوایل انقلاب داده اند علنی هم تبلیغ می کنند و پا روی تعهّدات خود گذاشته اند.
بهائیان به کشور خود ظلم می کنند
¤ تعاملشان با کشورهای بیگانه چگونه است؟
- چون حمایت می شوند خیلی با آنها خوب هستند، چون از بهایی ها حمایت می کنند و اینها هم به آنها اطلاعات می رسانند و تا می توانند به جمهوری اسلامی بد می گویند و خود را مظلوم جلوه می دهند. در قضیه حقوق بشر، تظلم خواهی می کنند در صورتی که اصلاً صحت ندارد و آزادی های واقعی به آنها داده شده، تردد به خارج از کشور و رفت وآمدشان راحت است، راحت ویزا می گیرند. کسی کاری به کارشان ندارد، کاملاً فعالیت های مذهبی شان را بین خود دارند و تبلیغ هم می کنند و کسی جلوشان را نمی گیرد. هنوز با اینها برخوردی نشده که خارج از حدود اسلامی باشد.
با وجودی که آنها دشمنان سرسخت و واقعی اسلامند و رعایت نمی کنند از آنها حمایت می شود، مثل شهروند مسلمان.
¤ همین باعث نشده بدتر شوند؟
- مسئولان بهتر می دانند که باید فکر کنند روی این قضیه که، آیا همین طور به سکوت بگذرانند. در واقع جمهوری اسلامی و اسلام مظلوم واقع شده. چون تا می توانسته احترام گذاشته و تحملشان کرده با وجود این همه فعالیت های زیرزمینی که فعلاً روزمینی شده، برخورد خاصی نکرده، خوب تا می کند. یک وقتی با آنها اگر مخالفت می کردی بدتر می شد، بهایی ها شانتاژ می کردند که ما را اذیت می کنند، با ما مخالفت می کنند، جاسوس هامان را می گیرند ولی الآن که جاسوس هاشان هم هر کاری دلشان می خواهد می کنند و باز داد و بی داد می کنند که آزادی نداریم در حالی که آزادند و ظلم می کنند در حق مسلمانان و در حق خود عناصر بهایی فریب خورده. ظلم به جامعه اسلامی از این جهت که از اعتقادات اسلامی تا می توانند، هر جا می نشینند بدگویی و مسخره می کنند، منسوخ شده و منحط اعلام می کنند. کسی نیست جوابشان را بدهد. اگر هم جواب بدهند، می گویند چرا آزاد نمی گذارید. به خود بهایی ها هم ظلم می کنند، چون آنها را از واقعیات دور نگه داشته اند و نمی گذارند به واقعیت پی ببرند، اصلاً نمی گذارند از آن محیط خارج شوند، بشدت محصورشان کرده اند، محدودیت زیادی برایشان قائل شده اند، در واقع آنها هم در ظلم و ستم بدی قرار گرفته اند و خودشان نمی دانند.
¤ اشاره ای داشتید به اینکه بهائیان در هیچ یک از انتخابات شرکت نمی کردند!
- بله، در هیچ یک از مشارکت های ملی، مذهبی شرکت نمی کنند. مثلاً سربازی نمی روند، اسلحه به دست نمی گیرند، در انتخابات، اعیاد ملی و مذهبی شرکتی ندارند و تا می توانند منکوب می کنند، ناسزا می گویند و افراد خود را از این قضایا دور نگه می دارند ولی از تمام مواهب جمهوری اسلامی برخوردارند، از امنیت، آزادی عمل و آزادی رفتار و گفتار برخوردارند همه جوره، من نمی دانم دردشان چیست؟! تازه ظلم هم می کنند، تفتیش عقاید را که مثلاً ممنوع می دانند خودشان دارند، چرا دست از سرما متبری ها برنمی دارند، خیلی در حق ما ظلم کردند، خیلی ها را اذیت کردند. تا می توانستند بین من و شوهرم اختلاف انداختند، سعی می کردند ما را از هم جدا کنند، دور کنند. به من می گفتند او لیاقت تو را نداشت و به او هم همین را می گفتند. سعی می کردند ما را از هم جدا کنند تا با این اختلافات و جدایی ها و فشارها ما را به بهائیت برگردانند و از اسلام زده شویم. این اذیت ها را می کنند و کسی نیست بگوید چرا اذیت می کنید. داد ما متبری ها را نمی دانم چه کسی باید از اینها بگیرد.
¤ در صورت موافقت اجازه بدهید با طرح چند پرسش خارج از موضوع، گفتگویمان را به پایان ببریم.
- موافقم، ان شاءالله ثمربخش باشد.
¤ با آرزوی قبولی زیارات شما، لطفاً کمی در مورد سفر حجی که اخیراً مشرف شده اید بفرمایید.
- درباره این سفر هرچه بگویم کم گفته ام. سفر بی نظیری است. البته من خود را مستحق رفتن به این سفر روحانی نمی بینم ولی امیدوارم حجم مورد قبول واقع شده باشد. خلاصه این را می خواهم بگویم که این سفر واقعاً انسان را ازاین رو به آن رو می کند، انسان را منقلب و متحول می کند. من قبلاً که بهایی بودم نسبت به حج و مخصوصاً سفر خانه خدا دید بد و بسته ای داشتم.
¤ می شود این «دید بدی» را که می گویید، بیشتر توضیح دهید؟
- زمانی که بهایی بودم، برای اینکه ما حسرت این را نخوریم که مثل مسلمان ها جایی را نداریم که آنها می روند، منقلب می شوند، روحشان صیقل می خورد، هر کسی برای آرامش روحش به این چیزها احتیاج دارد ولی ما چون همچین چیزهایی نداشتیم حتی به زیارتگاه های کوچک مسلمان ها مثل امامزاده ها هم حسادت می کردیم و حسرت می خوردیم و می گفتیم خوش به حال مسلمان ها که به این جاها می روند، درد دل می کنند، تخلیه روحی می شوند و به آرامشی می رسند که کاملاً مشهود است، ولی تبلیغات تشکیلات بهائیان برای اینکه تخریب کنند می گفتند همه اینها دروغ است. در امامزاده ها گنج مدفون است و برای محفوظ ماندن گنج ها آنجا امامزاده درست کرده اند. اراجیفی می گفتند که ما آن موقع هم باور نمی کردیم. حتی در مورد شفا دادن امام رضا (علیه السلام) هم می گفتند اصلاً شفا نمی دهند. اگر کسی شفا پیدا کند، حتماً حالتی علمی برایش رخ داده، آنقدر فشار روحی از نظر روانشناسی به او وارد شده که تغییراتی در بدنش رخ داده. العیاذبالله
ما را دریابید
در مورد کعبه هم می گفتند بت است، خانه ای است که فقط یک چهار دیواری است و در آن هیچ خبری نیست. از زمان بت پرست ها مانده، مردم هم دوست داشته اند همین جوری بماند، از کوته فکری شان است و فقط دور آن بدون هیچ احساسی می چرخند. توهین های بدی می کردند و ما هم ناخودآگاه تحت تأثیر قرار می گرفتیم، چون از بچگی این حرف ها را می شنیدیم. و من از اول این احساس را داشتم که کعبه خانه خالی است و مردمی که می روند فقط احساس خودشان است که آنجا خانه خداست. معرفت و درکی نسبت به خانه خدا نداشتم. نمی توانستم درک کنم. اما از لحظه ای که مشرف شدم خدا را شکر می کردم که زیارت خانه اش را قسمتم کرد، از لحظه ای که وارد مکه شدم، منقلب شدم. حالی به من دست داد که اختیاری هم نبود چون من همان کسی بودم که فقط فکر می کردم و می خواستم خدا به من معرفت دهد.
اول به مدینه رفتیم و مدام بین مسجدالنبی و بقیع در تردد بودیم. غربت قبرستان بقیع حال و هوایی داشت، شب اول ناخودآگاه شعری گفتم و احساساتم را بیان کردم، من شاعر نیستم ولی ناخودآگاه حس و حالم در غالب شعر بر زبانم آمد.
وارد مکه که شدیم، وقتی فکر می کردم که وارد زادگاه حضرت زهرا (سلام الله علیها) شده ام، پایم را جای پای قدم های مبارک حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) می گذارم احساس خاصی به من دست می داد. با خود می گفتم اینجا کجاست؟ چقدر مقدس است! چشمم که به کعبه خورد، تا قبل از آن هرچه می دانستم همان ها بود که در کتاب ها خوانده بودم، که اینجا شهر پیامبر(ص) است، زادگاه حضرت زهرا(س) است، تاریخ اسلام در اینجاست و غیره، ولی همین که چشمم به کعبه خورد بی اختیار به سجده افتادم. نمی توانستم از سجده بلند شوم. فکر می کردم خدایا این من هستم؟! که مقابل کعبه ایستاده ام؟ خدا را کنار خود حس می کردم. همیشه فکر می کردم خدا همه جا هست؛ در قلب ماست و آنجا واقعاً خدا را حس کردم. دیدم این خداست که مرا دعوت کرده و فکر می کردم، آیا من می توانم با اعمالی که باید انجام دهم گناهان گذشته ام را جبران کنم؟ همه این استرس و اضطراب را داشتند که آیا اعمالشان قبول می شود یا نه؟ با این حال به لطف خدا امید داشتیم. لبیک ها را به زبان آوردیم، طواف کردیم، اعمال را به جای آوردیم. خیلی احساس افتخار می کردم از این بابت که من که در قعر کفر بودم، الآن عاشقانه دور این خانه طواف می کنم. بعد از اعمالم احساس سبکی فوق العاده ای می کردم، احساس می کردم با تمام وجود پرواز می کنم و دنیا در دست من است. قابل وصف نیست. از لحظه اولی که وارد شدم تا وقتی از آنجا خارج می شدم مدام می گفتم خدایا نصیب همه بکن که خودشان بیایند. یاد هر کسی که می افتادم اول می گفتم خدایا قسمتش کن خودش بیاید، بعد مشکلات و حوائجش را می گفتم، دوست داشتم ان شاءالله این زیارت قسمت همه بشود.
¤ بعد از جدایی از فرقه بهائیت چه نوع فعالیت هایی دارید و اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟!
- اوائل جدایی ام به داشتن این همه وقت آزاد عادت نداشتم. راستش حوصله ام سر می رفت، چون عادت کرده بودم همیشه به اجبار در مجالس فرقه شرکت کنم. اما کم کم توانستم روی پای خود بایستم و از اوقات فراغت و سایر اوقاتم، استفاده کامل را ببرم. در حال حاضر در یک کتابخانه ی بزرگ عضو هستم، بیشتر اوقات صبح ها بعد از مدتی پیاده روی به آنجا می روم و به مطالعه می پردازم. از دیگر فعالیت هایم، باید بگویم درصدد نوشتن کتاب دیگری هستم که برای جمع آوری مطالب آن در حال تحقیق و بررسی ام. همچنین با اساتید و مراکز پاسخگویی به سؤالات شرعی در قم ارتباط دارم، آنها محبت می کنند کتاب های مورد نیازم را برایم می فرستند. سؤالاتم را هم با ایشان در میان می گذارم. از مجالس مذهبی هم به طور طبیعی بهره ی زیادی می برم و از اینکه خودم عاشقانه در این مجالس شرکت می کنم و هیچ اجباری در کار نیست واقعاً لذت می برم.
¤ از زمانی که به اسلام مشرف شدید آیا مسئولان شما را در این راه همراهی کرده اند؟ یعنی برای پیشرفت و آشنایی صحیح با مبانی اسلام برنامه ای برای شما داشتند؟
- سؤال خیلی خوبی کردید. حسرت به دلم مانده است که از یک ارگانی، از جایی دعوتنامه بیاید مرا به کلاسی دعوت کنند، البته از طریق دوستان و همسایه ها در مجالس مذهبی شرکت داشته ام ولی از طریق نهادها چنین اقدامی صورت نگرفته است.
البته این نکته را اضافه کنم که با چاپ خاطراتم در روزنامه کیهان برخی مکاتبات و تشویق ها از سوی برخی کانون ها و نهادها انجام شده و موجب دلگرمی های حقیر شده است. به طور مثال از دفتر روابط عمومی مردمی بیت مقام معظم رهبری طی نامه ای از این اقدام قدردانی شده، همچنین دارالقرآن حسینیه ی کربلایی ها کتابم را در معرض مسابقه علاقه مندان به کتابخوانی قرار داده و مواردی دیگر که موجب دلگرمی های بیشتر اینجانب در ادامه راه و مسئولیت خطیر اینجانب شده است.
¤ شما در پی تثبیت اعتقاداتتان هستید؟
- بله، می خواهم به صورت کلاسیک و به طور بنیادی و ریشه ای اسلام را بفهمم که الآن برای این کار می بایست در حوزه علمیه مشغول شد و از اول شروع کرد، ولی دوست دارم کلاس هایی برای تقویت مبانی اعتقادی داشته باشم، چون من و امثال من تازه مسلمان شده ایم. از روز اولی که وارد این جامعه تازه شدم رها شدم، واقعاً رها شدم. هیچ کس نبود که حالی از من بپرسد که تو که از آن جامعه آمدی، آن هم جامعه ای که مرتباً و به اجبار برای ما جلسه داشتند، از صبح تا شب، الآن چه می کنی.
¤ آن هم شمایی که از صبح تا شب کلاس داشتید و فکر کنم از شب تا صبح هم خواب کلاس های همان روز و فردایتان را می دیدید! با آن فشار برنامه ای که در فرقه داشتید و در کتاب هایتان نوشته اید.
- بله، دقیقاً همین طور بود. ما اصلاً فرصت سر خاراندن نداشتیم، من واقعاً دلم برای بچه های بهایی می سوزد که چطور وقتشان را با آن اراجیف تلف می کنند. اما از این طرف ما در جامعه اسلامی با کمبود مربیانی که به بچه ها جهت دهند مواجه هستیم. خیلی مربی کم داریم، درست است که یک روحانی به مسجد می رود و منبر دارد و عده ای هم گوش می کنند ولی این جنبه عمومی قضیه است. من به طور خاص می خواهم از بزرگانی که در جامعه کم هم نیستند دعوت شود تا برای برگشتگانی که می خواهند از اسلام بیشتر بفهمند صحبت کنند.
¤ یعنی شما بعد از گرویدن به اسلام هیچ اجتماعی نداشتید با کسانی که مثل شما از بهائیت برگشته بودند؟
- یک دفعه ما را دعوت کردند به عنوان تقدیر از ما و به صرف چای و شیرینی و کادویی که زحمت کشیدند دادند و فقط خود ما از اسلام حرف زدیم و خود من هم یکی از سخنران ها بودم. جلسه ای ۲۰۰ نفره از بهایی های مسلمان شده همدان و اطراف همدان. اما منظور من چنین جلساتی نیست، بسیاری از ما له له می زنند که کسی از آنها دعوت کند. البته خود من دیگر راه افتاده ام و در کتابخانه عضو شده ام و مرتب مطالعه می کنم.
¤ اما باز هم بدون روال طبیعی و هیچ گونه سیر مطالعاتی مشخص؟
- بله، دقیقاً. متأسفانه ما تحت تعلیم و تربیت صحیح نیستیم در حالی که باید این طور باشد. حتی بعضی جاها من این خواسته را عنوان کردم در پاسخ گفتند، لازم نیست، اینجا جامعه آزاد است. من گفتم چه ربطی دارد؟ ما نیاز داریم. حتی خود مسلمان ها هم آموزش های مستقیم و مداوم لازم دارند. در جامعه اسلامی تعلیم دینی مان کم است. با وجود اینکه در کشورهای دیگر همه دارند به اسلام رو می آورند ولی خودمان جا مانده ایم. تربیت دینی را داریم، ولی این با تعلیم و تربیت اصولی و علمی فرق می کند. واقعاً از مسئولان انتظار دارم، من به عنوان یکی از نجات یافتگان از فرقه ی بهائیت که در جامعه اسلامی به حال خود رها شده واقعاً تقاضا می کنم کلاس هایی برایمان گذاشته شود. تعلیم هایی باشد.
آماده مناظره ام
¤ آیا با اعضای آن جلسه ۲۰۰ نفری ارتباطی دارید؟
- خیر.
¤ ببینید، شما در جامعه بهایی اقلیت محسوب می شوید، هر جایی اگر عده ای اقلیت محسوب شوند برای حفظ منافع خود و برای تثبیت خود با هم ارتباط دارند، مبادله اطلاعات دارند، تجمعاتی دارند، به هم نزدیک می شوند. اینکه شما اینگونه نیستید از کم کاری امثال خودتان می دانید یا اینکه فکر می کنید مسئولان باید کاری بکنند؟
- آخر من فقط در شهر خودمان افراد مثل خودم را می شناسم. در شهرهای دیگر که نمی شناسم افراد را.
¤ اما این طور که شما می فرمایید با همان ها هم اصلاً ارتباطی ندارید؟
- بله، اصلاً ارتباط نداریم. در شهر خودمان هم، دکتر ملکی را می شناختم که بهایی بوده و مسلمان شده، اما من چه صحبتی با او می توانم داشته باشم؟ فکر می کنم دیگران باید ما را دور هم جمع کنند و برای ما برنامه داشته باشند.
¤ یعنی یک حلقه واسط در این میان کم است؟
- بله، اگر مثلاً چند کلاس برای ما می گذاشتند که لااقل ماهی یک بار به آنجا می رفتیم هم از کلاس استفاده می کردیم و هم با هم ارتباط داشتیم و برای تقویت روحیه همه مفید بود.
¤ یعنی شما از مسئولان انتظار دارید در این امر به شما کمک کنند؟
- بله.
¤ غیر از این مسئله چه نکته ی دیگری است که فکر می کنید مسئولان می بایست مدنظر قرار بدهند؟
- به نظر من راجع به بهائیت کم کار شده، درست است که آنها عددی نیستند، قابل ذکر نیستند و چیزی نیستند که بخواهیم راجع به آنها صحبت کنیم، اما آگاهی دادن به جامعه نسبت به اینگونه فرقه های سیاسی استعماری لازم است. در مورد بهائیت فقط چند جمله در یکی از کتاب های درسی آمده بود؛ در یکی از کتاب های تاریخ. حالا همان را هم حذف کرده اند در صورتی که حداقل یک زمینه ذهنی به بچه ها می داد که «علی محمدباب» که بود، چه ادعایی کرد، کسی بود که ادعا کرد من امام زمان هستم و بعد ادعای الوهیت کرد.
¤ شما چگونه با کیهان تماس گرفتید؟
- قبل از اینکه تماس بگیرم، یک مقاله راجع به فرقه بهائیت در این روزنامه به طور اتفاقی خواندم. سپس تصمیم گرفتم با این روزنامه تماس بگیرم، چون فکر کردم بهترین ابزار برای ارائه و انتقال افکارم، همین روزنامه است.
¤ در مدتی که پاورقی «سایه شوم» چاپ شد خوانندگان زیادی با روزنامه کیهان تماس گرفتند و درباره این پاورقی سؤالاتی می پرسیدند، از جمله اینکه آیا این داستان واقعی است؟ یا صرفاً داستان سرایی است؟ برای این دسته از خوانندگان کتابتان چه می فرمایید؟
- همان طور که اول داستان اشاره کرده ام این داستان کاملاً واقعی و حقیقی است و فقط اسامی عوض شده است. البته معمولاً زندگینامه کسانی را می نویسند که کار مهمی انجام داده باشند، خیلی برجسته و مثمرثمر بوده باشند و در جامعه کار مهمی کرده باشند. اما هدف من از نوشتن این داستان این بود که می خواستم ماهیت تشکیلات بهائیت را نشان دهم که چه بلاهایی بر سر جوانان این مملکت وارد می آورند. اسامی سایر اعضای خانواده ام نیز در داستان عوض شده چون به نظرم باید جایگاه هر کسی محترم شمرده شود، البته در بعضی جاها نیز اسامی واقعی را آورده ام.
¤ بعد از چاپ پاورقی «سایه شوم» برخورد خوانندگان روزنامه و مردم با شما چگونه بود؟
- البته تماس گیرنده ها، قطعاً از اقشار مختلف و با نظرات مختلف بودند. تماس گیرنده های منتقد را دعوت می کنم به رعایت انصاف. و از آنها می خواهم که دوباره کتاب های مرا بخوانند و بدون غرض بخوانند. من اولاً هیچ ادعایی ندارم بدین خاطر اگر از من انتقادی شود، ناراحت نمی شوم. کمااینکه برخی از انتقادهای خوانندگان مسلمان را قبول دارم و قصد دارم برخی اصلاحات را در تجدید چاپ کتاب داشته باشم. بویژه آن بخش هایی که به زندگی خصوصی «رها» مربوط می شود. من فقط یک هدف را دنبال می کنم و آن این است که حقیقتی را که در نزد خود دارم، برای دیگران هم عرضه کنم و به آگاهی و افشاگری و روشنگری بپردازم. دسته ی دیگر از منتقدین قطعاً بهائیان هستند، که من به آنها از صمیم قلب توصیه می کنم، که بی جهت نسبت به یک فرقه ی دروغین تعصب نشان ندهند. کمی به حرف های من فکر کنند آیا در کتاب من غیر از ابراز حقیقت و غیر از بیان صداقت چیزی می بینند؟ اگر این طور فکر می کنند از آنها می خواهم برای مدت کوتاهی فقط به دلیل تحقیق و بررسی خود را از بند تشکیلات رهایی دهند. آن وقت معنی آزادی را می فهمند و به صداقت من نیز بیشتر پی می برند و دیگر حاضر نمی شوند این همه چشم و گوش بسته در خدمت تشکیلات باشند.
¤ بعد از چاپ پاورقی جدید تماس های زیادی با کیهان گرفته شد. من جمله جوانی تماس گرفته بود که می خواست با دختری بهایی ازدواج کند و دختر قول داده بود مسلمان شود. سؤال من این است که در شرایطی اینچنینی شما چه نظری دارید؟
- بستگی به درجه ایمان شخص مسلمان دارد، اگر ضعیف باشد ممکن است بلغزد و تحت تأثیر هجمه های تبلیغاتی بهائیان قرار گیرد ولی معمولاً این طور بوده که بهایی ها مخصوصاً خانم ها که وارد خانواده مسلمان می شوند تابع آن خانواده شده و جذب اسلام می شوند، البته در مواردی استثنا نیز وجود داشته ولی عمومیت با این حالت است.
اما همین قدر بگویم اگر این دختر به خانواده اش اعلام کند آنقدر دوره اش می کنند، آنقدر به او فشار می آورند تا منصرفش کنند. تشکیلات شدیداً با او برخورد می کند، همین طور خانواده اش. این خانم یک سری مشکلات را باید تحمل کند. اما به نظر من صددرصد کار درستی می کند اگر مسلمان شود،نه فقط به خاطر مسائل معنوی، بلکه خودش به خودش بیاید ببیند در چه محیط تنگ و محصور و بی تحرکی دارد زندگی می کند. اگر از آن جامعه آزاد شود با دنیای فوق العاده وسیعی روبرو می شود که جدای از لذّات معنوی، لذّات دنیوی می برد، حداقلش این است. بیاید در جامعه ای که بتواند قدری نفس بکشد. مدام به او اجبار نکنند این کلاس را بیا، آن کلاس را بیا. فلان ساعت برو و فلان ساعت بیا. خودش اگر مایل بود مثلاً می رود مسجد، اگر نبود نمی رود. به علاوه اینکه از لحاظ معنوی راه به قدری برایش هموار می شود که از لحاظ روحی اقناع شده و دوری و تنهایی از خانواده را حس نمی کند.
¤ کاش از برخورد و بازتاب کتاب بین جامعه مسلمان هم سخن می گفتید!
- خوانندگان فهیم کیهان با برخوردهای مثبت و دلگرم کننده خود مرا شرمنده بزرگواری و محبت خویش ساخته اند. من از مسلمان ها واقعاً به خاطر تشویق ها و تحسین هایشان تشکر می کنم. اجرشان با امام زمان(عج) آنها نشان دادند که چقدر درد دین دارند. آنها نشان دادند که نسبت به دین بی تفاوت نیستند و با قدم های مثبت همیاری می کنند. اما توصیه ام به آنها این است که جوانان و نوجوانان خود را مراقبت کنند که به دام این فریبکاران نیفتند و گول ظواهر آنها را نخورند و بدانند که آنها هر قدمی که برمی دارند، هر حرفی که می زنند و هر رفتاری که از خود بروز می دهند همه در جهت خوش خدمتی به اربابان خارجی است. جوانان را از رفت و آمد با اینها بر حذر بدارید. این جماعت با وعده های سفر فرنگ و ادامه تحصیل و دروغ هایی از این دست در کمین جوانان هستند، این جوانان را باید به وسیله همین مطالب آگاه کرد تا اسیر دام نشوند.
¤ بعد از مسلمان شدنتان، پیش از مطالبی که در روزنامه کیهان به چاپ رسید آیا اقدامی برای نجات اعضای خانواده و دیگر فریب خوردگان فرقه بهایی انجام داده اید؟ با چه واکنشی مواجه شدید؟
- بله، مثلا کتاب هایی را که نوشتم برای خواهر برادرها و اعضای خانواده خودم و برای تشکیلات می فرستادم، برای افرادی هم که از روحیاتشان آگاه بودم و فکر می کردم ممکن است تأثیر بگیرند، می فرستادم ولی تشکیلات فوری دستور داده بود به هیچ وجه کتاب های خانم رئوفی را قبول نکنید. من هم چون هدفم این بود حرف هایم را به گوش خیلی ها برسانم با نام مستعار می فرستادم و با اینکه دستور بود کتاب ها را نخوانید و به آشغال دانی بیندازید از خیلی از بهایی ها شنیدم که افراد زیادی از آنها کتاب را خوانده اند. خواهر شوهر خودم می گفت، آنقدر کتاب مسلخ عشق را خوانده ام که تکه تکه شده است و زیر قسمت های مهم آن را خط کشیده ام که از تشکیلات بپرسم.
¤ آیا از طریق اینترنت بازتاب خاطرات خود را ملاحظه فرموده اید؟
- بله برخی از سایت ها را ملاحظه کرده ام و طبیعتاً بازخورد خوبی داشت و همین که مخالفت عده زیادی از دشمنان اسلام را برانگیخته، باعث افتخار من است. امام (رضوان الله علیه) می فرمودند، اگر مورد تأیید دشمنان اسلام نیستید بدانید که برای اسلام قدم درستی برداشته اید و خار چشم آنها شده اید. از این بابت خوشحالم و البته در سایت هایی که بعضی از افراد وابسته به فرقه بهائیت راجع به من نوشته اند من انتظارش را داشتم کسانی که به بهائیان ایران می پردازند، به سراغ من هم بیایند. اراجیف اینها درباره نوشته های آقای سید سعید زاهدانی بی اساس است و چرندیاتی است که از خشم و عناد برخاسته، اگر راست می گویند: برای مناظره با این بزرگان و حتی با خود من آماده شوند. چرا پشت سر اینترنت قایم شده اند و حرف می زنند.
¤ در پایان اگر فکر می کنید سخنی ناگفته مانده است، بفرمایید.
- در این فرصت از عموم برادران و خواهرانی که فریاد مرا به گوش مردم رساندند سپاسگزاری می کنم و برای تمام کسانی که به نوعی مرا در تنگنا قرار دادند تا من به کشف حقیقت نرسم آرزوی عاقبت بخیری دارم و اینکه روزی نه چندان دور ان شاءالله از گمراهی خارج شوند.
¤ خواننده های روزنامه کیهان از چه طریقی می توانند با شما تماس بگیرند؟
- من خیلی دوست دارم با تک تکشان تماس بگیرم ولی اصلاً فرصت ندارم. فقط از طریق ایمیل من می توانند تماس بگیرند.

raha_raoofi@yahoo.com

خیلی ممنونم. ان شاءالله این صحبت ها زمینه خیری باشد برای کسانی که فریب این تشکیلات را خورده اند و سبب هدایت آنها شود.
- من هم متشکرم.
والسلام.


نظر بگذارید