پای گفته های ادیب مسعودی

گوشه­هایی از سخنرانی غلام­عباس گودرزی بروجردی، ملقب به ادیب مسعودی در سال ۱۳۵۸ در یکی از شهرهای استان فارس

 

وی مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی، همنشین و مباحث مبلغانی چون: «عباس علوی»، «محمد علی فیضی»، «فنا ناپذیر»، «اشراق خاوری» و …  .
«…اینک با شما سخن می­گویم. لابد می­خواهید بپرسید که اگر تو ادیب مسعودی هستی، پس چرا الله ابهی نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را احباء الله و اماء الرحمن نخواندی؟
آری من ادیب مسعودی، همان­که محفل، بارها از من با القاب خادم برازنده، نفس جلیل، ناشر نفخات الله، یار موافق و دهها نظیر آن یاد کرده – که می­توانید نمونه هایی از آن­را در لابه­لای همین یاد داشت کوتاه ببینید – اکنون با شما مشفقانه به­سخن نشسته و امیدوارم در حاصلِ نهاییِ عقایدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت­فرسا فراهم آمده، بیندیشید! من با تمامی سوابق درخشانِ امری و با چهره­ای سرشناس در میان بهائیان ایران، اینک صریحا اعلام می­کنم که «پشیمانم!»
من ۱۸ سال رهبرشان بوده­ام و از تمام رموز و دقائق  و اسرار و کتب اینها با اطلاع هستم.
من ادیب مسعودی هستم که بهائیها آب دهانم را برای تبرک و استشفاء  می­بردند.
می­خواهم که بهائیها از خواب جهالت و ضلالت، مثل خود من بیدار شوند . من رهبر آنها بوده­ام. ۸۵ نامه از بهائیان دنیا دارم که هر کدام به لقبی از القاب فخیمه مرا یاد کرده­اند. محفل ملی ایران به من لقب صدرالمحققین و فخرالمبلغین داده است؛ یعنی بنده ملاصدرا هستم.
من به قول محفل ملی بهائیان، رادمرد یگانه عالم انسانی بودم. حال من که صدرالمحققین و فخرالمبلغین هستم می­گویم، رادمرد یگانه عالم انسانی می­گوید که  این مسلک دروغ است . شیطانی هست.
لقب ادیب را هم محفل به من داده است و الا من که ادیب نیستم؛ چرا که ادیب باید دارای علوم عشره باشد و به ۱۰ علم آگاهی داشته باشد . ما کجا و لقب ادیبی کجا.
و اما ماجرای فلج­بودن پای من :
من ۵ ساله بودم که فلج شدم. بهائیها ساختند که من عباس افندی را در خواب دیده­ام . رفتم مسجد و گفتم که آی مردم قائم ظهور کرده ، مسلمانها ریختند و پای مرا شکستند . دروغ.
به محفل ملی گفتم: “این­طور نگویید این مردم، من را می­شناسند و می­دانند که من چهل سال هست که فلج هستم؛ خجالت می­کشم.” گفتند:” نه این به نفع امر هست. باید این دروغ گفته شود.”

تمام پیغمبران وعده دادند که در آخرالزمان، انسان کاملی ظهور می­کند و دنیا را اصلاح می­کند. تمام پیغمبران از ظهور مهدی موعود۴ خبر دادند که او می آید . و دنیا را اصلاح می­کند . جهان در زیر پرچم توحید جمع می­شود. جنگ و فساد و خونریزی از جهان برمی­ریزد. دزدی و پلیدی از جهان رخت برمی­بندد:
«یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملأت ظلما و جورا.» مهدی باید بیاید و جهان را از عدل و داد پر کند.
آیا ۱۳۰ سال هست  که سید باب ظهور کرده، جهان از عدل و داد پر شده؟ (این سخنرانی مربوط به سالها قبل است ). کیست که نداند این­طور نیست؛ بلکه بعد از ظهور سید باب، دو جنگ جهانی شده و الان جهان در آتش جنگ می­سوزد. دزدی بیشتر شده و فحشاء بیشتر شده؛ نفاق و تفرقه بیشتر شده.»
 آقای عباس افندی ( امام اول بهائیان ) در کتاب مفاوضات صفحه ۳۰ می­نویسد: «همه انبیاء و اولیاء خبر داده­اند که در این دو ظهور جهان، جهان دیگری می­شود. عدل و حقانیت جهان را احاطه می­کند. جنگ ور افتد . همه مردم دارای یک دین شوند.» شخص عباس افندی اقرار کرده است که باید این­گونه می­شد؛ ولی این­گونه نشده است.
علی­محمد باب، اول ادعا کرد: «من باب امام زمانم. من نوکر امام زمانم، امام زمان، همان حجت بن الحسن عسکری هست. نامش مهدی و فرزند امام حسن عسکری هست.»  سید باب این را در صحیفه عدلیه ص ۲۷ اقرار کرده و در جاهای دیگر همچون تفسیر احسن القصص، اسمای مقدسه دوازده امام: را یک به یک شمرده است.
در سال پنجم بعد از ادعایش گفت: «من خود امام زمانم. من در شما استعداد نمی­دیدم. حالا که استعداد پیدا کردید، من خود امام دوازدهم هستم.»
البته در لفافه و کنایه و بعد گفت: «من پیغمبرم و دین اسلام دوره­اش تمام شده و کتاب بیان بر من نازل شده است.»
بعد دید که نه پیامبری برای او چیزی نیست و از طرفی خاتمیت پیامبر اسلام که محرز هست ادعا کرد که من رب اعلی هستم، من پروردگارم؛ ادعای الوهیت و ربوبیت کرد.
و در جایی هم از ترس چوب و فلک توبه نامه­ای  برای میرزا ناصرالدین شاه نوشت که من هیچ ادعایی ندارم. توبه­نامه هم در صفحه ۲۰۴ و ۲۰۵  کتاب کشف­الغطاء آمده است.
سرانجام ،سید باب را اعدام کردند؛ چون اخلالگر بود و آشوبها و فتنه هایی در مملکت بر پا کرد و عده ای را به کشتن داد.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این بود حکایت خدایی که از تجارت در بوشهر به بابیت امام زمان، از آنجا به پیامبری و سپس به خدایی و در نهایت با چند ضربه فلک به این نتیجه رسید که بازی با دین مردم به همین سادگیها هم نیست و لذا گفت من هیچ نیستم: «این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد…»


نظر بگذارید