پای گفته های ادیب مسعودی

گوشه­هایی از سخنرانی غلام­عباس گودرزی بروجردی، ملقب به ادیب مسعودی در سال 1358 در یکی از شهرهای استان فارس

وی مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی، همنشین و مباحث مبلغانی چون: «عباس علوی»، «محمد علی فیضی»، «فنا ناپذیر»، «اشراق خاوری» و … .
«…اینک با شما سخن می­گویم. لابد می­خواهید بپرسید که اگر تو ادیب مسعودی هستی، پس چرا الله ابهی نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را احباء الله و اماء الرحمن نخواندی؟


گفت وگو با نویسنده سایه شوم

گفت وگو با خانم مهناز رئوفی نویسنده کتاب
سایه شوم
بهائیت سراسر دروغ است
کتاب «سایه شوم»، خاطرات یک نجات یافته از بهائیت، مدتی به عنوان پاورقی در روزنامه ی کیهان به چاپ رسید. این خاطرات خواندنی و ماندگار مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوری که هنوز چند شماره از آن به چاپ نرسیده بود که علاقه مندان متقاضی چاپ کتاب این سلسله از پاورقی ها شدند. به همین خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پایان رسیدن چاپ پاورقی، کتاب «سایه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه خوانندگان این کتاب بی درنگ به سه نوبت چاپ متوالی در طی مدت کوتاه انتشار خود رسید!این استقبال شگفت از خاطرات یک زن نجات یافته از بهائیت، دفتر پژوهشهای روزنامه کیهان را به صرافت انداخت تا با این زن مصاحبه ای اختصاصی، همه جانبه و بی تکلف انجام دهد. مصاحبه حاضر حاوی نکات جالب و ارزنده ای است که مخاطبان کتاب «سایه شوم» با خواندن آن می توانند به دانش خود درباره ی بهائیت و وابستگی این فرقه به استعمار بیفزایند.
گفتگوی اختصاصی کیهان با «خانم مهناز رئوفی» نویسنده ی خاطرات کتاب «سایه شوم» در پی می آید.


خاطرات مهناز رئوفی ( کتاب سایه شوم )

روزهای رنج
بهروز تنها مانده بود ونمی دانست چه باید بکند. من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به امید سفری خوش همراه من آمده بود. اما حالا می دید که با این کار سایه شوم تشکیلات دوباره روی زندگی اش افتاده و می دید که به اجبار زن و فرزندش را از او می گیرند. احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشکیلات می دیدم، رگهای سرخ متورم روی سفیدی چشمانش را گرفته بود. او با قلبی خنجر خورده و چشمی خونبار باید خاطرات تلخ گذشته را یک بار دیگر تجربه می کرد. خدای من در آن لحظه احساس کسی را داشت که یکباره در تصادف وحشتناک همسر و فرزندش را از دست داده باشد. نه، بدتر از این، غرور و حیثیت و اعتقاد و غیرت مذهبی اش لکه دار شده بود. او مورد ظلم ناجوانمردانه ای قرار گرفته و هیچ راهی برای نجات از این ظلم نبود. از جا برخاست و گفت: رها بیا برویم، خواهش می کنم. من در وضعیت بسیار بدی قرار گرفته بودم پشیمان بودم اما دیگر راهی نداشتم نامه را محفل برده بود و من ندانسته به عنوان مجرم خود را از جانب دولت ایران در معرض خطر می دیدم. اصلاً خجالت می کشیدم که در عرض چند ساعت دوباره خط و مشی عوض کنم و همراه بهروز بروم. گذشته از اینکه می ترسیدم همه خانواده را یکباره از دست بدهم. به بهروز گفتم: هما نطور که برای تو از دست دادن من و بچه ات سخت است، برای من هم از دست دادن خانواده ام سخت است. تو اگر مرا دوست داری بمان و با من همراه شو. او به من التماس می کرد، گفت: رها خواهش می کنم بیا برویم کمی فکر کنیم کمی باهم تنها باشیم. سلیم دستپاچه شد و گفت: نه رها چنین کاری نمی کند. تومی خواهی او را به همدان ببری. بهروز گفت: تا زمانی که خودش نخواهد که نمی توانم به زور او را به همدان ببرم. اجازه بدهید برای چند دقیقه باهم تنها باشیم. پدر و مادر سودابه و سایرین همگی باهم مخالفت کردند. او دیگر به گریه افتاد و با بغضی که به شدت گلویش را می فشرد رو به من کرد و گفت: رها تو خودت مرا مسلمان کردی، حالا چرا تنهایم می گذاری؟! من هم به گریه افتادم و از او فاصله گرفتم و به یکی از اتاقها رفتم. نفرات حاضر در خانه جملگی آدمهای تشکیلات بودند، او را ظالمانه و با چشمی اشکبار از خانه بیرون کردند. بعد از دقایقی از بیرون تماس گرفت و گفت گوشی را به رها بدهید. سلیم مخالفت کرد و گفت: رها حرفهایش را زده و تصمیم خودش را گرفته، بهتر است او را به حال خودش بگذاری. او با ناامیدی گوشی را قطع کرد. من ناخواسته خود را در معرض دندان درندگان بی رحمی مثل عناصر تشکیلاتی انداخته بودم یکباره خوابم به خاطرم رسید. آن حیوانات درنده و گرفتاری من در آن بیابان، نداشتن راه فرار و آن وضعیت ناهنجار. خوابم تعبیر شده بود و خانواده ام برای من حکایت دوستی خاله خرسه را تداعی می کردند. بهروز رفت و من لحظه ای چشمانم از اشک خالی نشد. گوئی مذاب داغ روی دلم ریخته بودند زجری که در آن ساعات می کشیدم قابل وصف نیست. او مرا با افتخار به میهمانی آورده بود تا به یاری هم باعث تبلیغ اسلام شویم و صله رحم به جا آورده و اقوام را ببینیم و حال می دید که تنها مانده و هیچ یاوری در کنارش نیست، از شدت پشیمانی به خود می پیچیدم. من اصلاً آخر این قضیه را نخوانده بودم و هرگز فکر نمی کردم که چنین اتفاقی می افتد و من و بهروز دوباره از هم جدا می شویم. فکر می کردم او هم از این امکاناتی که تشکیلات در اختیار ما گذاشته استفاده خواهد کرد. اشک بی امان از چشمانم فرو می چکید و عمیق ترین دردهای بشری را با تمام وجود احساس می کردم. چهره بهروز یک لحظه از نظرم محو نمی شد.


همراه با نجات یافتگان

در این منظر خاطرات یکی دیگر از نجات یافتگان بهائی را مرور می کنیم یکی دیگر از کسانی که در پی حقیقت بود و به دور از تعصبات و اغراض به تحری حقیقت پرداخت و نهایتا حقیقت را در ناحقی و ساختگی بودن این فرقه گمراه دید . ما مختصر می آوریم ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

نام : حسین فلاح

مسلمان شدن من چند دلیل داشت اول اینکه بسیاری از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم نه اینکه در چنبره و حصار تشکیلات بهاییت باشم در دوران انقلاب من حدودا دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پیش آمد مسلمانان را می دیدم که چطور خالصانه به دین ، ملت و وطن خود عشق می ورزند من هم دوست داشتم مثل آنها باشم .


به ظاهر ، بهائی …….

دیگر به بهاء و عبدالبهاء ایمان ندارم !

خانم مهناز رئوفی در شرح گفتگوی خود با یک فرد بهائی ( به نام آقای منطقی ) در خانه خویش در ایام ناراحتی شدید خود از سران محفل بهائیت می گوید :

در حالی که وسایلم را جمع می کردم چشمم به تابلوی عکس عبدالبها افتاد با عصبانیت تابلو را برداشتم و برزمین کوبیدم و با هردو پا روی آن ایستادم و گفتم تشکیلاتی که ارمغان اراجیف توست مرا بدبخت کرد . آقای منطقی لبخند تلخی زد و گفت تو خیلی اشتباه کردی اتفاقا اعضای محفل ، حرفه ای ترین خلافکارهای دنیا هستند و کثیف ترین گناهان از آنان صادر می شود . خود من شاهد تعویض زنان محفل با همدیگر بوده ام و به حدی از آنان کثافت کاری و رذالت دیده ام که اگر پاکترین افراد عضو محفل شوند هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد .


ناگفته هایی از مهناز رئوفی

از همان تاریخی که مصاحبه کیهان با بنده آغاز شد و مطالب آن در چندین نوبت به چاپ رسید، بازخورد این حرکت را درپی جستجوهایی که در اینترنت داشتم به خوبی مشاهده کردم و قطع امید شدن تشکیلات بهایی آشکار شد و سینه دریدن و اوج عصبانیت خود را به گونه های مختلف بروز داد. [...]


فضل الله صبحی محرم اسرار عبدالبهاء

فضل الله صبحی مهتدی یکی از بانفوذترین مبلغان بهائی بود که در طی سالهای متمادی وطولانی در فرقه بهائی مشغول به خدمت بوده ، اومسافرتهای زیادی رفته واز شخص عبدالبهاء تشویقنامه ها والواح زیادی دریافت نموده . او کسی بود که در جوار عبدالبهاء به کتابت آنچه عبدالبهاء امر میکرد مشغول بود ویکی از مورد اعتمادترین وبهترین یاران عبدالبهاءبه قول خود او بوده است بهائیان او را کاتب وحی مینامیدند ودر نزد عموم بهائیان بی اندازه ارج وقرب داشت وهمه به مقام ومنصب وی غبطه میخوردند . او تمام مطالب محرمانه ای را که عبدالبهاء برای اشخاص میخواسته بنویسداز زبان خود اومی شنیده مینوشته وعلاوه بر اینها به تمام خصوصیات اخلاقی ومسائل شخصی عبدالبهاء آگاه شده وبه ضعفهای آشکاروپنهان اووسایر اعضاءخانواده وی بالاخص شوقی افندی که بعد از عبدالبهاءزمام امور را به دست گرفته وجانشین او شد اطلاع کامل یافت